محل تبلیغات شما



 ۳ 


داستان بلند    بقلم شهروز براری صیقلانی

ادامه ی رمان دوشیزه ی             ( ‌ مهربانو، پیردختری ساکن باغ توسکا)   

__آنسوی محلهِ‌ی ضَرب ، در عبور از مسیری سنگفرش شده و خلوت به درخت کهنسالی میرسیم  ه در سکوت مطلق ، به زیبایی با تنه‌ی قطورش به دیواری بلند تکیه داده، و چند قدم بالاتر زنی سالخورده و خوش برخورد ،دبّه ای خالی در دست دارد و در انتهای صف چهار نفره ای ایستاده تا چهار پله پایین‌تر از چشمه آب بردارد.  آبی‌ زُلال از دِل زمین میجوشَد ، و سمت رودخانه ی زر ، جاری میشود ، در بین مسیر کوتاهَش حوضچه‌ای‌کوچک و قدیمی‌ست که با پلکانی به سطح گذر ، و سنگ فرش میرسد. اهالی محل عادت به آشامیدن آب زلال این چشمه دارند و  همواره برای برداشتن آب از چشمه ، به پای حوضچه می‌آیند. رو در روی چشمه‌ ، سوی دیگر گذر ، درب کوچکی ست ، که پیچک های درخت رَز (غوره) برویش همچون چتری سایه افکنده. شاخه‌های چسبنده‌ی رَز ، در امتداد دیوار ادامه یافته ، این درب کوچک برخلاف تمام درب‌های بسته‌ی این دیار ، همیشه باز است . حتی در سیاهی و ظلمت شبهای مبهم و بلند زمستان ، درب این ملک بروی هر آشنا و غریبه ای باز است. بالای درب کتیبه‌ی کوچکی از جنس سنگ فیروزه در بطن دیوار جای گرفته. با عبور از زیر کتیبه و درب ، وارد باغی پر از درخت میشویم. در عین گوناگونی و تنوع درختان درون باغ ، یک نوع خاص از درخت ، بیش از دیگران بچشم  میاید. وآن درخت توسکا است. چند قدمی داخلتر، سمت راست در امتداد دیوار عرضی باغ، چهار ایوان با ستون های چوبی ، کنار یکدیگر  قرار گرفته است و هر ایوان به یک اتاق متصل شده که به لطف سخاوت صاحب ملک ، به افراد خاص و کم درآمد ، با مبلغی پایین اجاره داده میشود. همواره سه اتاق از چهار اتاق مستاجر دارد  و آن یک که خالیست ، باغ توسکا دربش(درب کوچک ورودی باغ) باز و باغ همواره عطرآگین و آب و جارو شده‌ست. این سه مستاجر روزگارشان را با مشقت و دشواری سپری میکنند اما انسانهای کوچک و درمانده‌ای نیستند و هرکدام ، شخصیت متفاوت و سرگذشت منحصربفرد خود را دارند و از جبر روزگار و یاکه از سر تقدیر ، با یکدیگر همسایه و همخانه شده اند . درختان توسکا در، دوطرف مسیری باریک در وسط باغ ، به خط ایستاده اند و مسیر باریک به انتهای باغ و ملک کوچکی میرسد.ابتدای مسیر سنگفرش یک میز گرد سنگی و چند نیمکت بچشم میخورد.در انتهای باغ  سرایدار پیر و مریض با پیردخترش‌ مهری (مهربانو) تنها ساکنینِ خانه‌ی چوبی ته باغ توسکا هستند. پیرمرد سرایدار دچار سلفه های ، پرتکرار و همیشگی‌ست ، که گویای احوال ناخوشش است. دخترش مهربانو برایش ،یک لیوان آب می آورد و پشت قرصهایش را یک یه یک برایش میخواند. مادر مهربانو ، فوت شده و او پا به چهل و پنج سالگی گذاشته ، اما مجرد مانده . گاهی در افکارش ، همچون دختری نوجوان و چهارده ساله ، پر از ذوق و انرژی‌ست اما او محدود ترین دختر این شهر است. او زخم خورده‌ی افکار افراطی و سختگیرانه‌ی پدرش است و از نظر پدری تندرو با تعصباتی  غلط و افکاری مسموم ، به جرم دختر بودن،  او محکوم به انزواست ، او تمام عمرش را قربانی محدودیتهای شدید و تعصبات خشک پدر شده. او حتی به اعتراض نسبت به شرایطش فکر هم نکرده. در عوض ، تشنه‌ی کوچکترین روزنه و یافتنِ  فرصتهای موجود در  لابه لای روزمرگی هاست. ابروهای پیوسته و زیبایش چشمان درشت و نافضش ، مژه‌های بلند و سیاهش ، هرگز رنگ و لعابِ لوازم آرایشی را ندیده است ، ریز نقش و لاغر اندام با قدی متوسط است. و به هیچ وجه شبیه هم سن و سالانش نیست. او شخصیتی بی نهایت متفاوت و خاص دارد ، او سن حقیقی اش را پشت چهره‌ی کودکانه و شیرینش پنهان کرده و چهره ای بی آرایش دارد . مهری که معمولا مهربانو خطابش میکنند ٬ دارای چشمانی سحرآمیز و متمایز از تمامی افراد ساکن این شهر است. زیرا نگاهی که از چشمانش برمیتابد  ٬ تا روح و روان و احساس هرکس رخنه میکند . گویی که از لطف پروردگار ٬ به قلب رئوفش نعمتی عجیب و ناشناخته بخشیده شده . او از خیره شدن به چشمان دیگران واهمه و باکی ندارد ٬ گویی که از عمق تاثیر نگاهش بر مخاطبش باخبر است. مهربانو چهره‌ای ریزنقش و شیرین دارد که در عین سادگی و بی آلایشی ٬ جذاب و خواستنی به چشم عموم مردم می‌اید. او از اینکه خودش را نزد خانم های ساکن باغ که اکثرا از وی مسن‌ترند  شیرین کرده و در قلبشان جای بگیرد لذت میبرد . زیرا در طول زندگیش بارها و بارها شنیده که با یک برخورد کوتاه و معاشرت ساده و ابتدایی ٬ چگونه بی‌حد و نصاب در قلب اطرافیان جایی تصائب کرده و همگان از پیر و جوان به وی ابراز علاقه و ارادتی بی‌ریاح و پاک نموده‌اند.، رفتارش به هیچ وجه با چهره اش هم خوانی ندارد و گاه بسیار ، تودار ، درونگرا ، تنها ، افسرده ، و دارای مشکلات شدید روحی‌ست. او هیچ ذهنیتی از معاشرت با جنس مخالف ندارد . و هرگز هم خواهان برقراری چنین رابطه و معاشرتی نبوده. او بسیار بی‌تجربه و بی میل است نسبت به ازدواج .  و تصورش از جنس مذکر ٬ تصویری خشن و بی‌عاطفه است. چیزی همانند پدرش .  او همواره درگیر صدا و نَجوای احساس درونی خویش است. گویی از فرط تنهایی در طی سالیان بسیار ، با ندای درونی خود ، دوست و همراه شده ، او چند مدتی‌  از جبر بیماری عصبی اش ، قادر به راه رفتن نبوده و در نهایت به لطف یکی از مستاجرین باغ ، توان راه رفتنش را بدست آورده و پس از معالجه ، به تجویز ،پزشک مم به پیاده‌روی روزانه شده. در نهایت امر پدرش هر غروب راس ساعت هفت به او اجازه‌ی خروج از باغ و پیاده روی یک ساعته ای را داد.  برای مهربانو ، این یک ساعت ، حکم فرصتی طلایی را دارد که بتواند از قید و بندهای دستوپاگیر رهایی یابد. از فرط چنین گشایشی در روزگارش ، شور وشوقی بی حد و نصاب وجودش را فراگرفته ،    این خوشحالی و نشاط به وضوح در رفتارش قابل مشاهده اشت. زیرا نمیتواند این حجم بی حدو نصاب شوق وشعف را در احساسش پنهان کند . او در طی این روزهایی که پیاده‌روی میکند همچون گذشته‌های دور، لبریز از کودکانه‌هایی بی‌ریاح‌ست . او بدلیل نبود تعادل در رفتارش، پس از سالها افسردگی ، خانه‌نشینی و انزوا ، حال بیش از حد سرخوش است. چنان کودک‌درونش را بیدار و فعال نموده که باورش برای همگان سخت است ، شهلاخانم که ساکن اولین اتاقک ابتدای باغ و قدیمی‌ترین مستاجر باغ توسکاست از اینکه به یکباره اینچنین حال و روز مهربانو تغییر کرده متعجب و شوکه است . این روزها ، شهلا که پشت میز‌کار خیاطی مشغول کار است ، هرغروب از بالای عینکش شاهد آمدن مهربانوست که شاد و خُرّم ، از خانه‌ی سرایداریِ ته باغ  خارج شده و همچون دختربچه‌ای خردسال و بی‌غم با قدمهایی چُست و چابُک ، له‌له کنان طول سنگ فرش باغ را پیش میاید . و بی‌توجه به نگاه شهلا از باغ خارج میشود . هربار پس از دقایقی و بعد از پایان پیاده روی، با حالتی متفاوت و خسته ، وارد باغ شده و با قدمهایی بی‌رَمَق ، و دلسردانه سوی خانه‌ی سرایداری انتهای باغ میرود . و این موضوع هرروزه درتکرار است.  عده ای میگویند که مهربانو ، خُل و شیرین عقل است،زیرا بی‌وقفه درحال زمزمه کردنِ آوازهایی بی سر و ته، و کودکانه‌ست. او با چنان شوق و شعفی این آوازهای بچه‌گانه را میخواند که گویی هنوز دختربچه‌ای شش ساله ا‌ست. همانند کودکی که در یک سوءتفاهم با ظاهری بزرگسال بچشم می‌آید‌ .  اما اگر که هر شخصی او را بشناسد و یا از روزگارش باخبر باشد ، براحتی درمیابد که او دیوانه و یا شیرین عقل نیست، زیرا درک   تمام رفتار و کردارهای عجیب مهری، برایش راحت و قابل پذیرش میشود . او تنهاست و بیش از حد  بی ریاح.  دو سالی از آغاز این پیاده‌روی های بظاهر ساده و درمانی گذشته و پدرش از حقیقت پشت پرده بیخبر است. مهربانو سراپا عاشق و شیفته‌ی پسری خوش‌بَرو رو و بلندقامت بنام شهریار شده و به عشق دیدنش هرروز راس ساعت عشق(هفت) ,نبش کوچه‌ی اصرار ، چشم انتظار ایستاده . و با پیشرفتی لاکپشت وار و نامحسوس ، توانسته توجه‌ی شهریار را جلب کند ،و تنها اتفاق پررنگ در شش ماه ابتدایی    _چند سلام و لبخند ساده بوده که بینشان رد و بدل گشته. اما برای مهربانویی که شش ماه با نگاههای برق‌دار و چشمان درشتش ، خیره به بازوی کوچه ایستاده و از دور،  آمدن شهریار را تماشاگر شده، پیشرفت چشمگیری محسوب نمیشود. مهری دیگر تاب و توان انتظاری بیش از این را ندارد. اما او هرگز ، به دو طرفه بودن این احساس فکر نکرده. و حتی یکبار هم به بی میلی و عدم تمایل شهریار ، شک نبرده. و اسیر رویای درونش شده و دنیایی رنگی و شیرین برای خود در کنج خیالش ساخته. او در تارپود وجودش رویایی بینظیر ،با عشق به پسری غریبه بافته.  مهربانو ، در دنیای جدیدش حقیقتهایی را فراموش کرده و تفاوتهای چشمگیری را از قلم انداخته. او بی توجه به ، گذر زمان است ،  وی در زمان نوجوانی جای مانده. و هرگز فرصت تجربه‌ی روابط احساسی را در زمان مناسبش را بدست نیاورده. او بسیار خوش قلب و ساده است اما در عین  سادگی و تنهایی ، اسیر تب تند عشقی آسمانی و افسانه ای شده . تنها خصلت منفی مهربانو زمانی خودنمایی میکند که وی نتواند به خواسته و هدفش برسد، زیرا از کودکی آموخته که برای به دست آوردن و رسیدن به هدفی پاک ، میتوان از هر روش و شیوه ای استفاده نمود. حال حتی اگر آن روش از اصول اخلاقی پیروی نکند و از چهارچوب تعریف شده‌ی مرام و مسلک خارج باشد. او با توجه به چنین اصولی ، همواره کارهایی خارج از معمول انجام میدهد ، کارهایی که در عُرف جامعه ، رایج و عادی محسوب نشده و برای دیگران ، تابو  و خط قرمز تعریف میشود  حال نیز با توجه به عشق تند وی و بی توجهی های شهریار ، او تصمیم به انجام کاری غیر معمول و دور از باور را دارد، و در غروب یک روز گرم تابستان ، راس ساعت تکرار،   کنار تیرچراغ برق ، نبش کوچه ی اصرار می ایستد و چشم به مسیر میدوزد ، و با کمی تاخیر شهریار از دور در قاب تصویر ظاهر میشود، و طبق عادت همیشگی  نگاهشان به یکدیگر دوخته و سلامی با لبخند گفته میشود، ولی اینبار مهربانو سنّت شکن خویش میشود و شهریار را فراخواند و میگوید؛ ♪سلام خوب هستید؟ ببخشید ممکنه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟ اینجا نمیتونم صحبت کنم ، میترسم آقاجونم بیاد. ممکنه بریم توی این بن بست.!؟  (-®شهریار که شوکه شده بود با اضطراب و دست پاچگی ، خیره به چشمانش ماند و با لُکنَت زبانش گفت؛ ♪سـَ.سلام ، جـجاجانم بـب‍. بفرمایید)  ♪مهری؛ شما اسمتون چیه؟ اسمتون رو  میتونم بدونم؟   پسرک:  شـ شهـ شهریار هستم.   -®(مهری که سراپا استرس و خجالت وجودش را فراگرفته ، طبق عادت همیشگی در لحظات پر اضطراب ،  دستانش را قبل از حرف زدن و بیان کردن حرفش ، بروی قلبش میگزارد و این دست و آن دست میکند)  مهری: شمارو هرروز میبینم. انگار دانشجو هستید. خیلی باوقار و با شخصیت به نظر میرسید.  من خیلی تنهام . دلم میخواد با یه نفر حرف بزنم. فقط حرف‌. من اهل هیچ پدرسوخته بازی‌‌ای نیستم. اصلا این حرفا چیه که دارم براتون میزنم!؟  والا چطور بگم؟!.  میترسم یهو اقاجونم بیاد. * مهری؛ آن روز در نهایت توانست پیشنهاد معاشرت سالم و ساده ای را مطرح کند و شهریار نیز که غرق در تفکر و تجسم اختلاف سنی خود و مهری شده بود ، همچون مجسمه ای خیره به سنگفرش ، ماتش برد . و سراپا غرق در اندیشه شد که رفاقت دختر خانمی  با این سن و سال زیاد با پسری بیست ساله ، چه مفهومی میتواند داشته باشد. ولی پس از طولانی شدن سکوتش و ندادن جواب ، مهربانو دلیلی برای ارایه‌ی این پیشنهاد مطرح کرد و تنها بودنش را دلیل برای تمایل به معاشرت با پسری روشنفکر و دانشجو ، عنوان کرد و با تی نه ، چند هندوانه نیز زیر بغل شهریار گذاشت و از شخصیت و تفاوت وی با تمام پسران محل ، سخن گفت. و اینکه اصلا از نگاه اول معلوم بود که وی دانشجو است. و از وقار و رفتار مردانه‌اش تعریف نمود. (اما شهریار ، عاشق هم دانشگاهی اش  نازنین است. و هیچ عشق و احساسی به مهربانو ندارد) در لحظه ی آخر برای فرار از ، نه ، گفتن به پیشنهاد مهری ، تصمیم گرفت که از وی فرصتی برای تصمیم‌گیری بخواهد، ولی در نگاه پرخواهش و معصوم مهری، اوج سادگی و بی‌ریاحی را میبیند. و باتوجه به اصرار ، و سماجت مهری ، در رودروایسی گیر کرده و در تصمیمی ناگهانی و احساسی جواب مثبت میدهد. و قرارهای هر روزه‌ی آنان تبدیل به عمیق تر شدن احساس مهربانو به شهریار میشود، و با آشنایی بیشتر ، شهریار از عشق پنهانی مهری به خودش آگاه میشود . شهریار بدلیل مشکلش در تکلم و لُکنَت زبانی مادرزادی ، کم حرف و بیشتر شنونده‌ی سخنان کودکانه و بی ریاحی‌ست که مهری عنوان میکند . شهریار که شاعرپیشه‌‌ای جوان و اصولگراست ، همواره در تلاش برای حفظ فاصله‌ی مجاز و رعایت حد و حدود حریم قانونی و تعریف شده در یک معاشرت سالم و عقلانی‌ست.  شهریار كه هیچ احساس عاشقانه‌ و تمایلی نسبت به مهری در خود نمیبیند ، برای خالی نبودن ، عریضه هربار اشعاری عرفانی با خطی خوش برایش مینوشت ، اما در پستوی خیالش ، از وابستگی و احساس مهری آگاه بود و گهگاه با وجدانش دست به یقه و درگیر میشد. زیرا نه ، توان و شهامت ، قطع رابطه را داشت و نه ، به عاقبت این رابطه خوشبین بود. روزها یکی پس از دیگری میگذرند و یکسال میگذرد و کنجکاوی مهری ، سبب میشود که یک غروب بعد از اتمام قراری ساده و همیشگی ، به دور از چشمان شهریار و پنهانی ، اورا تعقیب نموده و در نهایت آدرس خانه‌اش را نیز در آنسوی محل ، و انتهای کوچه‌ی میهن ، پیدا کند. و برای رسیدن به شهریار و عمیق تر کردن این معاشرت ، روز بعد سرزده ، قبل از ساعت تکرار(۷) به خانه‌ی شهریار رفته و درب میزند، او با چهره‌ی متحیر و متعجب شهریار ، روبرو میشود که پس از باز کردن درب خانه ، و مشاهده‌ی مهری ، جا خورده و واژه ها از زبان لُکنت دارش متواری شده و مانند مجسمه‌ای خشکش زده. مهری ابتدا از تنها بودن شهریار مطمئن میشود و سپس با پررویی اجازه‌ی ورود میگیرد و بروی نیمکت چوبی که در حیاط خانه است مینشیند ، و به لحن شوخ طبعانه ای تقاضای دو فنجان چای عاشقانه میکند. شهریار از مشاهده ی چنین شهامت و ریسکی که مهری انجام داده ، بیش از پیش نگران آینده‌ی این رابطه میشود. توجه‌ی مهری به کاغذهای روی میز چوبی می‌افتد که با خط خوش شهریار و اشعاری عاشقانه ، خودنمایی میکند، و سپس چشمش به روان‌نویس و خودنویس ، زیبا و شیکی می افتد که ، نامزد شهریار برایش هدیه گرفته بود. و در رفتاری غیر عادی ، از شهریار تقاضا میکند تا خودنویس و روان‌نویس را به او بدهد ، و اینبار نیز ، شهریار با مشکلی همیشگی روبرو شده و از گفتن ، جواب منفی ، پرهیز میکند.  مهری که از غیرمعمول بودن و عجیب بودن رفتارش آگاه است ، طوری وانمود میکند که خیلی بی ریاح و بی منظور به آنجا آمده و در توجیح و توضیح اینکه آدرس شهریار را از کجا آورده به مشکل بر میخورد و، با کمی مکث و تفکر ، دروغی ناگهانی و فی البداعه به ذهنش میرسد ، و میگوید که پدرش از این رابطه آگاه شده و از تمایل شهریار به ازدواج با دخترش باخبر است و برای تحقیق نزد چندین دوست و آشنا رفته. و در نهایت از این رو ، توانسته آدرسشان را پیدا کند. شهریار که غرق سکوت و نگرانی ست ، خیره به سفیدی زلف مهری میشود و از جدی شدن و رسمی شدن یک مشکل جدید در روزگارش آگاه میشود. مهری چشمش به اشعار شاعرانه‌ی بروی کاغذ می افتد و تصور میکند که شهریار این اشعار را در وصف عشقش به او نوشته ، و بی حد و مرز ، خوشحال میشود و از شهریار برای چای ، و خودنویس و نامه‌ی عاشقانه تشکر میکند، و از سرجای خود بلند شده و کنار شهریار بروی نیمکت مینشیند . شهریار که رنگش همچون گچ دیوار پریده و هر لحظه نگران ورود مادرش به خانه است ، نگاهی به ساعت مچی خودش میکند. مهری با سرخوشی و از سر خوش باوری  ، خیال میکند که ، شهریار نگران زود گذشتن زمان است، و میگوید که خودش نیز همچون او ، دلش میخواهد که آن لحظات هرگز پایان نیابد. و دربرابر سکوتی که فضا را در اختیار گرفته ، میگوید که ، خجالتی بودن و کم حرف بودن شهریار را دوست دارد ، و در برداشتی غلط و شاعرانه ، ادعا میکند که تمام حرفهای ناگفته‌ی شهریار را از نگاه عاشقش میخواند. و خودش شروع به حرف زدن و روایت سرگذشت و خاطراتی از کودکی اش میکند. و در وصف باغی که درونش بزرگ شده٫ شروع به اغراق میکند ،و خودشان را مالک حقیقی باغ معرفی نموده و سرایدار بودنشان را پنهان میکند. او از درخت بزرگ گردویی که در کودکی از آن بالا میرفته٫ تعریف میکند و در ادامه میگوید؛ _♪ساکن اولین اتاق و ایوان ، که در ابتدای ورودی باغ است ، پیرزنی خوش اخلاق مهربان و خنده رو بنام شهلاست. او همواره گل لبخند بر چهره.ی شیرینش می شکوفد.  سالیان است كه سکوت غمگین این باغ ، با خنده‌های بلند و رسایش آشناست. آقاجونم میگفتش که بخاطر قد خیلی بلندی که داره ، در جوانی بهش میگفتن ؛ (شهلا‌بلنده)  اما خب فکر نکنم کسی جرأت کنه توی این مقطع از زندگیش که ، سن و سالی ازش گذشته ، باز به این لقب ، صداش کنن. مادرم اواخر عمرش یه بار بهم گفتش که چرا ، آقا جونم نمیزاشت ، مادرم با شهلا بلنده سلام علیک یا معاشرت کنه. چون شهلا در جوونی ، پایبند و معتقد به عرف جامعه نبودش . و خودشو از اسارت قید و بندهای دستوپاگیر رها کرده بود. و اونطوری زندگی میکرد که دلش میخواست. اون هرگز ازدواج نکردش. اما همیشه شاده و با کوچکترین حرفی ، صدای قهقهه‌ی خنده‌اش ، شلیک میشه و جَو خشک و عبوص باغ رو باطراوت میکنه.  من که بچه بودم شهلابلنده یه روز ابری ، به سفارش اکبربقالی ، اومد و ساکن اولین اتاق ایوان ، جلوی باغ شد. اون با یه چمدون کوچیک قرمز رنگ وارد باغ شد و من کنار مادرم ایستاده بودم و از ته باغ ، تصویر مه‌آلود و غمگینش رو به سختی میدیدم. مادرم تا که، متوجه شد مستاجر جدید و تازه وارد ، قراره شهلابلنده باشه ، با نگرانی دستمو گرفت و برد توی خونه ، درب هم بست. شبش چنان دعوایی با آقاجونم گرفت که من نظیرش رو هرگز ندیده بودم. اولین بار اونجا شنیدم که مادرم به اقاجون گفت ; (چشمم روشن مرد! غیرتت کجا رفته ، رفتی کی رو آوردی توی باغ؟ مگه عقل از سرت پریده؟ هیچ بفکر آبروی خودت هستی؟ میدونی دو فردای دیگه پشت سرت چه ها میگن؟ )  اقاجونم ولی خیلی مهربون و دلسوز بود . اون موقع فکر میکردم حق مه ، اما بعد سی سال ، تازه فهمیدم که اقاجونم چه کار بزرگی کرده بود .سی سال طول کشید تا به کمک گذشت زمان ، اونقدر شعور پیدا کنم که قادر به درکش بشم. (مامان من به پیغمبر میگفت ؛ پیغومبر) و اون شب به آقاجونم گفت ؛ آخه مَرد ، تو رفتی بین  صدوبیست وچهار هزار هزارپیغومبر، جرجیس رو انتخاب کردی!؟ یعنی آدم قحطی بود که این زنیکه‌ی هرزه رو آوردی و مستاجر کردی! اما من هرگز طی این سی سالی که شهلاخانم ، مستاجر باغمون بود ، ندیدم کسی بیاد بهش سر بزنه و یا حتی حالش رو بپرسه. و شهلا خانم وقتی من بخاطر اعصابم ، فلج و خونه‌نشین شده بودم ، بعد دو سال اومد و منو که دید ،و تا شنیدش که هیچ دکتری نتونسته مشکلم رو پیدا و درمان کنه،  رفت و یه دکتر تجربی آوردش بالای سرم ، مثل این آدمایی که شکستوبند هستند و ، درس پزشکی نخوندند ، اما بنا بر تجربه شون ، بیمارها رو درمان میکنند. و او طرف بعد دو ساعت فهمید که فلج شدن من ، ارتباطی با کمر یا نخاع نداره و از یک رگ گردنم هستش که من خونه نشین شدم ، و بعد کمی ماساژ ، یه رگ کبود و برجسته ، از پشت گردنم ظاهر شد و با یه فشار و کمی درد ، رگ به رگ شدنش رفع شد و من تونستم راه برم ، و بهم پیشنهاد داد که حتما برای درمان افسردگیم باید روزانه پیاده روی کنم. خدا حفظش کنه ، بخاطر رفاقتش با شهلا بلنده ، حتی پول هم نگرفت ازمون .-® (شهریار که حواسش به ساعت و گذر زمان است ، هیچ توجهی به حرفهای مهری ندارد ، اما خیره به او مانده و هراز چندگاهی لبخندی میزند و سری به مفهوم تایید تکان میدهد) مهری؛ اتاق ایوان دومی ، که خالیه ، ولی سومی ، یه خانم مطلقه هستش بنام اشرف خاله ، که با پسر بچه‌اش زندگی میکرد  ، و برای امرار معاش ، خیاطی میکرد. که پاررسال  یهو و یکشبه  گذاشت و بیخبر از باغ رفت.  و فقط با صابون خیاطی بروی یک تکه پارچه یه پیغام واسه شهلابلنده گذاشت. که طبق اون , چرخ  خیاطیش رو به شهلا بلنده بخشید و بعلاوه‌ی اینکه گربه‌ی حامله‌اش  رو هم به شهلا سپرد.   مستاجر بعدی هم که یه دختر شهرستانی هستش که دانشجو هست. ولی از نظر من خیلی مشکوکه ، آخه اصلا کیف و کتابش رو نمیبینم و درضمن کل تابستون رو هم میگفت که میره سر کلاس درس . ولی درسته که نخوردیم نون گندم ولی دیدیم دست مردم . (شهریار با کمی تفکر و سردرگمی  ، منظور مهری را از چنین حرفی میپرسد) مهری: آخه مگه ، دانشگاه تابستونم بازه؟ شهریار با لوکنَت جواب میدهد؛ آ.آ.آرره چـ.ـر.چـرا بـ.ـا‌.بـاز نـ.نـباشه؟ خـُ.خ.خب تـ.تـرم ت ـت تابسـتـونی هم ـد.ـد.داریم. مهری:اه، جدی ، یعنی پس حتما تجدید آورده یا رفوزه شده که مجبور شده تابستونی هم بره سر کلاس درس. من فقط تا کلاس شش خوندم، آخه اقاجونم اجازه نمیداد و میگفت دختر نباید توی اون سن بره مکتب. تازه همون شش کلاس هم بخاطر اصرار مادرم گذاشتش تا برم سر کلاس درس. و یکبار هم توی مسیر برگشت به خونه ، منو تعقیب کرد و چون چادرم از سرم افتاده بود ، و هدبندم رو هم نزده بودم ، جلوم رو گرفت چنان منو زد که از خجالت جلوی همکلاسیهام آب شدم ، و دیگه نزاشت برم مدرسه. گاهی همکلاسیهام رو میبینم ولی از خجالت سلام نمیکنم  _شما از اینکه من دیفلوم (دیپلم) ندارم ، شوکه شدید؟ من خیلی دوست دارم که برم از این دوره‌های آموزش آرایشگری. آخه شش ماهه‌ به آدم دیفلوم فنی‌فرفری ، میدن. درضمن مدرکش هم بین المملی (بین المللی) هستش‌ . درست میگم شهریارخان؟  (اما شهریار ه‍یچ پاسخ و واکنشی نشان نمیداد و مات و مبهوت خیره به او مانده بود ، ؤ غرق در افکار و تجسم حرفهایی بود که شنیده بود. و تمام مدت، تنها تظاهر به گوش دادن میکرد ، اما پس از چند لحظه ، با طولانی شدن مکث و سکوت ، او متوجه‌ی چشم انتظاری مهری برای شنیدن پاسخش شد. و همزمان صدایی خانه‌ی همسایه آمد و شهریار برّاق و چابک از جایش مثل فنر ، بلند شد ، و با تعجب به دیوار حیاط خانه‌ی همسایه نگاه کرد. و با چهره ای برافروخته و نگران ، روبه مهری کرد و پرسید؛ ش‌ش‌شما هم ش‌ش‌شنیدید؟  مهری با خونسردی پاسخ داد؛ آره ، چطور مگه؟ چرا با شنیدن صدای ، اینطوری از جا بلند شدی؟  شهریار؛ ک‌ک‌کدوم د‌دختر ه‌همسایه؟  مهری؛ همین که الان صداش اومد و ما شنیدیم .  شهریار؛ این خ‌خ‌خونه‌ی ب‌بغلی م‌م‌مخروبه‌ست و،ولی غ‌غروبا کـ که م‍ میشه صـ صدای ی‍ یه دختر م‌میاد.  مهری؛ وای شهریار خان ، تورو خدا منو نترسونید، من خیلی از اینجور چیزا میترسم ، اخه من شنیدم الان ، و کاملا مشخص بودش که صدای بسته شدن درب از خونه‌ی همسایه اومد. انگار یكی درب رو بست و گفتش مادرژون ژون ژونی سلام. ، (مهری ، نگاهی به آسمان میکند و میگوید ، صدای پرستو ها میاد ، داره غروب میکنه خورشید . من دیگه باید برم . وگرنه آقاجونم ، نگران میشه. بابت این نامه های خوشگل و عاشقانه و این خودنویسی که بهم هدیه دادی متشکرم. (سپس با لحن مهربان و بی ریاحش به شهریار گفت؛ بابت چای هم ممنون، اما دفعه‌ی بعد خواستی چای واسه کسی بیاری ، حتما قند هم بیار.)   لحظه‌ی خداحافظی ، در چشم‌برهم زدنی ، مهرئ یک قدم سوی شهریار بازگشت و بوسه‌ای ، ناغافل از لب عشقش ربود و با عجله و شتاب از خانه‌ خارج شد. و در عمق کوچه ناپدید شد. شهریار ماند و یک کوله بار از تعجب ، و ناباوری. صدای صوتی آشنا به گوشش میرسد ، و داوود ، بهترین دوست و همکلاسش ، برای دیدن و درس خواندن پیشش آمده. اما سوی دیگر ماجرا مهری ، در مسیر برگشت به باغ توسکا، سرگرم خواندن نامه ای‌ست که از روی میز برداشته. و در خیال خامش ، میپندارد که نامه برای او نوشته شده ، و برای اولین بار میخواند که شهریار از عشق و علاقه برایش نوشته. مهری ذوق زده و شتابان میخواند جملات را ، یکی پس از دیگری.  متن نامه» 

نازنینم سلام . من و تو هستیم و بینمان فاصله _زودتر نمیگذرد این ثانیه های بی حوصله_همچنان باید بی قرار باشیم ، تا کی باید خیره به عکسهای هم باشیم!_ بیش از این انتظار مرا میسوزاند، _دلخوشی فرداست که تمام حسرتها و غمها را بر دلم میپوشاند_نازنینم تو  در این فاصله میسوزی و من از سوختنت خاکستر میشوم ، تو اشک میریزی و من در اشکهایت غرق میشوم _، تو نمی تابی و من در تاریکی محو میشوم ، -تو از انتظار خسته ای و من به انتظار آمدنت دست به دعا میشوم!- انگار عقربه های ساعت هم از انتظار خسته اند ، نشسته اند و حرکت نمیکنند- چرا نمیگذرد ، تا برسد آن روز- -در خواب میبینم تو را ،ستاره ها که می آیند ، نمیدانم، میدانند حال من و تو را– روزهایمان شبیه به هم است –، امشب نیز مثل دیشب است ،-امروز خیره به ساعت بودم ، دیروز با ثانیه ها هماهنگ بودم– دیشب خواب دیدم سرم بر روی شانه هایت است ،- امروز در فکر خواب دیشب بودم- به انتظارت مینشینم– ، انتظار هم پایان نیابد ، میروم به سوی پایانش ، تا نزدیک شوم به تو ، در کنارت خیره شوم به خوشبختی– عزیزم این روزها دلم گرفته– دلم برایت تنگ شده–دلتنگ گرفتنت دستهای گرمت هستم–دلتنگ بوسیدن گونه هایت هستم–آنقدر دلتنگم که اینک آرزو دارم حتی یک لحظه نیز از راه دور تو را ببینم– عزیزم دلم گرفته ، دلتنگت هستم–کاش همیشه در کنارم بودی تا دلتنگی به سراغم نمی آمد–کاش همیشه در کنارت بودم تا هیچگاه دلم نمیگرفت –هیچگاه نفهمیدی چقدر به وجودت ، به آن آغوش مهربانت نیاز دارم– هیچگاه نفهمیدی چقدر تو را دوست دارم–کاش به سر میرسید ثانیه های دلتنگی–کاش اولین ثانیه در کنار تو بودن فرا میرسید و هیچگاه نیز به پایان نمیرسید–به یادت هست روز دیدارمان خیره به چشمانم شده بودی ، من هم غرق در چشمان نازنین تو بودم–اینک دلم برای چشمانت یک ذره شده ، تو هم دلت برایم تنگ شده؟هنوز مثل قبل مرا دوست داری؟ هنوز هرروز برای دیدنم لحظه شماری میکنی؟ هنوز وقتی در کنارم نیستی بیقراری میکنی؟ 

مهری که از خواندن چنین نامه‌ی عاشقانه ای به وجد آمده ، سراز پا نمیشناسد  و میپندارد که منظور از نازنینم , خودش بوده. او در مسیر بازگشت بخانه،  وارد سراشیبی تند گذر میشود ، دلش میخواهد این خبر را جار بزند. اما نمیتواند.  مهربانو چند درخت قبل از چشمه ی آب ، پشت بید کهن ، تکیه به افکارش میزند و از تجسم  چهره ی پدر ، ترس بسراغش می آید ، و نامه ها را پنهان کرده و وارد باغ میشود. -شهلاخانم را غمناک نشسته بر صندلی سنگی و گرد ، وسط باغ میبیند ، مهری سلام میگوید و کنارش مینشیند -مهری: شهلا خانم واآی بخدا حلال‌زاده‌ای ، چند دقیقه پیش ذکر خیرت بود. آخه امروز رفته بودم پیش دوستم . خیلی اصرار کرد تا برم داخل و ازم پذیرایی کنه ، اما من تمایلی نداشتم ، ولی دیگه دیدم خیلی خواهش تمنا میکنه ، دلم براش سوخت و نتونستم دلشو بشکنم ، و دعوتشو قبول کردم . االبته منتهای مراتب داخل خونه نشدم. یعنی شدم ولی بالا نرفتم. آخه طفلکی دوستم یه حیاط کوچکولو موچکولو داره خونه شون . و یه  نیمکت چوبی با میز هم داخل حیاط زیر سایبون دارند ، که آدمو یاد نیمکت مدرسه میندازه. خلاصه منم همونجا نشستم . و دوستم خیلی خوشحال شده بود از حضور من. و طفلکی یکمی هم هول شده بود . و رفت سریع دوتا لیوان چای آورد¡¡¡نـــــه !¡! ببخشید-لیوان نبودش، فنجان بود. ولی از اونجایی که خیلـــــی خیــــلی به من علاقه داره ، دستپاچه شده بودش و یادش رفت قندان رو بیاره. منم هیچی بهش نگفتم که یه وقت خجالت نخوره.  (مهری از سکوت و حالت چهره‌ی شهلا متوجه میشود که باز طبق معمول در حال پرحرفی‌ست. در مقابل شهلاخانم از آنجا که میداند مهری دختر تنهایی‌ست و مشکل اعصاب دارد) پس صبر پیشه میکند و برای اینکه تظاهر به گوش دادن کرده باشد ، در ادامه‌ی حرف مهری میپرسد: واا.چرا دستپاچه شده بود؟ مگه خودش دعوتت نکرده بود؟  مهری با منعو منع پاسخ میدهد؛ خودش دعوت کرده بود ، آخه خیلی عاشق و شیفته‌ی منه - آره خودش مدتها اصرار کرد تا من راضی شدم یه توک پا برم خونشون . تازه برام هدیه هم گرفتش. شهلاخانم (بالبخندی مصنوعی)؛ خوشحالم دوباره شاد و سرخوشی دخترجون.  قدر جوانیتو داشته باش که زود دیر میشه.  حالا چرا صحبت منو کردی؟ مگه دوستت منو میشناسه؟  مهری (با اشتیاق و نگاهی برقدار)؛ نه شمارو نمیشناسه ، ولی من بهش گفتم که شما باعث شدید تا من درمان بشم و دوباره راحت راه برم. +شهلا؛ خب حالا کی هستش این دخترخانم گل که شانس آشنایی باتو رو بدست آورده مهری خانم؟   مهری با محفوظ به حیایی و کمی خجالت؛ م‍ـ ، میخوام بگم ولی میترسم به آقاجونم بگید،  شهلا؛ قول میدم نگم ، نکنه دوستت پسره؟ ها؟ .  -مهری؛؛ دوستم که دختر نیست ، یه آقا پسر قدبلند چهارشونه ، سفید روشنه ، موهاش یکم بوره ، چشماش عسلیه . خودشم شاعره. تازه دانشجو هم هست. امروز کلی حرف زدم براش. جات خالی بود‌! نه! ببخش جات خالی نبود ، اما من به یادت بودم و ازت تعریف کردم. اما!. میدونید چیه؟ اون یکم، توی حرف زدن مشکل داره. البته فقط یکم ، یه کوچولو . بخاطر همین خجالت میکشه جلوم حرف بزنه و برام اکثرا حرفاشو مینویسه. خونه‌شون آخر کوچه‌ی میهن هستش. هییی چرا ادرسش رو لو دادم؟! ولی اصلیتشون برای محله‌ی ساغر هستند. البته فقط یه کوچولو لوکنَت داره ها، یه وقت فکر اشتباه نکنی که اصلا هیچی. نباید بهت میگفتم لوکنَت داره   +شهلا با کمی مکث و نگاهی متفکر میپرسد؛ نکنه عاشق شدی؟ حالا این اقا داماد خوشبخت ، چندسالش هست؟ شغلش چیه؟  چجوری باهاش آشنا شدی؟  _مهری ناگهان چشمش به خانه‌یشان در انتهای باغ و به پنجره‌ی اتاق پدرش می‌افتد . با ان پرده‌های سفید همیشگی. ناگه روح سردی بر وجودش مینشیند، و نگاهش یخ میبندد. و نگاه و چشمانش غمناک میشود و با آرامی میگوید؛ حالا بعدا براتون میگم. من باید برم خونه اقاجونم ، منتظره. خداحافظ. ( جبرروزگار ، تنهایی را به مهری تحمیل نموده و دلش همچون کودکی خردسال، کوچک و بی ریاح‌ست. او آنچیزی را روایت میکند که مورد پسند دلش باشد و تمام رویدادها را به نحوی به نفع خود تغییر میدهد‌ . تا بازیگر نقش اول ، در صحنه‌ی یکتای هنرمندی خویش باشد. او خودش را نقطه‌ی سقل دنیا میپندارد که  تمام افراد و مسایل به نحوی رویاگونه ، پیرامونش در حال چرخش هستند. شاید چنین بینشی ، کمی خودخواهانه باشد. ولی مهری با زُلف موهای سفیدش ، براستی مفهوم دختری میانسال است که سراپای وجودش متمایز از عموم دیگران و دارای کردار رفتار گفتار افکار و روحیاتی منحصربفرد است. که از وی چهره‌ای کاریزماتیک ساخته. مهری در کنج قلبش ، خوب میداند که نگاهی که از چشمان درشت و زیبایش برمیتابد ، نگاهی جادویی و سحرآمیز است ، که با لحظه ای خیره گشتن به چشم هر شخص دیگری ، این کاریزما و کشش ، تا مغزاستخوان فرد رخنه میکند. او با استفاده از همین سلاح مخفی ، توانسته با شهریار آشنا و دوست شود. اما غافل از اختلاف سنی مابینشان است.  و حال نیز در حرفهایش خوب میداند که نباید پرده از این راز بردارد و چیزی در مورد اختلاف سنی اش با شهریار بگوید. ))  شهلاخانم، با تعجب از رفتار مهری ، در دلش میگوید ؛ اینم آخر یه چیزیش میشه، بنده خدا اصلا تعادل  روحی روانی نداره.

 

                         ★داستان ششم★       

                                  (تقویم)

             

تقویم تشنه لب و  گرما زده از تابستانی پر عطش و آفتاب سوخته گذشت . .  آخرین روز بلند و طولانی تابستان  به طرز  شلوغ و آشفته ای سپری شد. در پایان روز و با غروب خورشید ، شهر از شدت خستگی و ازدحام مردم و هجوم ناباورانه ی تمامی دانش اموزان شهر ، همراه با اولیای خود به بازار ، دچار سرگیجه شد ،  سر هر چهار راه ، چراغهای راهنما ، فراموش کردند که سبز شوند.   سمت دیگر شهر ، ارتش برای خود جشن تولد گرفته بود و برخلاف روال شهر ، خیابانی اصلی را مسدود کرده بود ، کمی بالاتر ، گویی که شهر به صورت خود پودر  سفید کننده زده بود ، و ماشین ویژه‌ی حمل آرد ، وسط خیابانی اصلی ، چپ کرده بود ،  و کیسه های بزرگ آرد را به صورت شهر پاشیده بود ، و زیر تابش شدید آفتاب ، شهر تب کرده بود ، از شدت هرج مرج ، و ترافیک ،شهر احساس تشنج  میکرد.!

   ً۲۳:۵۹شهرداری   _سرانجام پس از یک روز شلوغ و پر ازدحام ، شهر خالی از هرج و مرج شد و عقربه ی پرتکرار و خستگی ناپذیره ساعت گرد شهرداری که بی وقفه در ثانیه ها قدم میزند   در آخرین  لحظات خود را ، کشان کشان به لحظه‌ی صفر برساند. اما ، عقربه ی کوتاه قد و چاقی که به آهستگی و با تنبلی همیشه در مسیر ساعت شمار  گام بر میدارد ، در حرکتی قراردادی و توافق شده به رسم هر تقویم ، یک ساعت پایانی را دوبار ، طی خواهد کرد و در نهایت صدای زنگ ساعت بزرگ شهر ، پایان یک روز دیگر و همچنین اتمام یک فصل از چهار فصل تقویم را اعلام کرد ، و این به مفهوم  رسیدن به روزی جدید در فصلی جدید از سال بود.  به رسم  ایام ،  تقویم ،  آن لحظه ، قرینه گشت ، و جلوی چشمان تقدیر دولا شد . و در همان لحظه بود که فصلی نو از تقویم ، به دروازه‌ی  شهر  رسید!. و سوار بر باد وحشی ، وارد شهر شد. و پس از عبوری شتابزده از کوچه پس کوچه های به هم گره خورده‌ی شهر ، به میدان اصلی شهر رسید، و در قصه ای عجیب ،   تقدیر این شهر خیس و بارانی ، پیچیده شد به پاییزی جدید!

پاییز#

فصل ناخشنودی ها فرا رسیده بود. ابرهای سیاه برسر شهر خیمه زده بودند. آسمان اسیر بُغضی لَـجباز و کینه‌دوز شده بود. سکوت مبهمی شهر را فرا گرفت ، کمی بعد صدای پارس سگی ولگرد ، سکوت را جر داد ، سپس صدای جاروی کارگر پیر شهرداری که تن خیابان را نوازش میداد  با لباسی نارنجی رنگ ، که مسیر هر خیابانی را همچون کاغذی خطدار  ، از بالا به پایین خط به خط با نوک جاروی بلندش ،  مرور میکرد و پیش میرفت ،   گربه ای سیاه ، زیر چهار پایه ی پاسبان ، چرت میزند ، کمی بالاتر ، بعد از عبور از رودخانه‌ی زَر ، سمت پیچ و خم محله ی ضرب ، پسرکی شاعر مسلَک به اسم شهریار،  اول شب ، در فکر آن است که برای دیدار عاشقانه اش با مهربانو ، چه بپوشد ؟   او که چشمانش به آرامی سنگین شده ، با وجدانش دست به یقه میشود و در نجوای درونش ، خود را متهم و سرزنش میکند و با خود میگوید : که این مهربانو هم برایم دردسر شده ، اصلا از ابتدا نباید در رودروایسی و خجالت گیر میکردم و به پیشنهادش ، پاسخ آری میدادم ، زیرا اینطور ممکن است وابسته تر شود به من ، آنگاه اگر از او جدا شوم ، بی شک صدمه ی احساسی و روحی خواهد خورد ، و من سالهاست که با خود عهد کرده ام دل کسی را نشکنم ، زیرا به رسم نانوشته‌ی روزگار  عاقبتش ، دل خودم خواهد شکست   باز به قرار فردا و لباسی که میخواهد بپوشد فکر میکند ، و در افکار خود نهایتن به هیچ نتیجه ی خاص و مشخصی نمیرسد . زیرا سررشته ی افکار از دستانش ول شده و به آرامی در دریایی آرام از جنس خواب ، غوطه‌ور و شناور شده است.  او در حالتی مابین خواب و بیداری به این نتیجه میرسد که ،( مهربانو هم دقیقا همچون فصل پاییز میماند ، زیرا که آدم نمیداند چه باید بپوشد). پسرک در میان سردرگمی هایش به خواب میرود!   در آنسوی دیوار اتاق، در خانه‌ای قدیمی و غمناک و نیمه مخروبه‌ی همسایه ، نیلیا با چشمانی معصوم و نگاهی نافض و با قلبی که بتازگی ، از عشق پر طپش گشته همراه بزرگش زندگی میکند.  پشت قاب پنجره ای چوبی و ترَک خورده ، دست دخترک از خواب بیرون مانده ، پس ناگزیر بیدار میشود . و رو به تخت قدیمی مادربزرگ چشمانش را روی هم میگذارد و در دلش چشم انتظار ، خواب میماند ، تا سبک بال و آرام خود را به دستان خواب بسپارد ، اما انتظارش طولانی میشود  و هر چند لحظه یکبار، با عبور باد و سرکش از آن کوچه ، خزان با دستان سرد باد ، به پنجره ی چوبی میکوبد و رسیدن خود را در تقویم به همگان اعلام میکند .   صدای ، زوزه ی باد وحشی از پشت قاب چوبی پنجره ، به گوش دخترک ، همچون صدای آشنای سوت معشوقش میرسد ، و در افکار خودش شروع به بافتن رویا میکند ، و   در تجسمی خیالی ؛  صدای زوزه ی باد سرکش را ، تعبیر پیغامی از سوی معشوقش میشمارد و در توجیح آن ، میپندارد که باد سرد پاییزی که بر پنجره ی اطاق میکوبد ، ابتدای امر ، در مسیرش از آنسوی گذر و از پشت پنجره ی معشوقش داوود  گذشته و اکنون ، در ادامه ی راه ، زوزه کشان به پنجره ی انها میکوبد تا پیامی از عشق را به قلب عاشقش برساند.   آنگاه ، صدای کودک درونش را خاموش میکند  از افکار کودکانه اش ، بیزار میشود و به تشابه میان خود و خزان فکر میکند ، و در دلش لبخندی محو مینشیند و میگوید؛ پاییز ، تعبیر خودم است .  پاییز منم که دستم به محبوبم نمیرسد.  شب و روز میبارم ،  دخترک ، نفسی عمیق میکشد و عطری شیرین را حس میکند ، و به خیالش ، عطر پاییز است که پیچیده در فضای اتاق.  نیلیا سرمست از عطر عاشقانه هایش به خواب میرود. 

راوی: ((بی خبر از اینکه عطر شیرین عشق را به قرص  نفتالین بدهکار است که زیر تخت مادربزرگش بود)) 

 

★داستان هفتم★

(باغ هلو)

 

_(خانم فرخ‌لقا‌ دیبا ٬٫ پیرزن تنهای ساکن باغ هلو و خدمتکار جدیدش بنام هاجــر)

نیلیا بخواب تکیه میزند . شهریار به احساس دوگانه‌اش نسبت به مهربانو فکر میکند . شوکت خانم برای شام پسرش را میخواند.  پنجره‌ی چوبی از وزش باد باز میشود و عطر توتون پیپ اقای اسدی به مشام نیلیا خوش مینشیند. در انحنای پیچ و خم محله‌ی ضرب ٬ کمی بالاتر از کوچه‌ی میهن به درختان هلو میرسیم .بین درختان هلوی باغ  ، پیرزنی ثروتمند به اسم فرخ لقا دیبا،  بهمراهه ، مونس و همدمش، هاجر ، به سیاهی شب ، چشم دوخته است.

هاجر!

هاجر از روستاهای اطرافِ رودخانه‌ی آرام و با وقارِ ’لَنگ‘ به این شهر هجرت کرده . توسط آشنایی دور ، به خانم دیبا (پیرزن مالک باغ هلو) معرفی شده، تا بعنوان خدمتکار  و مونس او ، کنارش بماند . بلکه شاید در سایه‌ی آسایشی نصفی باشد. او تمام زندگی اش را یک شبه ‍ِ از دست داده و تن به جبر تقدیر سپرده ،  خانم فرخ لقا از او، درمورد خانواده اش میپرسد ، هاجر اما،! تنهای تنهاست . هاجر رو در روی خانم ایستاده و پیراهن بلندی به تن دارد. بااضطراب ‌انگشتان اشاره اش را در هم قفل کرده و خیره به فرش ، زیر پایش با بغض از شب حادثه میگوید؛ که نیمه شب ، تمام دنیایش ، درون شعله های سرکش آتش سوخته و دود شده.  خانم دیبا با فخر بروی صندلی چوبی خود نشسته و دستانش را به عصایش ستون کرده و نگاهی عاقل اندر صفی به هاجر دوخته.  و با صدایی رسا و خشدار ، میپرسد ؛ مگر غیر از چند تا مرغ و خروس و اردک ، چه چیز دیگری هم داشتی که اکنون این چنین غمزده و ناامیدی?!  هاجر از اشک، صورتش خیس و بینی اش به چکه افتاد ، آب بینی اش را بالا کشید و سرش را غمناک بلند كرد، نگاهش از کنار صورت خانم دیبا ، عبور کرد چند قدم دورتر پشت سر او به رقص شعله های اتش درون شومینه دوخته شد. و مات و مبهوت به رقص شعله خیره ماند. هاجر غرق شد در افکار. و از سوال خانم دیبا  پریشان گشت.  او که پس از یک هفته ، اولین بار است که با خانم ، همکلام شده ، از نوع اخلاق و رفتار خانم ، بی نهایت رنجیده خاطر و آزرده حال ، میشود . و برای اولین بار به درستیه این هجرت ، شک میکند .  و در دلش میگوید ؛ پیرزنیکه خرفت ، همچون اشراف زاده ها ، رفتار میکنه‌آ . به خیالش ارباب شده‌آ و من رعیتش هستم‌آ . توف به این تقدیر . همش تقصیره مادر مشت کریمه‌آ . اصلا چرا به حرفاش گوش کردم‌آ،، دیوار کوتاه تر از من پیدا نمیکردش‌آ ای هاجر ابله ، دیدی‌آ! دیدی؟ دیدی بازم با پنبه سرتو بریدن‌آ! همش چوبه سادگی خودمو میخورم‌آ، اما باز از یه سوراخ هزار هزار نیش میخورم‌آ ولی عبرت نمیگیرم‌آ .این مادر مشت کریم چقدر زود با چهارتا حرفـ ، خامم کردش‌آ ،و بهم یه مشت امید و وعده وعید پوشالی و  واهی فروختش‌آ!  هی ، مادرجاااان روحت شاد باشه‌آ. که همیشه میگوفتی‌آ که این مادر مشت کریم‌آ از اولش که با یدالله خان ازدووج کردش‌آ ، و وارد روستای ما شدش‌آ ، همه چیز رو برهم زد ‌.انگار درد بی درمان وارد روستا شده باشه. حالا هم که قوربانش برم منو آورده دست چه کسی سپرده‌آااا. این زنیکه خودش بلای آسمانیه‌آ، بعدش مادرمشت کریمو باش. که منو به این مار دوسر سپرده. انگاری که از چاله بیفتم‌آ توی چاه.  اوف اوف اوف نیگاش کن‌، چه ژست علی گارسونی‌ای گرفته‌آ. پیرزنیکه‌ی شارلاتان ،ثروتش رو به رخم میکشه‌آ.  منو تعریق میکنه‌آ! نه! بازم اشتباه گفتم‌آ. منو تعقیق میکنه‌ا؟ نه! تاکید؟ تمکین؟ اینم نبودا. تمدید؟ تمجیدا! تردیدا؟ نه. تبلیغ؟ ترجیع؟ تنظیم؟نه. تحریم؟ تقدیم؟ ترغیب! نه.  . فکر کنم تحقیق یا تحقیر درست‌تر تر باشه.  ، مثل مار  خوش خطو خاله . اما خب اخه منم که چاره‌ای نداشتم . کوجا میرفتم‌آ؟ ناچار بودم‌آ. هیچکی بهم حتی محل نمیکرد. نمیتونستم دستمو جلوی هر کسو ناکسی دراز کنما که! باشه! ایراد نداره‌آ! اینم میگزره. من دلم پاکه. خدا خودش بهم رحم میکنه‌آ (غمی بی انتها از بُغض در گلویش ، از اشک و آب بینی‌اش رُخ می‌نماید)  _میدونم‌آ امید منو ناامید نمیکنه‌آ. به مو میرسونه‌آ ، اما پاره نمیکنه. اما خب خودمم باید مراقب باشم. تا از چاله به چاه نیفتم‌آ، که هیچکی برام فکر چاره نمیکنه. --®صدای سلفه‌ی خانم ، بند افکار هاجر را پاره میکند . و نگاهش را از اتش به لیوان خالی از اب میدوزد . درهمین حال، فرخ‌لقا در افکار خویش غرق میشود؛به این فکر میکند که»

ﭼﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻣﻄﻤﺌﻦ باغ به خواب فرو میرود ، و چه بی دغدغه میخوابد.  زیرا باغ  به بهار ، و وزیدن نسیم خوش ، و دوباره جوانه زدن ، ایمان دارد.  و _ﮔﻮﯾﯽ ﻋﻤﺮﯾﺴﺖ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ اش ﺩﺭ تماشای منظره‌ ای چهارفصل از نمای ﺍﯾن بالکن، رو به ﺑﺎﻍ،  ﮔﺬﺷﺘﻪ است.  و او چه زود از کودکی به پیری رسید.  ﻫﻢ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺗﻠﺦ ﻭ ﻫﻢ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺷﯿﺮﯾﻦ ، ﻫﺮ ﺩﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﻧش ﺁﻣﯿﺨﺘﻪ. _اوست ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﻭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ _اوست ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﭘﺮ ﺯ ﻧﻘﺸﻬﺎﯼ ﺯﯾﺒﺎ_ ﺁﺭﺯﻭﯾش اکنون ، پرواز است _خسته است  از خستگی ه‍ایش ، شروع به دلنوشتن میکند ←:_ من بواسطه‌ی تجربه دریافته ام ، که جسم و این تن ، همچون برگ زردی‌ست که محکوم خزان ، و از اصل جدا خواهد شد ، ناگاه به رسم ایام ،  به نسیمی غمناک ،  از اوج به زمین سرد خواهد افتاد. _ همان برگ زردی که زمانی سبز بود و طراوت خ

۴۱.txt

                       به‌نام‌او

 

__پیش‌درآمد     

بی‌شک شما نیز طی عبور از مسیر پرفراز نشیب زندگانی با وقوع اتفاقاتی فرای منطق و دور از باور برخورده اید. اما پاسخی منطقی و قابل درک برای اینچنین حوادثی در نمییابیم و دیر یا زود از آن عبور و سرگرم روزمرگی هایمان میشویم . این روزها گاه چنان در روزمرگی‌هایمان غرق میشویم که دلمان برای نجوایِ درونی‌یمان تنگ میشود. همان نجوایی که گاهوبیگاه ما را گوشه‌ی خلوتی از زندگی پیدا کرده و بی‌مقدمه شروع به صحبت میکند. گویی که مخلوقی بی‌جسم و بی‌کالبد و تُهی از جِرم و وزن همچون باریکه‌ی   نوری روشن و عطرآگین در دوران  ابتدای پیدایشمان در جنین مادر ، به سرشتِ وجودمان دمیده شده، که طی عبور از مسیر پر فراز و نشیب زندگی بروی این کُرهِ‌ی خاکی همواره همراه ماست،  همراهی که بی‌وقفه ناظر و حاضر است ، این نعمت الهی  شاید یکی از بزرگترین دلایلِ تفاوت و برتری مان با دیگر جانوران باشد ، این نجوا دهنده‌ی الهی،  با نوایی آشنا کنج پنهانِ وجودمان سُکنا گذیده و سالهاست از طریق الهامات در پستوی ذهنمان نجوا میدهد و با صدایِ بیصدایش ، لحظات را سراسر مملوء از احساسی ناب میکند ،  تنهایی‌مان را فرصتی ایده‌آل برای رساندن صدایِ بیصدایش به احساسمان میشمارد ، و در سکوت شبهای کودکی به مانند صدای وجدان به سراغمان آمده و ما را برای کشیدنِ نقاشی بروی پیراهنِ سفیدِ مادربزرگمان با مداد شمعی سرزنش و ملامت میکند ،  و گاه از خصیصه‌ی متفاوتش نسبت به فردیت جسمانیمان بهره گرفته و بدلیل عدم تعلق به مکان و زمان از لحظاتمان پیشی گرفته و از حادثه‌ای شوم و بد یومن که در کمین مان نشسته ما را آگاه میکند و به , ناشناخته به احساسمان وحی و الهام میکند و ما بیخبر از لحظات پیشِــِ رو سراسر لبریز از دلشوره و اضطراب میشویم ، اما همواره گریزی از تقدیرمان نمی یابیم و تن به چیزی میدهیم که گویی از پیش برایمان معین شده. اما هرچه بزرگتر میشویم ، غرق در روزمرگی‌ها و مسایل گوناگونی شده و دغدغه‌هایمان مارا در آغوش کشیده و از شنیدنِ صدا و نجوایِ درونی‌مان دور میکند ، یکی از راههای برقراری و تقویت ارتباط با نجوای درون ، تَمَرکز و بهره‌گیری از ورزش روح ، و سفر به اعماقِ خویشتنِ خویش است ، ولی در این میان هستند افرادی که مسیری متفاوت را برای گوش فرا دادن به نجوای درونی‌شان یافته‌اند ، بطور مثال همگان شنیده‌ایم که بسیاری از شاعرین مشهور میگویند ’‘که سرایش اشعارشان حاصل تلاش فکری‌شان نبوده و نیست و آنها و قلم‌شان تنها یک وسیله‌اند که اشعاری که وجودشان الهام گشته را در آن لحظه ثبت و ماندگار کرده‌اند‘‘ بنابراین میتوان ،اینگونه استنباط و برداشت نمود که قلم نیز یکی از راههای رساندن صدایِ این نجوای بیصداست. بی شک شما هم در زندگی با افرادی با احساس مواجه شده‌اید که گوشه‌ای خلوت در میانِ همهمه‌ی شلوغِ روزمرگی‌ها می‌یابند و بی هدف و بی موضوعی از پیش تعیین شده بروی تکه‌کاغذی سفید خیمه میزنند ، خیره به صفحه‌ای سفید یا منظره‌ای پُر از خالی و هیــچ میمانند تا ناگفته‌هایی ناشناخته و غریب  از احساسشان لبریز شده و بروی خطوط موازی کاغذ ، سرازیر  گشته و حرف به حرف ، واژه به واژه بر تن خشک کاغذ چکیده و کلمه ‌ای نقش ببندد . آنگاه کلمه ها را یک به یک به خط کشیده تا با چیدمان واژگان‌شان به حرفی نو و جدید برسند. و یا بطور عموم اکثرا در طی زندگی خودمان نیز به دلایل متفاوت ، دست به قلم برده ایم و دست‌نویس‌هایمان را جایی در همین گوشه کنارها گذاشته‌ایم ، از طرفی میتوان ، با کمی جستجو دلنوشته‌هایی از افراد گوناگون غریبه یا آشنا پیدا کرد که در مقطعی از زندگی در وصف احساسی مختص همان زمان بر تکه کاغذی دلنویس کرده‌اند  ٭با توجه به اهمیت و ارزش یک دست‌نوشته‌ ویا دلنویس ویا یادداشت روزانه و قدیمی که از فردی مشخص در زمان و مقطع کلیدی و سرنوشت‌ساز از زندگیش نوشته و بجای مانده میتوان محکمتر و مستندتر از هرحالتی ، داستان و روایت زندگیش را نقل کرد ، حال نیز من در این کتاب با آوردن متنِ دست‌نویس‌ها ، دلنوشته‌ها ، نامه‌ها و عاشقانه‌هایِ شخصیت‌های داستان به درک بهتر‍ِ روحیات و احساساتشان یاری رسانده‌ام تا بلکه شما مخاطبِ عزیز نیز زین پس به نوشتن و ثبت احساساتتان در طی زندگی ترغیب و تشویش شوید .  _ در این میان چه زیباست که با کمی توجه و تفکر به تفاوت یک دستنویس با دلنوشته ، یاد بگیریم که گاه باید خودمان را در سکوتی مطلق و فارغ از روزمرگی‌ها به کنج خلوت خیالمان برده و در اختیار نجوای درونی‌مان بسپاریم ، آنگاه قلم به دست گرفته و با دایره‌ی واژگانِ ناقصی که داریم برای ادایِ حقِ مطلبی که نجوادهنده‌ی مطلق به وجودمان الهام کرده بکوشیم. زیرا دلنوشته  مثل افسانه‌ای کهن نیست ، بلکه حکایتی تعلقی واقعی و ماندگار است که نویسنده‌اش همچون  ردّ پایی از نجوای درونش در گذر زمان بجای میگذارد،  همچنین یک دلنوشته‌ی حقیقی ، بی شک به دلها خواهد نشست حال قابل ذکر است که در این اثر ، تمامی دست‌نوشته‌ها و دلنویس‌ها کاملا برابر با اصل‌شان آورده شده اما لذوما دلیل بر حقیقی بودن و استناد جزء جزء  داستان نبوده و نیست. مقدار  زیادی از وَهــم و اوهامی که به داستان افزوده گشته  حاصلِ باورهایِ شخصیِ راوی میباشد . حال با عنایت به موارد گفته شده، خدمتتان عارضم که  بنده‌ی حقیر  کوشیده‌ام که به کلیّت داستان پایبند مانده و در این بین به تاثیر مبحث تقدیر یا سرنوشت نسبت به میزان مالکیت هر فرد بروی فراز و نشیب سرگذشتش اشاره‌ای نامحسوس کنم که خودش داستان جدالِ همیشگیِ جبـــرِ روزگار و حق انتخاب و اختیاری است که در طول تاریخ ذهن آدمهای حقیقت جو را به خودش درگیر کرده است.  این داستان در طی مسیر پر پیچ و خم خود ، یک مبحث ثابت و یا مصائب یک فرد را دنبال نکرده و در طول مسیر به چهار گوشه‌ی روزمرگی‌های یک شهر شلوغ سَرَک کشیده و مشتی از خروار را با کمک واژگان به خط میکشد، در این بین نیز نیم نگاهی هم به ثبت خاطره ویا دست‌نوشته ‌های معمولی و دلنوشته‌ی شخصیت‌ها و گاه حتی نامه‌ها‌ی عاشقانه ‌می‌اندازد  ، از مباحث موجود طی روند داستان میتوان به مواردی مانند:  ،( تاثیر ماورا بر زندگی_ بدبینی_ سوء‌تفاهم _حسادت _ قانون عشق  _انتظار_ تنهایی _تقدیر_ عواقب تعبیرِ یک آرزوی کودکانه_ حاجت یک نذر اشتباه_  کینه و انتقام _ و نقل روایات حقیقی _ سرگذشت‌ها) اشاره نمود . در نهایت امر این داستان به هیچ وجه رمان عاشقانه و یا داستان بلند نیست و از ابتدای امر هدف از نوشتن این اثر ، خلق یک اثر عامه‌پسند نبوده ، بنابراین از چارچوب معمول و رایج در اکثر داستانها ، تبعیّت و پیروی نگردیده، ازاینرو در داستان‌های اول تا پنجم از دیالوگ‌های بین افراد پرهیز شده و به شرح روایت از جانب راوی پرداخته شده تا تصویری کلی و صحیح برای خواننده ترسیم شود.   با آرزوی بهترینها برای شما  

      ★ ش‍هروز‌براری‌‍‍صیقلانــی                                            

 

   

 

                                      -حَـــق»-

          

 

             _دیباچه  »›(پیش‌گفتار)

_  (همواره در کنار انسان ها ، در خفا و به‌دور از چشمان آدمیان ، مخلوقاتی ماورایی  و فارغ از جسمانیت و بی کالبد  ، مانند ارواحِ سرگردان، أجنه و پریان در شهری ابری و شاد روزگار می‌گذراندند ، که همچون پریان دره‌یِ گلمرگ از طراوت گلهایِ بهشتی و عطرِ خوشِ عود و کُندور تغذیه میکردند . انسانهایی که در طی گذران زندگی و پیمودن مسیر سرنوشت٫ پیمانه‌ی عمرشان پر میگشت ٫ به مرگ مبتلا گشته و جسمشان را بیجان و خالی از زندگی در دنیای خاکی گذارده و روحشان به سمت نور و خالق بازمیگشت، گهگاه نیز ارواحی در این شهر افسرده و بارانی به زیر ابرهای تیره‌رنگ و وسیع به دام افتاده و سمت سوی نور و مسیر بازگشت را گم میکردند ، ازاینرو به ناچار مجبور به زندگی در این شهر خیس میشدند، و معمولا در خانه‌ای خرابه و یا نیمه مخروبه  و یا حتی حمام‌های عمومی و از کار‌افتاده ، سُکنا میگذیدند تا از تماس با آدمیان خاکی برحذر باشند.)

 

                                                   

 

                  

 

مکان

رشت_شهری شاد، ولی ابری ، با آسمانی خیس و زمینی بارانی !.

     __ساعــت گردِ بزرگ شهر، و عــَقربه‌های خـَستگی نــاپذیرش  بــی‌‍وقفــه در چرخشی پـُرتکرار و بــی‌نَوَسـان، روزها را یک‍ــ‌به‌ی‍ک‌ از تقویم چهاربرگ دیواری خط زده و به پیش میبرد زندگی را تا زمان در گُذَر ایام سینه خیز ‌پیش برود.  سـاکنــین شهــر همـگــی شـیـــــــــکـــپـوش ،روشنفکـر و غریب‍ـ‌‍نوازند.   _اهالی این شهر در تک‌تک سلولهای وجودشان ، مملوء از هوش زکاوت، عشقی پاک نسبت به خدا میهن و ناموس بوده و در گذر ایام با اعمال خود ، گویای  غیرت و شرافتی بی‌مانند بوده‌اند.  مردمان این شهر در طی تاریخ پرفراز و نشیبشان همواره جلوی بیگانگان را به این مرز و بوم گرفته‌اند، از اینرو مجسمه‌ی سرباز کوچک این شهرِ بارانی و اسب و تفنگش ، در مرکز شهر ، خودنمایی میکند. مردمان شهر چتر به دست در سرنوشت یکدیگر از خود ردّ پایی بجای گذارده و عبور میکنند ، آنها به هر طـریقی در راهِ رسیدن به اهـداف و رویاهایشان گــام بر میدارند و همواره راهی برای ادامه‌ دادن و پیشروی در مسیرشان میابند. اما این شـهر ، روحــی بازیگوش و کَــجـ‍‌‍کـلام‌» دارد که زیرپوسـتش رخـنـه کرده. روحــی که به جسمِ تک‌تـک ساکنـینش حلول کرده و آنها را وادار به استفاده از ادبیاتی متفاوت و کمی غیر مودبانه میکند. اما ناگفته نماند که این کجکلامی با بی ادبی و فحاشی و یا بی‌قید و بندی تفاوت چشمگیری دارد. و نیّت واژه ها در کجکلامی ، بار منفـــــــــی نــــَدارد و منظور از بـکار گــرفتن واژگــان ، بی‌ادبی و تــــوهـین و گـــــُستاخی نـــیست . بـــلکه بٓــــَرخَـــــــلاف دســتور فـــــَرهنگ لغــــات در ســــراسر ایــن مـــــــرزبوم ، درون این شـــهر خـــــیس و ابـــــــری ، دایــــِره‌ی اســــتفاده از واژگـــان ، تــــعریف جـــدید و مــــُتفاوتی از خود ارائه میدهد ، و تـــا آنـــکه جـُزیـــــی از هــــُویّــَت این شـــهر نـباشید ، درک و لـــمس آن دشـــوار و نــامــــمکن اســت .  اما روی دیگر سکه ، غـــم انگیــزتر است . این شهر اسیر نامهربانی هاست،  و زیر هجــومِ ابـــرهایی ناخشنود و لــــجباز ، بین دریاچه‌ی بزرگ و کوههای بلند در خویشتن خویش  تبعید شده.  مردمـــان رنجیده خاطــر و آزُرده‌حــال ، چتر به دست با عبــور از خیـــابانهای بــه هم گـــِره خـــورده‌ی شهــر ، هـمـچون خون ، در رگـهـــای، شـــــ‌ـــهر بــه گـــردش در می آیند، تا قلب شهر به تـــپــِش در آیـد و زندگی در شریان های ان جاری شود.  

 

        

              ★داستان اوّل★             

(مختصری از شوکت، مادر شهریار)         

 زمان_ (سال ۱۳۳۸شمسی)

         _شوکت دختر یک بزرگزاده و  رگ ریشه‌اش از خاندانی اصیل و نامدار بود. او جد در جد ، اهل و ساکن این شهر شـــمالی و بارانــزده بود   شوکت از کودکی دوشادوش با پدربزرگش در پناهِ سایبان یک چتر ، زیر ریزش قطرات نقره تاب ، و بروی زمینی خیس و باران خورده برای سرکشی به املاک مستغلات و هجره های متعددشان روانه‌ی بازار میشد. او از همان ابتدا جَنَم و شهامتی منحصر بفرد داشت. که روز به روز با گذشت زمان و بزرگتر شدن سبب شکلگیری یک شخصیت قوی و جنگنده در او میشد. شوکت که شش سال بیش نداشت ، با زبانبازی و زرنگی ، شروع به دلربایی از کوچک و بزرگ نمود . او سالهای کودکیش را، در موقعیت و مکانی غیر معمول ، و شرایطی غیرعادی سپری کرد. زیرا بدلیل وابستگی و همراهی با پدربزرگش ، همواره همچون دگمه‌ی پیراهنی به وی وصل بود . و لحظاتش  ناگزیر در محیط های جدی و خشکـ بزرگان ، ورق میخورد. شوکت شش سال داشت و فقط تا همین حد میدانست که پدر و مادرش چندی پیش برای زیارت خانه‌ی خدا به مکه رفته اند ، کمی بعد خبر آمد که بین راه مادرش مریض و ناخوش گشته ، و آنها به ناچار در شهری بین مرزی ، برای مداوا ، توقف کرده اند . اما تا چندصباحی ، هیچ خبر و اثری از آنها دیده نشد . تاخیر آنها در ارسال نامه و یا پیغام ، کمی نگران کننده بود.  یک پنجشنبه‌ی آفتابی و بهاری بود که ساعت از ظهر ، فاصله میگرفت و سوی غروب پیش میرفت .شوکت درون حیاط  خانه‌ی ویلایی و بزرگ پدربزرگش ، روی کاشی‌های کف حیاط ، با تکه گچی سفید مربع های به هم پیوسته ای کشیده بود، و با تکه سنگی ، به تنهایی با یک پای بر زمین ، درون مربع ها میجهید و لع‌لع بازی میکرد. که چشمش به حرکات آرام و نرم گربه‌ی سیاه افتاد. سپس به لانه‌ی پرستوهای بالای پیچک یاس نگاهی کرد ، گربه‌ی سیاه و بدطینت محل ، از بازوی درخت انار ، به شانه‌ی دیوار جهید ، شوکت با چشمان درشتش ، خیره به صحنه ماند ، لبخندی از سر بیخبری زد. زیرا آن لحظه ، هم گربه و هم پرستو ها را همزمان درقاب یک تصویر داشت.  گربه اما نقشه‌ای دیگر درسر داشت . گربه با یک جهش و یورش ، چنگـ بر لانه‌ و آشیانه‌ی آرامش و خوشبختیِ  پرستوهای عاشق انداخت. یک پرستو پرواز کرد و سوی آبی آسمان شتافت. آن دیگری در آغوش ِ سیاهه گربه ، غیب گشت. چند پر به آرامی در هوا چرخن رقصید و زیر نگاهِ متحیر و شوکه‌ی شوکت ، آرام آرام ، در پیش پایش به زمین نشست . شوکت بخوبی فهمیده بود که چه چیزی پیش رویش رخ داده ، اما نمیدانست که آنچیزی که حاصل گشته ، خوب است و یا بد!  آن لحظه برای اولین بار در عمرش ، با بی ریاحی و خالصانه ، از خودش پرسید؛♪ یعنی، ایــــن بــَـــده؟ ®از طرفی خوشحال بود که گربه‌ی دوست داشتنی و زیرکــی که یکبار نازش داده بود ، دلی از غذا در آورده و از سویی دیگر نگران ِ غمِ تنهایی و بی‌‌کسی آن پرستویی بود که از چنگال تقدیر ، پر کشیده و زنده مانده و به ناچار  زین‌ پس تنهاترین پرنده‌ی ساکن پیچک یاس خواهد بود. اما آنسوی درب بسته‌ی خانه، در آرامش و سکوتِ کوچه ، حادثه ای در جریان بود، پرستو ها در آسمان به پرواز در آمده بودند و در گوش شوکت صدای پرستو ها،  طنین انداز شده بود ،  روز ،پنج شنبه بود،   پدربزرگ با صدایی خشدار پرسید؛ شوکـــت! شوکَــتی کجایی دخترجون؟ بیا پیش من تا برات میوه پوست بکنم.   _ش‌ک؛ من اینجام آقاجونــی، الان یهویی پیشی اومد ،یــهویی پیش خونه‌ی لونه‌ی آشیونه‌ی پرستو هاا ، بعد یهویــی ، افتاد روی آرامِ پرستوهـااا  بعد یهــو یهو یهویــی اشتباهی دهانش باز که بود ، یهویی یکیشون  رو اشتباهی  یهو  گیر کردش توی دهانش انگاری!. یکیشونم  پرید آسمون ، گُـم شدش، .آقاجون !.پیشی سیاهه مگه غیر ازآقا موشه ، یهویی ممکنه حوس کنه که پرنده‌های پرستوهای بالایِ درخت یاس رو هم بخوره؟   پدربزرگ: چی‌چی میگی دخترجون؟ چرا همش بریده بریده حرف میزنی؟،. من که نمیشنوم  چی داری میگی؟   شوکت؛ میگـــَم که آقا پیشی سیاهه میوه ‌ی هلو میخوره؟   _پدربزرگ؛ نه دخترجون ، گربه که میوه نمیخوره،  ٬®_ شوکت که هرگز شیطنت نمیکرد و دختری آرام و عاقبت اندیش بود ، اینبار سنّـت شکنی کرده و از سر کنجکاوی کنار لبه‌ی حوض ایستاد، کمی به بازی ماهی‌های سرخ و گُـلی ، در درون حوض خیره ماند. دستش را به کمر زد، سرش را چرخاند به آلاچیق و پدربزرگ نگاهی زیرکانه  انداخت. نگاه بعدیش سمت ظرف بزرگ میوه‌ها ، نشانه رفت. دوید و یک هلوی بزرگ برداشت، به لبه‌ی حوض بازگشت، صدای کشیده ‌شدن نوک قلم ، بروی سطح کاغذ ، بگوش رسید. گویی قلم پس از اتمام جوهرش ، بروی تن بی‌متن کاغذ، میلغزد و این‌میان کاغذ ‌است که از درد این لغزش جیغ میکشد. شوکت هلوی بزرگ در دستش را سوی ماهی گلی بزرگ نشانه میرود و میوه را سوی هدفش شلیک میکند، از صدای حاصل از برخورد هلوی بزرگ با سطح آب ، نگاه گربه زودتر از پدربزرگ ، به شوکت جلب میشود.  شوکت که بخوبی میداند ، چنین کاری از وی انتظار نمیرود ، با شرمندگی دستش را جلوی چشمان درشتش میگیرد و ژست شرمندگی و نِدامَـت را بنمایش میگذارد. هلو دیگر تنها نبود، زیرا ماهی گلی که سه دُم داشت و چشمانش همچون قورباغه بیرون زده بود، مُرده بود و همراه هلو بروی سطح آب ، درون حوضچه ، قوطه‌ور بود. نگاه شوکت به جای مرکبی و جوهردان و قلم خطاطی پدربزرگ بروی نرده‌ی چوبی افتاد. پدربزرگ تنها درون آلاچیق بزرگی بود که انتهای حیاط ، خودنمایی میکرد. پدربزرگ و عینک گردش ، خیمه زده بر کاغذی سفید و بزرگ ، به نرمی ، قلم خوشنویسی را درون جوهر مرکبدان ، فرو میبرد و با وسواس حروف را نستعلیق و کج ویا سربه‌سر کنار یکدیگر ، به خط میکشید ، آنگاه از بالای عینکش ، نگاهی مغرورانه و ازخودراضی به کاغذش می‌انداخت. پدربزرگ گهگاه از سر تفریح و یا برای پرکردن اوقات فراقتش ، در زمینه ‌ی خطاطی و یا حتیٰ شعر شاعری ٫ نیم نگاهی داشت و به هر کتاب و یا مطلبی که با  خیام مرتبط میگشت ، ســــَرَک میکشید . او هرچه بود بی ادعا و کم حرف بود ، و از اطرافیان پنهان مینمود که خودش هم در خلوتش ، شعر میسراید . زیرا بخوبی میدانست که همگان او را بعنوان مردی سالخورده و خردمند درون کسب و کار میدانند ، و در انظار عموم و جمع بازاریان، وی به سرسختی ، پشتکار  و مدیر و مدبر بودن ، شهرت داشت  ، و زبانزد خاص و عام بود. حال شاید میپنداشت که چنین روح لطیف و ظریفی که قادر به شعر سرودن باشد ، به وجهه  و شخصیت زبر و خشک و نچسب او نمی‌آید.   آفتاب بروی شهر میتابید، او یک قورت از استکان کمر باریکش، چای‌خورده بود.  که خدمتکار خانه ، هراسان و نفس نفس ن ، خبری از پدر و مادر شوکت آوردو گفت؛ حاج‌آقا حاج آقا الان شنیدم که مابقیه‌ی اهالی محل که با کاروان  خانم و آقا رفته بودن سفر حج ، برگشتن و رسیدن شهر،  پدربزرگ؛ ای کاش زودتر یه خبری میگرفتی تا یه گوسفندی زیر پای بچه‌ها  قربونی میکردم، بجنب سریع عبای سفیده با گیوه‌ام رو بیار، یه اسفند دود کن  _® آن لحظه شوکت نه خوشحال شد و نه اینکه ناراحت . او بیشتر نگران جداشدن از پدربزرگش بود. زیرا میدانست که تنها مدت کوتاهی به امانت ، نزد پدربزرگش سپرده شده. آنروز با سلام و صلوات ، و هجوم همسایه ها و دود اسفند ، به لحظه‌ی موعود نزدیک میشد ، پچ پچ و زمزمه های درگوشی و خاله‌زنکانه‌ای درون محیط خانه ، و بین اهالی رد و بدل میشد . شوکت تنها بفکر ، لو نرفتن و ماسمالی کردن ، ماهی قرمزی‌ست که به قتل رسانده . پرستوی بیوه و غمگین به آشیانه باز میگردد ، تخم هایش نشکسته ، اما شریکش قربانی چشم حسود روزگار و نگاه زیرک گربه شده . عاقبت در میان بهت و حیرت همگان ، از عمق افرادی که تجمع کرده و جلوی درب خانه هجوم آورده بودند ، یک چمدان بزرگ و سبز رنگ دست به دست به پیش آمد و به روی ایوان رسید . آنچنان بروی چمدان خاک نشسته بود که گویی از دل طوفان شن ، خارج گشته . نهایتن در چشمان نگران و متفکر شوکت ، در قاب تصویری مات و مبهم ، از پشت دود اسفند ، خانمی رنگ پریده و لاغر اندام سبز شد. که شباهتی به مادرش نداشت . اما در فوران افکاری مجهول و متشنج ، که در سَـرِ تمامی حُضار ، میجوشید ، سکوت فراگیر و حاکم شد . شوکت باز از خودش پرسید ؛ ♪یعنی ایــــن بـَــده؟.  ® اما اینبار پاسخی واضح وجود نداشت . آن زن ، همسفر و هم‌کاروان مادر و پدر شوکت بود ، که از آنها برایشان خبر آورده بود. آنها در مسیر بازگشت به دیار ، در طوفان شنی شبانه اسیر و مفقود شده بودند . و چون چمدان آنها بار بروی شتر آن زن بود ، در نهایت توانسته بود تنها چمدان را به رسم امانتداری به دست آنها برساند. شوکت ، آنقدر کودک بود که ندانست ، چه چیزی رخ داده ، اما از ته قلبش میخواست که آن مردم و همسآیگان از حیاط خانه‌ی پدربزرگش خارج شوند، و او هلوی درون حوض را برداشته بلکه آن ماهی گلی ، باز زنده شود،  آنگاه او هلو را بر روی شانه‌ی دیوار گذارد. تا بلکه گربه‌ی سیاه‌دل ، با خوردن آن ، از خیر خوردن پرستو بگذرد.     _سالها گذشت و شوکت از آن دوران به آرامی عبور کرد.  هر چه بزرگتر که شد ، مهر و محبت دستان پدربزرگش را بیش از پیش لمس نمود. همه وقت و همه جا با وی همراه گشت. او بطور اکتسابی و دلخواه ، اغاز به یادگیری قانونهای نانوشته و رسم رسوم های رایج در عُرف بازار نمود . او ، با تماشای حوادث و وقایع روزمره ، یاد گرفت که چگونه با هر مسئله ای برخورد و از هر حادثه ای سربلند بیرون بیاید . او در گرفتن حق و حقوقش توانا و موفق بود . او بجای بازی کردن با کودکان هم سن و سالش ، با بزرگان و اهل کسبه‌ی بازار ، وقتش را میگذراند. از همان کودکی حاج‌آقا بزرگ ، حساب خاصی بروی وی باز کرد . و او نگین تاج پادشاهی‌اش شد. شوکت و علی پسرعمو و دخترعموی یکدیگرند اما با هم روابط گرم و صمیمانه‌ای ندارند. علی ساکت و درونگراست، بی آزار و خاموش، برخلاف شوکت ، که شر و شور است و سرش درد میکند برای گرفتاری، او و علی تنها نوه‌‌های ارباب صیقلانی هستند . ارباب صیقلانی ، مردی خَیِر و متواضع بود ، او را همگان به اسم حاج اقابزرگ درون شهر میشناختند . و به کارهای انسان دوستانه‌اش معروف بود.  ، علی از دست حرف مردم و برای درآمدن از زیر سایه‌ی پدربزرگش ، خانواده را ترک کرد و گوشه ای از محله‌ی سرخ ، مغازه‌ای اجاره نمود ، و پیشه‌اش لحافدوزی شد ، او هرگز ازدواج نکرد ، اما روزگارش بر عشقی عجیب و بی مانند گره خورد . گویند که روزی در نگاه اول، عاشق و دلداده‌ی دختری خوش سیما گشت، ولی دخترک ساکن این محل و یا شهر نبود ، حتی از اهالی شهرهای اطراف نیز نبود ، بلکه مسافری از عالم غیب بود که کسی نمیداند از کجا آمده و به کجا رفته است . شوکت نیز در غیبت پدرش ، عصای دست حاج آقابزرگ یعنی پدربزرگش شده بود ، که از بس به تنهایی امور کسب و کار و هجره های پرتعداد حاجی را گردانیده بود ، که همگی او را بخوبی و نیکی میشناختند ، در مقابلِ شوکت ، همگان دست به سینه و آماده باش بودند ، شوکت به صغیر و کبیر باج نمیداد و حق را از ناحق ، تمیز الَک میکرد . سرش درد میکرد برای گرفتاری و جنگ و جَدَل . از هیچ بحران و چالشی ، روی گردان نبود ، و با فراق باز به استقبال ماملایمات میرفت. او سالهای نوجوانی و اوایل جوانی‌اش را آنچنان در انجام امور بازار ، ارباب رجوع ، سرکشی به امور امریه ، املاک و رفع و رجوی مصائب و معایب سپری کرد که یادش رفت عشوه و ناز و ادای معمول و رایج درون دختران دم بخت را بیاموزد. او هربار از تعریف و تمجید بزرگان و اهل فن و کسبای قدیم و اصیل بازار در خصوص خصلتهای خوب و موفق خویش ، نیرویی هزار برابر از پیش میگرفت ، گویی همین تعریف تمجیدها برای خوشبختی ‌اش کافی بود. آخرين روزهاي زمستان طي مي شود و بهار در راه است. به تدريج از سرماي هوا کاسته مي شود. باران متوقف شده ولي آسمان هنوز ابري ست. خروس مي خواند و سگ پارس مي کند. شوکت پر انرژی و حاج‌آقا‌بزرگ  بی‌رمق و بدحال است و توانِ حرکت ندارد. چهار ستونِ بدنش خشک شده و قادر نيست خود را تکان دهد. دکتر به شوکت وعده داده که حاج‌آقا بزودی بهبود یافته و سلامتی و توانش را بازمیابد. یک سال دیگر نیز به پایان رسیده بود و  روزها یک به یک خط خوردند ، و ماهها از تقویم عبور کردند تا که آرامش شهر ، جایش را به شلوغی و داغیِ بازارِ شب عید میداد . در ازدحام مردم و شلوغیه خیابانها و گذرهای منتهی به مرکز شهر ، کلانتری ها و شهربانی  نقش و وظیفه‌ی ِ برقراری نظم و آرامش را برعهده داشت.  آن روزها ، مردمان شهر ، سری نترس و دلی دریایی داشتند ، آنها در لحظه زنده بودند و تمام و کمال ، تک‌تک ثانیه ‌هایشان را زندگی میکردند ، و ترسی از قانون و صاحب قدرت نداشتند ، تنها معیار و ملاکشان ، گرفتن حق و فریاد زدن صدای آزادی ، و ابراز وجودشان بود. بعبارتی ، همگان میدانستند که هر چالش و دردسری ، همچون صحنه‌ی آزمون و امتحانی‌ست که آنان را در بازیِ زندگی ، مَحَک میزند. پس بسیاری از اهالی شهر ، منتظر فرا رسیدن چنین لحظه‌ای بودند . تا به جنگ و نَبَرد با بی‌عدالتی و ظلم بروند ، و اینگونه جوهره‌ی وجودی‌شان را به مَحرز  نمایش بگذارند و خود را اثبات نمایند . از اینرو معیارها به گونه‌ای غیرمتعارف و غیرمعمول شکل گرفته بود بعبارتی عده‌ای انگشت شمار در سطح شهر بدلیل درگیری های متعدد و شهامت و شجاعتی فاقد عقل سلیم و خالی از منطق در دعواها و زد و خوردهای فیزیکی ، سرشناس و شهره‌ی شهر شده بودند و در آن دوره‌ی زمانی و مقطع کوتاه از زمانه به اسم لات شناخته میشدند، البته این عنوان در آن دوره به هیچ وجه بارِ منفی نداشته و دارای عرج و احترامی خاص بود. در نهایت بین لاتهای متعدد شهر ، به ندرت و انگشت شمار بودند که پایبند و وفادار به چهارچوب و مرام مسلک ویژه‌ی لاتی باقی بمانند زیرا دوره‌ی چاقو و چاقوکشی به سر آمده بود و گنده‌لاتهای شهر آموخته بودند که با محبوبیت و شهرتی که میان جمیع اهالی شهر بدست آورده اند میتوانند به طریقی برای امرار معاش و کسب درآمد از بُرِش و نفوذ کلامشان در برقراری نظم و آرامش بهر ببرند . در این بین اسم سه الی چهار نفر در کل سطح شهر ، برازنده‌ی لقب گنده‌لاتی بود. که همگی با ژاندارمری‌ها و شهربانی ها در سطح شهر همکاری میکردند ، و بسته به موقعیت مکانیشان ، ابراز وجود کرده و فعالیتهایشان را در همان حوزه انجام میدادند و با زدوبندهای غیرقانونی‌ای که در خفا و پشتِ‌دست داشتند ،سبب برقراری صلح و ارامش و حفظ امنیت شهر میشدند. آنها از نفوذ حرفشان در میان انبوه مردم استفاده‌ی مثبتی میکردند و در هر دعوا و اختلافی با پادرمیانی و وساطت موجب ختم به خیر شدن ماجرا میشدند.   در یک روزِ شلوغ ، قبل از فرا رسیدن سال جدید ،  در آخرین روزهای زمستان، شوکت در روزگارش به یک بازی جدید از بازیهای فلک و سرنوشت فرا خوانده شد. در یکی از هفته های اسفندسوزِ تقویم ، گذر هفته به پنجشنبه‌‌ای خاص رسید ، شوکت سَرِ هُجره‌ا‌ی که بعد از پُلِ رودخانه‌ی زَر ، ابتدای دهانه‌ی بازارچه‌ی چوبیِ میوه و تَره‌بار بود ، ایستاده بود و با صدای نخراشیده و محکمی ، تعداد کیسه های برنجی که از انبار به داخل هجره میبردند را میشمرد. او آنروز ، برای اولین بار با یک نگاه به مردی غریبه و بیگانه دلش لرزید. گویی برای اولین بار چیزی در دلش نجوا کرد و لبریز از حس زن بودن ٬ گشت . آنقدر که شمارش کیسه های برنج از دستش در رفت و خیره به خط و خطوط زخم‌های دشنه ای که برصورت مردی غریبه نشسته بود ماند. و این آغاز تغییر و تحولات در زندگی شوکت بود. او پیچید به دور عشقی عجیب,  تند و شدید. همان آتش عشق تندی که زود فروکش میکند. او یک دل که نه ، صد دل عاشق و شیفته‌ی گنده‌لات شهر شده بود.   زن سرکش و مردانه مسلکی که آوازه‌اش از باب بالامَنِشی و بلندطبعی در کل شهر شُهره‌ی عام و خاص بود در نهایت تن به رسم و رسوم رایج آن روزهای اجتماع داد ، خودش هم نفهمید که چه شد برق عشقی کورکورانه بر عقلش تسلط یافت و با لجاجت و سرکشی ، رو در روی حاجی ، ایستاد و خودش را از ارث میراث محروم کرد ، و درمقابل خوشی کوتاه مدتی را پس از ازدواج تجربه نمود. او با گنده لاتی بنام عظیم هشتی، که درون سجل (شناسنامه) محمد سوادکوهی نام داشت  ازدواج کرده بود. شوهرش از طایفه‌ی قوام السلطنه بود ، و شجره‌ی طولایی داشت. که جزء تبعیدی های این شعر محسوب میشدند. اما شاخه‌ی مربوط به عظیم در این شجره‌ی قطور ، با خلاف و قانون شکنی پیوندی ناگسستنی خورده بود. عظیم هشتی ، شغل خاصی نداشت و به عبارت آن دوره زمانه ، زرنگ نان خودش بود ، در قمار حاضر و ناظر بود ، حکم اخر در دادگاه خیابانی به تیغ تیز دشنه‌ی عظیم هشتی ، صادر میگشت. یکبار هم که قسم خورد تا دشنه را خاک کند ، و دو روز بعد برای نشکستن قسم و قولش ، بجای دشنه ، تیزیه کوچکتری بنام گازان را در جورابش گذاشت. و روز از نو ، روزی از نو.   پدربزرگ شوکت ، از روی تجربه  ازدواج عظیم‌هشتی با نوه‌اش ،را اشتباه و غیر ممکن میدید. اما هرگز تصور شنیدن حرفی ، بالاتر و غیر از حرف خود را نمیکرد. هرگز انتظار ، رفتار و تصمیمی برخلاف میلش را از شوکت نداشت.  اما زمانه برخلاف افکارش گذشت.    – یکروز معمولی بود ، یک پنجشنبه‌ی بارانی و متفاوت. حسی خاص درون ، شهر ، بی خیال قدم میزد. از کنار عابران که عبور میکرد ، بی اختیار در وجودشان رخنه میکرد. ناگاه رهگذران ، دچار اضطراب میشدند. دچار استرس ، یا وقوع یک پیش آمد.  – حمام حاج‌اقابزرگ در مرکز شهـــر، روزهای پنج‌شنبه شلوغ بود .  زیرا از سخاوت حاج‌اقا‌بزرگ ، روزهای پنجشنبه برای فقرای شهر ، استفاده از حمام رایگان بود. اما این امر برخلاف میل باطنی حاج‌اقا بود. ولی از سر ناچاری و برای احترام گذاشتن به نظر عزیز دردانه‌اش ٫شوکت٬ ناچار به پذیرشش شده بود . حاج‌اقا خودش بر این باور بود که چنین قانونی سبب مشخص شدن فقرا از عوام میشود ، و ممکن است افرادی از سر آبروداری و غرور ، و یا خجالت ، نتوانند از چنین امتیاز و فرصتی استفاده کنند . همواره حاج اقا میل داشت که روزهای پنج‌شنبه ، استفاده از حمام برای همگان رایگان باشد. تا بدین ترتیب ، سبب الک کردن و جدا نمودن فقیر از دارا نشود . حاج اقا اخلاق خاص و مخصوص بخود را داشت . او عادت داشت تا در طی انجام هرکار خیری ، خودش شخصا ، حضور بیابد ، و شاهد جریان امور باشد .  این امر که او میل داشت ، در لحظه‌ی خیرات و یا کمک به مردم ، خودش شخصا حضور بیابد، برایش یک چالش شده بود زیرا او سالخورده و مریض بود . و عادت به شیکپوشی و آراستگی برایش اسباب زحمت و صرف انرژی بیشتر میشد. او تمام عمرش را اینچنین در برابر چشمان عموم ظاهر شده بود . اینکه حضورش را واجب و مهم میدانست ، دلیل بخصوصی نداشت . تنها دلیلش هم آن بود که از شادی مردم ، شاد میشد. و  احساس ، موفقیت میکرد . بی‌شک احساس بهتری از خویشتن خویش می‌یافت. و برایش مدرکی مستند از تاثیرگذار بودن در اجتماع بود.  اما عده‌ای این امر را نشانه‌ی فخرفروشی میدانستند. در محله‌ی کوچکی بنام  ٫زیرکوچه٬  که دقیقا در مرکز شهر و خیابان اصلی شهرداری ، واقع گشته بود ، همگان میدانستند که روزهای جمعه ،در نانوایی محل ، نان صلواتی‌ست. زیرا بلطف حاج‌اقابزرگ ، نان بطور صلواتی پخت میشود و همواره شخص حاج‌اقابزرگ ، درون نانوایی ، کنار شاطر ، می ایستاد تا با لبخندی مهربانانه و پاک ، و حرکاتی که از فرط پیری کمو بیش آهسته، گشته بود ، بروی خمیرهای چانه‌ی نان قبل از ورود به تنور ، دانه‌های سیاه خشخاش را بریزد. ریختن خشخاش برای او مثل بازیگوشی و شیطنت کودکانه بود. اما بازیگوشی ای که آنقدر بزرگ و مهم بود که یک محله را ، از برکتش بهره‌مند میساخت. – شوکت اما بتازگی چندین بار پیش افرادی بیگانه و یا آشنا گفته بود که بعد از ازدواجش با عظیم هشتی، حاج‌اقا کم‌کم بدلیل پیری ، عقلش ضایع گشته. و چنین حرفهایی ، بعنوان بروز علائم هشدار و نشانه‌های آغاز یک اختلاف سلیقه ، سریعا درون دهان ها ، یک کلاغ ، چهل کلاغ میشد. اللخصوص که بتازگی پس از ورود عظیم‌هشتی به زندگی شوکت، شکافی باریک اما عمیق بینشان شکل گرفته بود. لحظه به لحظه این شکاف عمیق‌تر میشد ، و به طولش افزوده میگشت. شوکت و حاج آقابزرگ     ‌(پدربزرگش) در یک شهر ، یک محله ، یک کوچه و یک خانه زندگی میکردند اما سکوتی که بینشان حاکم گشته بود ، نماد و علامتی گویا از دلخوری و رنجیدگی حاج‌آقابزرگ نسبت به نوه‌اش شوکت بود.  شوکت به رسم سابق زیرلب ، بسم‌الله میگوید ، در را پشت سرش می بندد. لبه‌ی چادرش لای درب گیر میکند . او درب را بازکرده و چادرش را آزاد میکند. در چشمان او کوچه خاموش تر از دیروز است. سایه ها یخ زده اند ، روزهای شوکت ، بدون حضور آقابزرگ ، معنا و مفهومی ندارد. زیرا در محیط کوچک بازار و کسبا ، حرفها زود میپیچد. همگان از دعوا و اختلاف شوکت با آقابزرگ باخبرند . حتی رفته‌گر محل ، نیز به شوکت بی‌محلی میکند و جواب سلامش را نمیدهد ، شوکت از زیرکوچه خارج میشود و از عرض خیابان اصلی عبور میکند. بچه گربه ای از بالای درخت ، دنیا را از نگاهه یک گنجشک ، تجسم میکند . اما نمیتواند درک درستی از چنین تصوری پیدا کند. پس بناچار ، اینبار خودش را در نقش یک میوه میبیند . باز سخت است . شاید همین که در نقش خودش بماند ، راحت تر باشد . سپس به سوالی بر میخورد ، او وقتی پایین بود ، تمام گنجشکها ، بروی همین شاخه بودند. حال که بالاست ، تمامشان پایین هستند . سپس مادرش را صدا میکند. اما مادرش کنار سطل زباله ، بی توجه به حضور گنجشکهاست . و خیره و مات و مبهوت ، قفل کرده بروی قدمهای شوکت، ونمیداند تقصیر از جبر روزگار است یا این جماعت ناسازگار؟.    _شوکت از نانوا ، نان میخواهد ،ولی. کمی بیش از حد ، معطل میشود ، در نهایت نانوا با بی اعتنایی دریچه‌ی کوچکی که برای مشتریان است را میبندد، تا غیر مستقیم‌ترین اعتراضش را برساند. بچشمان شوکت ، روزگار تیره و سیاه میشود ، در غیبت نور ، دلش در سیاهی می لغزد.  در ذهن مخشوشش می تراود یک سوال، سوالی از جنسِ تردید ، که امروز مگر تعطیل است!؟ با خودش میگوید: این نیز بگذرد. کمی بعد از راسته‌ی ماهی فروشان ، از دالانی تنگ که حکم میانبر را داشت ، سمت هجره‌ی دوبَر  دادافرخ که قهوه‌خانه‌ای قدیمی و دود گرفته بود رفت تا مانند همیشه از موقعیت مکانی و امتیاز دو درب در دو سویش ، بهره ببرد . زیرا ، یک درب قهوه‌خانه از سمت پاساژ سالار و درب دیگری به سمت مسجدصفی راه داشت. از چند پلکان پایین رفت و به رسم سابق ، یاالله گفت ، و داخل هجره شد ، استکان ها در بین زمین و هوا ، ایستاده بودند ، و کسی نفس نمیکشید . گویی از ورودش همه شوکه بودند ، پیرمردی گاری‌چی ، خیره به شوکت ، خشکش زده بود ، گویی در لحظه‌ی فوت کردن چای درون نلبکی ، از وی عکسی گرفته باشند. حتی مگسی نجنبید . و همزمان ، پس از نگاه تند شوکت به مشتریان درون قهوه‌خانه ، همگی به حرکت عادی و روزمرگی های خود ادامه دادند . و خودشان را مشغول نشان دادند تا از پاسخ سلامش تفره رفته باشند . شوکت با خشم ، و ابروهای گره خورده از طول قهوه خانه عبور کرد ، ولی آنسوی هجره برخلاف سابق ، درب قفل شده بود. شوکت نگاهش را سوی شاگرد فرخ ، نشانه رفت ، شاگر فرخ كه لونگ قرمزی را تابانده  و بروی عرق گیر سفیدش گذاشته بود ، از ترس پاسخگو شدن به شوکت ، به دروغ سوی درب دیگر مغازه را نگاه کرد و گفت : بـــــ‍ـٓـله اوستـــاٰ!. آب جوشــــه؟. اومدم اومــدم.  ®شوکت از مسیری که آمده بود بازگشت و مسیر اصلی را پیمود ، تا که عاقبت نزدیک به حمام حاج اقا بزرگ رسید. از دور پدربزرگش را دید. طبق روزهای پنجشنبه ، بروی نیمکت چوبی خود نشسته بود و دستش را به عصای چوبی ، ستون کرده بود. از نگاهه شوکت ، یکجای کار میلنگید. دقیق تر نگاه کرد. چشمش به دستمال کوچک گردن پدربزرگ افتاد. در نگاه شوکت پُرواضح بود که دستمال را پشتورو بسته. اما چون هر دو سمتش زیباست ، کسی متوجه‌ی چنین اشتباهی نشده. شوکت بخوبی میداند که سمت سـُـرمه‌ای رنگ و گلدار ، باید روی به بیرون بماند ، اما برعکس سمت فیروزه ای رنگش بیرون مانده. لحظه ای وجدانش درد میگیرد زیرا از کودکی این خودش بوده که هر صبح ، دستمال گردن حاج‌اقا بزرگ را میبسته ‌ . اما حال چندین روز میشود که بخاطر جر و بحث و اختلافات ، صبح ها به پدربزرگش کمک نمیکند و در همان خانه ی ویلایی و قدیمی ، آنسوی حیاط ، در اتاق زیر درخت آلبالو، همراه شوهرش زندگی میکند.  حال تصور صحنه‌ای که حاج اقا بزرگ ، با دستان مریض و لرزانش ، به تنهایی سعی در بستن دستمال گردنش را دارد ، شوکت را اذیت میکند ، آنگاه درد عذاب وجدان بر وجودش قالب میشود.  پنج شنبه‌ی یک روز بارانی در اواخر زمستان  بود که حاج‌اقا بزرگ فوت نمود و غمی صدافزون بر دل شوکت نهاد . زیرا روزهای آخرین عمرش را در قهر و اختلافات بسر شده بود. سپس چند صباحی نگذشته بود که او با مرگ همسرش بیوه گشت. شوکت که باردار بود ، به محله‌ای بنام ضرب نقل مکان نمود ، زیرا وکیل حاج اقا بزرگ تمام دارایی و اموال حاج اقابزرگ را بنابر وصیتش به امور خیریه و کارهای  عام‍‌ المنفعه اختصاص داد 

 

  

 

    ★داستان دوّم★               

                _ مختصری از روزگار ِدخترکی بنام نیلیا

  

 

  شوکت صاحب فرزندی پسر شد اسم پسرش را شهریار نهاد، و با کوله باری از غم به زندگی ادامه داد ، در حوالی همان سالها بود که گوشه‌ی دیگری از محله‌ی کوچک ضرب ، دختربچه‌ای بدنیا آمد ، درون سجلد (شناسنامه) اسمش را گذاشتند آیلین ولی مادرش اورا نیلیا صدا میکرد. -نیلیا دخترکی خیالباف،با رنگ گندمگون ، موههای پسرانه و کوتاه، که بیش از حد  ساکت و درونگرا بود. مادرش تمام دنیایش بود. مرز دنیا در نظرش تا همان کاج‌های بلندی بود که گاه از سرکوچه ، میتوانست نوکشان را در دوردست ببیند. او دختربچه‌ای بیش نبود که فهمید جای فردی با عنوان و نقش پدر در زندگی اش خالی‌ست. اما غرق در کودکانه‌هایش بود و هر شب از پنجره‌ی کوچک اتاقش به آسمان خیره می‌ماند به امید شکار لحظه‌ی عبور شهاب‌سنگ، لحظات را به نظاره مینشست ، و همواره خوابش میبرد. اما در نهایت شبی گرم و تابستانی ، که خیره به آسمانی گشاد و باز ، مانده بود  پس از مدتها توانست لحظه ی عبور شهاب‌سنگی را شکار کند ، آنگاه از شدت شوق و شعف ، نفس کشیدن را فراموش کرده و زبانش  بند آمده بود . و تازه دریافت که در آن لحظه ی موعود ، هیچ آرزویی برای خواستن ندارد . و فی البداعه از ته قلب خواست ، که بتواند مادربزرگش را یکبار ببیند  ∞8∞{ راوی؛ اما او بخوبی نتوانسته بود معنا و مفهوم فرق بین دنیای زندگان با مردگان را درک کند، زیرا تنها در یک حالت چنین آرزویی قابل برآوردن بود، آنهم اینکه او مبتلا و دچارِ حادثه‌ای به نامِ مرگ شود ، تا بتواند به نزدِ مادربزرگش برود }∞8∞  _زیرا بارها از مادرش شنیده بود که مادربزرگ و پدرش در تصادفی شوم ، از دنیا رفته‌اند. از آن پس او دیگر اشتیاقش را برای مشاهده و شکار لحظه‌ی عبور شهاب سنگ از دست داد و چندی بعد در یک غروب از روزهای گرم و طولانی تابستان ، موفق شد که انتهای کوچه ی کوچک و خاکی شان ، با پسرکی هم‌سن و سال خودش و لاغر جسته و سبزه به اسم داوود ، دوست شود.  او توانسته بود یک همبازی خوب و رفیق صمیمی را کشف کرده و به داشتن چنین دوستی دلخوش شود. او در بازی کردن و یا رقابت‌های کودکانه ای که بین بچه‌های کوچه جریان داشت همواره نفر آخر بود. و هیچ توجه و تمرکزی بر اصول و مبنای بازی نداشت زیرا تمام وجودش محو تماشای پسرکی زشت و لاغراندام بنام داوود شده بود. او میدانست که داوود ساده و دست و پا چلفتی‌ست ،  اما باخودش میگفت که هرچه باشد ، درعوض‌ حاضر شده تا با او همبازی و دوست باشد. در نظر دختر بچه‌ای شش ساله که تمام زندگی اش را درون خانه سپری کرده و هیچ برادر خواهر و یا فامیلی ندارد ، داشتن یک دوست ساده ، یعنی داشتن یک دنیای جدید و نو. او چند باری ش به خانه‌ی همسایه ، رفته بود چون مادرش داوود دوست بود. و چندباری هم در پارک ، بطور تصادفی همدیگر را دیده بودند و لحظاتی را در کنار یکدیگر سپری کرده بودند.  همواره حین بازی قایم‌باشک ، نیلیا جایی برای پنهان شدن نمیافت، و در عوض داوود خودش را به ندیدن میزد تا شاید برای یکبار هم که شده، نیلیا نفر آخر و بازنده نباشد . نیلیا ، در افکارش به یک سوال برخورده و درونش غرق گشته بود. سوالی که بظاهر بی‌معنا و بیخطر بود. سوالی که همراه جوابی مشخص و ساده بود. اما از درک نیلیا خارج بود. و بارها این سوال را از مادرش پرسیده بود. ♪نیلیا؛ مامان‌ژونی من پسرم؟  مادرش؛ نه! تو گلدختر منی . تو تاج‌سر منی . تو نفس منی .    نیلیا؛ تورو خدا جدی جوابمو بده مامان‌ژونی ‌ . من دختر نیستم .  مادرش؛ تو فرشته‌ی خوشگل منی ، درضمن باید یاد بگیری که به جنسیت خودت به اصالت و به شجره‌ی خودت به لهجه و سرزمینت افتخار کنی ، نه اینکه ازشون فرار کنی›  .   ®این حرفها بیشتر دختربچه‌ی شش ساله را گیج و سردرگم نمود ، و از حرفهای سنگین مادرش فقط چند واژه را بخاطر سپرد و زیر لب با خودش تکرار کرد: من باید به ژستیت خودم به اصابت و به حنجره خودم به گنجه و زیرزمینم افتخار کنم نه اینکه ازشون فرار کنم.›  -®(مادرش هرگز به عمق حرف فرزندش توجه نکرد . زیرا چیزی که عیان بود ، چه حاجت به بیان بود!  اما در تصور نیلیا ، یک جای ماجرا میلنگید. زیرا باور چنین حقیقتی ، کمی برایش دشوار بود . او کوچکتر از آن بود که بفهمد جنسیت را چگونه و بر چه مبنا و اساسی تعیین میکنند. او دریافته بود که تمامی بچه‌های کوچه  ، به دو گروه مشخص تعلق دارند . یعنی یا پسرند یا که دختر. ولی چنین مبحث ساده و پیش‌پا افتاده‌ای که نیاز به تفکر و تصمیم گیری نداشت. پس چرا او سردرگم و پریشان میشد. پس از مدتی ، دیگر به این موضوع فکر نکرد و  او تمام دغدغه‌اش ، اجازه گرفتن از مادرش ، برای بازی در کوچه بهمراه بچه‌های دیگر شده بود.  ولی هدف اصلی اش بازی کردن نبود بلکه دیدن و ملاقات با همبازی و رفیق شفیقش بود. او کم حرف و درونگرا بود . و همواره درحال اندیشیدن به حقیقتهای موجود و کشف ناشناخته ها بود. یک غروب در حین بازی‌های کودکانه ، رفیقش داوود را هول داد و داوود به تیرچراغ برقی چوبی وکج ، برخورد کرد و گوشه‌ی لبش شکافته شد. و مابقیه ماجرا. خون، گریه، غصه، تنبیه از جانب مادر، و ممنوعه ‌البازی شدن در کوچه. _او در همان پاییز ، هدفی جدید را پیدا کرد. و تمام عزمش را برای رسیدن به ان جذب نمود‌.   نگاه کردن به آسمان ، باز آغاز گشت. اما اینبار در روزهای روشن به اسمان خیره میشد ، نه شبهای مهتابی.  او  به امید مشاهده‌ی یک رنگین کمان ، اینبار نگاهش را به آسمان دوخته بود، . او هرگز موفق به دیدن رنگین کمان نشد و در پاییز همان سال بود که دچار یک حادثه‌ی شوم و نأس گشت . او مبتلا به رسم تقدیر گشت و جسم زمینی‌اش را به این کُره‌ی خاکی و اجاره‌ای پس داد  او اولین و پاک‌ترین فردی بود که از روی بچگی و بیخبری لحظه‌ی دیدن عبور شهاب سنگ در آسمان ، یک آرزوی اشتباهی کرده بود و خودش را به جَــبری خودخواسته محکوم نموده بود، از اینرو روحِ پاک و معصومش اجازه یافت تا پس از مرگ نیز در زمین و کنار و همراهه روحِ مادربزرگش بماند، حال نیلیا از حقایق بیخبر است زیرا لحظه‌ی جدایی از جسم زمینی خود کوچکتر از آنی بود که معنا و مفهوم مرگ و زندگی پس از مرگ را دریابد ، او پس از خروج از کالبدش ، از محدودیت و اسارت در زمان و مکان آزاد گشت ، اما از روی عادت و به رسم آدمیانِ خاکی ، خودش را پایبند گذر ایام نمود  هرچند که او تنها به خیالِ خام و کودکانه‌اش به زنجیر زمان و مکان بسته شده بود ولی در عمل او هر از چندگاهی دچار تداخل و عدم هماهنگی در ریتم یکسان و پابرجایِ گذرِ زمان میشد، او همانند پریان دره‌ی گلمرگ ، از عطر گلهای بهشتی و معطر و عطر خوش عود و کُندور تغذیه کرده و شیفته‌ی عطر نان بود ، زیرا او را به خاطراتی خوش از زندگی در کنار مادر میبرد ، در این شرایط عجیب و غیرمعمول ، مادربزرگ پیر و دانای نیلیا برای پرهیز از تداخل در زندگی آدمیانِ خاکی ، یک خانه‌ی خالی و نیمه متروکه که خالی از زندگی بود را در انتهای کوچه‌ی میهن ، ویط گذر محله‌ی ضرب یافت ، و ازدست برقضا همسایه‌ی خانه‌ی شوکت خانم و پسرش شهریار در انتهای بن‌بست خاکی و باریک گشت. خانه‌ی متروکه‌ای که بچشمان و نظر نیلیا در ابعادی متفاوت از روزگار سه‌بُعدی آدمیان‌خاکی ، بسیار تمیز و معمولی بود . او گاه از پشت قاب پنجره‌ی چوبی خانه ، به امتداد کوچه‌ی خاکی و خلوت می‌نگریست ، تا بلکه گربه‌ای تکراری و  آشنا از عرض آن رد شود ، . و اما در عالم زندگی و زندگان ، داوود و شهریار یک دوست و رفیق صمیمی جدید و باوفای دیگر بنام سوشا یافتند ، و هرسه با هم همکلاس و همراه هم بزرگ شدند سالها گذشت. نیلیا همراه مادربزرگش در آنسوی محله‌ی ضرب و در انتهای کوچه‌ی میهن ، در همسایگی شوکت خانم و پسرش شهریار ، بسر میبرد. نیلیا ، دخترک نوجوان  پاک و معصوم ، ، شب هنگام ، قبل خواب ، رادیوی کوچک مادربزرگش را برداشته و صدایش را بی‌نهایت کم میکند ، تا مادربزرگش که بالای تخت خواب به خواب فرو رفته را بیخواب نکند . نیلیا بیدلیل عادت و علاقه

 داستان کوتاه برتر 


 

پسرکی درون آیینه ی تَرَک خورده و مات ، خیره به من مبهوت ماند ، پس از مرگ پدر مرغ عشق درون قفس دیگر نخواند ، همین پسرک خیس و مغرور بود که به من پیشنهادی بی عقلانه داد، و من نیز سراسر احساس ، مجذوب طرز نگرشش بودم ، بی آنکه منطق را در نظر بگیرم چشم و گوش بسته پذیرفتم ، و او نیز همراهم آمده بود و با کمی فاصله در جایی از همان اطراف ، پنهانی ناظر بود و بی وقفه زیر گوشم میگفت: تردید نکن ، اسارت پرنده ی عاشق پیشه در قفس زنگارزده گناهی ست که به سرشت پاکمان نمی آید، و پیش برو، یک قدم جلو تر ، درب قفس را بگشا ، و بگذار آزاد شود ، آنگاه لکه ی سیاهی که بر پیکره ی زلال وجدانت سنگینی میکند محو خواهد شد . 

من یک قدم پیش از قفس ایستاده بودم و به اینکه این پردنه ی قفسی ، عادت دارد به بی کسی می اندیشیدم ، که او از چشمه ی باریک اثیری ام درون کالبدم حلول کرده و با صدای بیصدا نجوای خاموشی را در وجودم زمزمه میکرد، تکرار پشت تکرار ، او عاقبت مجابم کرد ، و تا به خودم آمدم دریافتم که کار از کارر گذشته و درب قفس باز ، قفس خالی ست .   

هنوز هم دقیق نمیدانم که کدامیک از ما درب را گشود تا پرنده ی آوازه خوان با رنگ زرد کعربایی پر هایش بگریزد . ، شاید خودم؟. شاید خودش، شاید خودمان !. 

هرچه باشد در نتیجه ی معادله توفیقی ندارد زیرا پرنده ی آوازه خوان تا وقتی که حبس در قفس بود زیبا بود ، کنارم بود ، زنده بودنش مستند بود، اما حال نمیدانم کجاست ، دانه دارد؟! آب چطور؟. نگرانم ؟ زیرا تنها آب چای خانه ی ما بود که عطشش را سیراب مینمود ، تنها دانه های مرغوب بقال سرکوچه ی بن بست مان بود که درونش شاهدانه قاطی داشت . از همه پر رنگ تر انکه پس از رفتن از قفس او تنهاترین است ، زیرا او با درون قفس تنها نبود ، و به خیالش یکی همچون خودش نیز بود که تمام رفتارهایش را مو به مو تقلید کند ، او ساعتها خیره به دوستی خیالی به تصویر خویشتن خویش در آیینه ی کوچک شکسته می ماند ، و از تصویر غمناکش غمگین تر میشد، از شادی او شادمان تر میشد، ولی اکنون او مانده و پهنه ی بی انتهای آسمانی برهوت . پرنده ی آوازه خوان با تصویرش در آیینه ی کوچک و شکسته ی پشت میله های قفس دوست بود ، اما به محض یافتن دریچه ای در چهار کنج قفس ، همه ی گذشته اش را فراموش کرد و به سوی آینده ی نامعلوم گریخت . او حتی لحظه ای را برای تصمیم گیری بین ماندن و رفتن تلف نکرد و در گستره ی بی ترحم آسمانی نیلگون پر گشوده و محو شد. او چه راحت دوستش را فراموش کرد، او چه راحت دل برید

 

من دوره ی شش ماهه ی ایمنی درمانی را برای درمان تومورهای مغزی قسمت آیینه ای دو نیم کره ی مغزم طی نمودم . 

من ساک کوچکم را برای سفری درمانی بسته ام ، عازم دیار غربتم ، از جبر وجود تومورهای خوش خیم مغزی ،ناچار تن به ایمنی درمانی داده ام تا بین بد و بدتر ، گزینه ی بهترینش را انتخاب کنم. خب پسرکی که ساکن آیینه ی خانه ی کلنگی با تصمیمم مخالف است، او اصولا با هرچه که سبب طول عمر شود ،سرِ ناسازگاری دارد . نمیدانم چرا ؟ من از کودکی وجودش را احساس کرده بودم اما انگشت شمار او را خارج از قاب آیینه دیده ام تاکنون . و تنها دفعاتی که او با کلام و رو در روی من حاضر به گفتگو گردیده. در عالم خلسه و یا فلج خواب بوده . او یکبار نیمه شب ، در عالم خواب مرا فرا خواند ، و سپیده دم بود که در مکانی مجهول در حاشیه ی سرزمین رویاهای انتزاعی ، و بروی مرز باریک بین خواب و بیداری 

یافتم ، او سمت سرزمین هوشیاری در حرکت بود که صدایش کردم، و او مکث نمود و به سمتش بازگشت ، مسافت ها زیر قدم هایمان کش و قوسدار میگشتند و هرچه بیشتر پیش میرفتیم دور تر و کمتر میرسیدیم ، و از اینرو ، در تونلی هاشورزده از تناقضات زمان و مکان در حوالی محله ای از جنس لطیف رویاهای صادقانه همدیگر را یافتم، و او رو در رویم ایستاد ، و این منه ، در من، همچون نیمه ای از یک من ، یک قدم جلوتر از رد پاهایم مقابلش ثابت قدم و پابرجا ایستاد ، و سراپا گوش شد ، که او گفت؛  

زمانی و مکانی نبود تا او را به بند بکشاند ، و او بشکل ذره ای از ذات مقدس حق تعالی در فرای کاينات و هفت طبقه آسمان در اوج بی مبداء و مقصد بود که بروی کره ی سنگی زمین در گوشه ی ناکجای منظومه ی راه شیری ، نطفه ای از عشق بر صحنه ی هستی جوانه زد ، و چند هفته ای بعد جوانه ی شکفته شده در باغچه ی کوچک زیستن ، رشد و نمو نمود تا به تعبییری ، مفهوم جنین گشت . و از ان لحظه نیرویی فرا طبیعی به اذن حق تعالی بر جنین چند هفته ای دمید و از دمش پاک و زلال ایزد منان ، ذره ای از روشنای مطلقش به صورت روح بر سرنوشت زمینی ان جنین پیوند داده شد، و بواسطه ی هفت هاله ی ناپیدا و نهان از جنس لطیف حریر های نقره فام بینشان پیوندی زمینی و فانی برقرار کرد تا زمان حیات زمینی ، هفت هاله ی نقره فام و حریری شکل مانع از سقوط جایگاه انسانیت وارم به سطح حیوانات زمینی بگردد، و از بدو زایش ، همواره با ما و کنارمان بمانند ، و پس از سست شدن اتصالات هاله وار با کالبد زمینی و جدایی کامل ، جسم را که از خاک همین خانه ی اجاره ایست ، باز به خاک برگردانند و روح ، که از لطف ایزد منان ،در جنین پیش از زادروزمان دمیده شده ، مجدد سوی او بازگردد، و بازگشت همه بسوی اوست . 

از حرفهای چرت و پرت و نامفهومش حوصله ام سر ریز شد و گفتم؛ ، منو توی عالم خواب ، از وسط تماشای یک رویای شیک ، فری که ادای معلم های دینی و اساتید الهیات رو برام در بیاری؟ خب که چی؟ 

او سرش را بالا اورد و نگاهش را از نگاهم ربود و شروع به کم رنگ شدن نمود و در اخرین لحظات با صدای بیصدای نجوای خاموش درونی به من ندا داد که : 

تو سی ساله ای و در عمر زمینی هنوز جوان، اما طی یکماه اخیر ، هاله های حریر وار مان یک به یک سست و متلاشی میشوند ، و تو در حال پیمودن سراشیبی مرگ میباشی ، بی شک جسم فانی و کالبد زمینی ات دچار نقص شدیدی ست و مبتلا به مرگ زود هنگامی شده است، گر میل به رسیدن به آرزوهایت را داری ، خودت را نجات و هاله های زندگانی جسمانیت به ت خویش را با درمان جسمت ، از فرو پاشی برهان

 

صدای قناری مرا از خوابی عجیب به بیداری کشاند،  

اما کدام قناری؟ 

کمی گذشت تا به خواب اشفته ام باور اورده و جدی گرفتمش. 

زیرا طی یکماه و بیست روز بطرز عجیبی بیست کیلوگرم لاغر شده بودم ، و چشمانم دچار دو بینی، عدم ثبات در تعادل و غش و تشنج های بی سابقه شده بودم. با لطف همسر رییس فروشگاهی که من مدیریتش را داشتم برای تشخیص دلیل ناخوش احوالی ام چکاو کامل، سی اسکن و ام ار ای دادم ،و وجود دو تومور مغزی در مرحله ی N8 آگاه شدم که N20 ,به مفهوم مرگ است.  

 

حال پروسه ی درمانی ام را تکمیل کرده و مراحل را یکی پس از دیگری پیموده ام، بتازگی سراغش رفتم ،و از رد پای طراوت و امیدواری در نگاهش شادمان شدم ، و آبی به سر و صورتش در تصویر قاب آیینه پاشیدم ، ولی نمیفهمم چرا بجای او، صورت خودم بود که خیس آب گشت. 

 دقیق همچون حادثه ی سالهای دور در کودکانه هایمان ، که یک عصر گرم تابستان ، از سر شیطنت سنگ بر تصویر پسرک تخص و شرور درون آیینه ی مات و سالم کوباندم ولی سر خودم بود خونین گشت و از همان روز آیینه نیز تَرَک برداشت . 

 

در اخرین قدم از پیمودن پروسه ی طولانی ایمنی درمانی ، به دو تزریق سرنوشت ساز نیاز داشتم که گران تر از گران بود برای بهای زندگانی 

  ، تزریق های چندین میلیونی 

به تعبییری تنها راه حل گریز از شیمی درمانی . و انتخاب بهترین ، در میان بد و بدتر . یعنی ایمنی درمانی را به شیمی درمانی ترجیح دانستن . 

و اینها همگی تلاشهایی در مسیره فتح قله ی امیدوارماندن به زندگانی   

 

پس از تزریق (روایت حقیقی ست از شهروز براری صیقلانی) 

قفس درش باز ، اما خالیست ، تکه ایینه ی کوچک کنج قفس از بی وفایی پرنده شاکیست . شب است اما تابستان به یکباره درونم منجمد میگردد

این نشانه ی بدی ست. قانون میگوید کولر ها روشن و همگان پر عطش. ولی پس چرا من بی تعادل و گنگ و گیج گشته ام ، ؟. بدتر از انجماد ، تنهایی بی انتهای من است

وصیت نامه ام را در 33 سالگی درون جای مسواکی ، بروی ایوان میگذارم ، آرام سرم را بلند میکنم ، از تعجب خشکیده و بغض آلود میشوم ، زیرا پسرک رفته . او بی من رفت؟ چرا تصویر آیینه خالیست؟ هیچ نمیگویم و بغضم را قورت میدهم ، کلید های صندوق امانات رو درون پاکتی در محفظه ی دانه ی پرنده ای رفته بر باد در قفس پنهان میکنم ، نمیدانم الان کجاست؟ پرنده را نمیگویم. پسرک بی وفا که اینچنین زود رفته ام از یادش را میگویم .  

یاداشتی میگذارم برای هرآنکس که اول وارد این خانه ی نیمه متروکه شود ، 

تا بتواند لا اقل نیمی از من را بیابد و به خاک برگرداند ، 

سرم بشدت گیج ، چشمانم سیاهی میرود ، قطراتی بروی دستان میچکد ، دستانی که بی اختیار بر چهارچوب درب چوبی حیاط ستون کرده ام تا بلکه طی سرگیجه های بی نوسان از زمین خوردنم پیشگیری کند . مکثی میکنم، هنوز چیزی بروی آرنجم میچکد

 

بی اختیار سقف سردری خانه را نگاه کردم . مثل فیلم ها ، میدانم ، ولی تنها حقیقت را نقل کردم، ، سپس چکه های بی وقفه از بینی ، این نشانه ای تلخ تر از تنهایی و لمس انجماد است

نیمه شب به من رسیده

صدای پسرک بازمیگردد به روزگارم و در میابم که اگر او در من است ، پس با من است، و اگر با من است پس زنده است . او بی وقفه درون دلم نجوا میدهد

پسر نمیر

 پاسخ میدهم با تمسخر؛ چی چی میگی؟ مگه اختیار منه 

او جواب میدهد 

آره فقط باید همین الان از توی چهار دیواری ازاد و رها شی

برو توی خیابون و بمیر 

لااقل نگند ک توی تنهایی مردش بعد یک هفته پیداش کردند

 

راست میگوید

احساسم با پسرک همنظر است و احساسم ،هرگز به من دروغ نگفته

البته غیر از سی چهل مرتبه ی خاص

میروم

با شلوارک ، دو تایی همقدم به همراه سندل تابستانی از قفس خانه ام به کوچه و بعد به خیابان 

درون شهر گوشه ای مینشینیم

 

بیخبر که قطرات خون رد پایی از مسیرمان را بر سنگفرش نقش بسته. 

پاهایم ناتوان شده اند

آن قدر ناتوان که راه بازگشت را فراموش کرده اند

دستهایم می لرزند 

 سرد شده اند

 

آن قدر سردشده اند که سرمای آنها سرانگشتانم را بی حس کرده اند

 

بازگشتن سخت بود

 

بسیار سخت

 

قدم هایم را کندتر کردم

 

بیشتر فکر کردم

 

با نوای آهنگی سخیف که هرگز فکر نمی کردم آن قدر حالم را خوب کند

 

آن قدر معانی درونش نهفته بوده باشد

 

آن قدر غنی باشد

 

گوش دادم 

 

انگار روی سخنش دایما با من بود

 

و پاهایم هم چنان ناتوان

 

آنقدر ناتوان که نمی خواست بازگردد

 

بدنم گرم شده بود

 

گرمتر

 

دیگر انگشتانم  سرد نبودند 

 

سرانگشتها بی حس نبودند

 

نه اینکه جانی تازه گرفته باشند

 

نه 

 

تنها همان نوای سخیف،همان تخیلات دور از واقعیت 

 

کمی آرامم کرده بود

 

کمی راضی  ، سبک بال تر ، البته تا به خود آمدم ، یک کالبد را بی نفس و بی تپش رو در رویم یافتم، چقدر شبیه به خودم بود ، هیچ گونه تعلق خاطر به وی نداشتم ، احساس آسودگی و. رهایی از فشار هزاران کیلوگرم سنگینی را از روی دوشم داشتم ، گویی یک عمر یک پیکره ی عظیم و فشار مهیب بار زندگانی جسمانی را به روحی نحیف سپرده بودند و اکنون بار دیگر مفهوم آزادی را یافته ام، دریچه ای از کنج قفس زمینی گشوده شد و تابش باریکه ای از نور را دیدم که بسوی او بازمیگشت ، نگاهی برای آخرین بار به جسم بی جان پسرکی خوش چهره انداختم ، یکی دو شخص رهگذر هراسان قصد کمک به او را داشتند و کسی دیگر ادرس را به اورژانس با صدای بلند و تلفنی اطلاع میداد ، اما زهی خیال باطل .

از زمین اوج کرفته و به ماه تاب در آسمان نگاه کردم ، شبیه به برکه ی نور در پستوی ظلمات سیاهی شب بود ، سوی دریچه ی نور شتافتم و

 

صدای قهقه های خنده ی پسربچه ای سرخوش ، صدای اواز قناری های خوش صدا 

ترانه ی کودکانه ای با لحن و صدای دختر بچه ای شیرین زبان ، 

تصویر چمنزار وسیع ، و زیبا ، با حواشی نورانی و شفاف ، گویی پروانه ای شده ام ، و .

 

صدای بسته شدن درب اتاق و تن پوش سفید پرستاری خوش برخورد و خندان ، که میپرسد از من ؛ ممکنه به من بگید امروز چه روزی از چندمین ماه در چه سالیه؟ 

نمیدونم، من کجام؟

_شما بیمارستان گیل در شهر رشت هستید ، الحمدالله خطر رفع شده و شما بلطف دستگاه شوک اورژانس ، سریعا احیاء شدید ، وگرنه ممکن بود چند لحظه دیرتر بعلت عدم پمپاژ خون و نارسایی در خونرسانی به مغز ، دچار عوارض سنگینی همچون فلج نیمه تنه بشید ، اما الان خدای شکر سالمید. 

 

 

پسرک در آیینه به من لبخند میزد اما به موزیانه ترین حالت ممکن 

شهروز براری صیقلانی

09117993057

09308762028. کارگاهداستان نویسی خلاق در سطح مبتدی تا پیشرفته با استاد شهروز براری صیقلانی مدرس ارشد  سازمان آموزش عالی کشور کارگاه داستان نویسی خلاق فرم فرمالیسم هنری مکتب روسی ، پیرنگ شناسی ، رئالیسم ،داستان نویسی خلاق ،ژانرهای داستان بلند رمان و.  هنرکده سروش در رشت _ میدان فرهنگ ،پلاک 37 ،  ترم تابستانه جلسات برام عموم آزاد  مجتمع فرهنگی هنری خاتم الانبیا در شهرداری _ابتدای خ سعدی _رشت ، مدیر مسیول دکتر اخوان   مدرس فن نویسندگی خلاق شهروز براری صیقلانی . 


 رمان عروس همگانی ٥          قسمت آخر. 


 

 

     عروس همگانی قسمت پنجم پایانی.  

نویسنده اثر. شین براری. شهروز براری صیقلانی

بازنشر توسط سودابه سیار جویباری.   

 

 

سميرا .سميرا.خواهش ميكنم صبر كن .صبركن با عصبانيت صبر كردمو و گفتم: چي از جون من ميخواي مگه بهت نگفتم از تو خوشم نمياد سامانو دوست دارم پندارگفت: ميخوام بدونم اگه بدوني چه كارهايي كرده بازم دوسش داري يانه بدون توجه به پندار به سمت ماشين رفتم داشت برف ميومد و من لباس نازكي پوشيده بودم و كلي سردم بود لرز كرده بودم بخاري رو تا اخر زياد كرده بودم و ميروندم ولي بازم سردم بود وقتي رسيدم خونه با لرزش خودمو رسوندم به بخاري و كنارش ولو شدم سامان با خنده اومد كنارم و يه ليوان چايي داد دستمو گفت: بخور همونطور كه ميلرزيدم چايي رو ازدستش گرفتمو خوردم و گفتم: مرسي -خواهش ميكنم واي سميرا نميدوني چقدر بامزه شدي دلم ميخواد بخورمت اخمي بهش كردمو تو دلم گفتم: باز اين شنگول ميزنه هنوز داشت نگاهم ميكرد گفتم: تو جرات داري نزديكم بيا تا بهت حالي كنم خورن من چي ميشه پررو داشت ميومد نزديكه كه يه دفه -اچههههههههههههههههههههههه ههههه آي خدا! شكرت چه به موقع اين عطسه هه اومدها -اه اه اه حالمو بهم زدي الانه كه سرما بخورم هرچي ميكروب بود اومد تو بدن من با خنده گفتم: حقته تا تو باشي قصد دست درازي به من نداشته باشي چشماشو برگردوند و گفت: يه ذره كم از خودت تعريف كن تحفه فكر كردي چي هستي كه من بيام طرفت فهميدم حرصش دادم كه اينو گفته سرم درد ميكرد به سامان گفتم: سامان من رفتم بخوابم خوب فردا براي دانشگاه بيدارم نكن همونطور كه داشت فيلم نگاه ميكرد سرشو تكون داد تو دلم گفتم: حالا خوبه لال نيستي اونوقت چي كار ميكردي داشتم از پله ها بالا ميرفتم كه يه دفه سرم گيج رفت داشتم ميوفتادم پايين كه يه دفه سامان منو گرفت -چت شده باز؟ حالت بده ميخواي بريم دكتر؟ سرمو تكون دادمو گفتم: نه.دكتر نه فقط دلم ميخواد بخوابم با نگراني گفت: سميرا تو رو خدا از خر شيطون بيا پايين خودمو ازش جدا كردمو گفتم: نميخواد خواهش ميكنم بي خيال شو روي تختم ولو شدم و چشمامو بستم دستشو گذاشت روي پيشونيمو گفت: تب داري بزار برم يه كاسه آب بيارم با دستمال بزارم رو پيشونيت رفت پايين سرم خيلي درد ميكرد ناگهان حس كردم مامان بزرگ كنارم نشسته انقدر واقعي بود كه يه دفه از جام پريدم و با لكنت گفتم: س.سس.سس.سلام لبخندي زد درست مثل همون موقع پر از تحكم و با غرور گفت: داري كارايي ميكني سميرا با تعجب گفتم: چي كار؟ گفت: يعني پول واقعا از احساسات يك ادم مهمتره؟ -منظورتون چيه؟ دوباره لبخندي زدو گفت: سميرايي كه من ميشناختم با اين كه از بقيه شرتر بود ولي از بقيه مهربونتر بود زندگي فقط پول نيست زندگي بدون عشق زندگي نيست سپس رفت سرمو تو يه شال پيچيده بودمو و داشتم از درد ناله ميكردم سامان با يه ليوان اب و يه قرص اومد بالا و با خنده گفت: بيا بخور كشتي منو از بس غر زدي با صدايي كه از سرما خوردگي گرفته بود و همچنين دورگه هم شده بود گفتم: خجالت بكش من غرغر ميكنم؟خيلي نامردي سرمو برگردوندم اونور سامان با خنده گفت: الهييييي دختر گلم ناراحت نباش بابا اين جاس -برو بابا با خنده گفت: جونم بابا -سامان اذيتم نكن خنديد و گفت: الهي اومد كنارم نشست و لبخندي زد ناگهان دلم ضعف رفت دوباره اين جوري شدم با ديدن سامان سرمو گرفتم پايين با دستش چونمو امورد بالا و گفت: چته گلم؟ اي خدا چرا اين داره اين جوري ميكنه؟ نميدونه داره چه بلايي سره من مياره؟ سرمو از دستش عقب كشيدم بيرون و گفتم: هيچيم نيست به بالاي تختم تكيه كردم و سرمو بردم پايين اومد كنارم و اونم تكيه داد و گفت: يه چيز بپرسم؟ گفتم: بپرس گفت: اون حرفي كه تو مهموني پندار گفتي راست بود؟ اخمي انداختم تو پيشونيم و گفتم: كدوم حرف؟ -همون كه تو دوستم داري واي خدا فكر اين جاشو نكرده بودم نگاهي به اون انداخنم به يه نقطه از ديوار خيره شده بود و هيچي نميگفت -چرا جواب نميدي؟ يه دفه گفتم: بعضي وقتا بايد يه حرفايي رو زد لازمه كه اون حرفات رو بزنيم خوب شد اينو گفتم اصلا دلم نميخواست كسي باشم كه اول اعتراف بكنه نگاهم كرد و گفت: منم يه چيز بگم؟ با سر بهش جواب دادم خيلي بي مقدمه گفت: دوستت دارم ****************************************

 

قلبم ايستاد دنيا ايستاد فقط من بودم و او كه داشت نگاهم ميكرد دوست داشتم فرياد بزنم : منم دوستت دارم خيلي زياد خيلي بيشتر از اونكه فكرش رو بكني ولي نگفتم با لبخندي شيطنت اميز گفت: سكوت علامت موافقت است داشت جلو ميامد مي امد تا تا ابد مرا مال خود كند ولي ناگهان رفتم عقب نگران گفت: چيه گفتم: سرما ميخوري خنديد و گفت: تو نگران من نباش و سپس بوسه اي داغ بود كه مرا از تب هم گيج تر كرد عطسه اي كردمو و از خواب بيدار شدم يعني كاملا خواب از سرم پريد سامان كنارم بود چقدر اين بشر خوشكل بود و چقدر من دوستش داشتم و چقدر اين احساس رو دوست دارم ناگهان بدنم لرزيد از سرما از جايم پا شدم سرم گيج ميرفت باورم نميشد كه ديشب ما چي كار كرديم سرمو انداختم پايين لباس گرمي پوشيدمو و به دست سامان نگاه كردم كه از ديشب همون حالت مونده بود جاي سر من به فكر رفتنم افتادم سه هفته ي ديگه عيد نوروز ميشد و سه ماه بعدش سالگرد ازدواج ما و بعد من اجازه داشتم هر كاري كه دلم ميخواست با ارثم ميكردم دوباره به سامان نگاه كردم. دوباره خوابم گرفت رفتم تو بغلش و سرمو تو گودي شونش گذاشتم دوباره بوي عطرش مستم كرد سامان حلقه دستانش را تنگ تر كرد و ديري نگذشت كه من خوابم برد با فوت كسي از خواب بيدار شدم سامان رو پهلو دراز كشيده بود و داشت تو صورتم فوت ميكرد وقتي چشمامو باز كردم با ديدن قيافش بي اختيار لبخندي روي لبم نقش بست خيلي بامزه شده بود رفته بود حموم و چون موهاش هنوز خيس بود و رو صورتش افتاده بود و چشماش مثله دوتا تيله سياه گرد شده بود و داشت منو نگاه ميكرد سرتاپا سفيد پوشيده بود انقدر دوست داشتني شده بود دلم ميخواست پر ماچ و بوسش كنم با ديدن چشماي بازم لبخندي زد و گفت: سلام عليكم بلاخره يادت اومد بايد بيدار شي؟ لبخندي زدم كه يدفه بغلم كرد و گفت: الهي چقدر ناز ميخندي با تعجب نگاهش كردم كه گفت: چيه؟؟؟ گفتم: سامان مگه اولين باره من ميخندم اين جوري ميكني؟ با شيطنت گفت: ولي من اولين بارمه آزادم هركاري دلم خواست بكنم با خنده صورتشو زدم كنارو گفتم: من كه فعلا گشنمه همونطور كه پا ميشد گفت: منم همينطور ولي نميدونم چرا وقتي كنار توام هيچي حس نميكنم داشتم صبحونه ميخوردم كه تلفن زنگ زد سامان خواست پاشه كه گفتم: نه تو بخور من جواب ميدم شونه هاشو انداخت بالا و گفت: هرجور راحتي گوشي را برداشتم اولش صدايي نميومد ولي بعدش صداي دلنشين مانيا رو شنيدم كه با ذوق گفت: سلام سمي تقريبا داد زدم: مانيا؟ تويي؟ خنديد و گفت: چرا داد ميزني؟ اره ديگه منم خوبي سمي خيلي خيلي خيلي خيلي زياد دلم برات تنگ شده -من بيشتر ماني كي ميتونم ببينيمت براي اون روز لحظه شماري ميكنم با شادي گفت: پس شروع كن چون من دارم ميام يه لحظه هنگ كردم -الو.الو.سمي.الو. با لكنت گفتم: مانيا.تو .تو داري.مياي.اينجا؟ با نگراني گفت: اره ميخوام بيام ولي حالا نه تير ميام تا از براي برگشت با هم بريم خوشحالي نه؟ نگاهم را به سامان دوختم كه بي خيال از هفت دولت رو ميز نشسته بود و داشت صبحانه ميخورد زوركي گفتم: اره ماني خياي خوشحالم كه داري مياي پس تا سه ماه ديگه خدافظ با خنده گفت: خدافظ من برم به سپيده هم بگم باي اروم اروم وارد اشپزخونه شدم و روبه روي سامان نشستم همونجور كه ميخورد گفت: كي بود؟ اروم گفتم: مانيا -همون دختر عموت كه خيلي دوستش داري؟ سرمو تكون دادم هيچي نگفت از جايم پا شدم و بالا سرش ايستادم سرشو گرفت بالا و نگاهم كرد دستمو رو صورتش گذاشتمو و صورتم رو موهاش موهاش بوي خوش شامپو ميداد روي موهاشو بوسيدم وبي حركت فقط اونجا ايستادم شنيديد كه ميگن وقتي ادم عاشقه دوروبرش گل و بلبل و پروانه و شمع و از اين چرت و پرت ها ميبينه؟ ديگه چرت و پرت نيستند دوران عاشقانه من و سامان همراه با گل و پروانه شروع شد سر هر مناسبت مسخره اي جشن راه مينداختيم و خودمون دوتايي به كارامون ميخنديديم دارم اعتراف ميكنم نه براي اولين بار بلكه براي هزاران بار اعتراف ميكنم اورا دوست دارم اين ادم دوست داشتني را در حد مرگ دوست داشتم و مهمتر از همه چيز او را باور داشتم سامان بعد از اعترافش به من سيمكارتشو پاره كرد و يكي جديد گرفت يكي كه فقط من و خانوادش شمارشو داريم و نه هيچ دختر ديگه اي اين دنياي من بود و سامان و هيچكس ديگه اي حق نداشت وارد اون بشه همه چيز را به سپيده گفتم از اول تا اخر و اينكه الان حاظرم جونم رو هم براي سامان بدم اول يذره فهش بهم داد و بعد بهم تبريك گفت كه عشق رو تجربه كردم

 

--------------------------------------------------------- -

 

سامان تو رو خدا اون ماهي رو ول كن بيا اين جا اين تخم مرغارو با من رنگ كن هرچي هنر داشتم ريختم ته كشيد سامان مثه بچه ها هي دستشو ميكرد تو تنگ ماهي و ماهي رو ميگرفت دستش با خنده گفت: اخه سميرا بيا ببين خيلي خنگه با اين كه ميدونه ميگيرمش بازم فرار ميكنه خيلي ابلهه جيغ زدم: ساماااااااااااان يدفه از جاش پريد و گفت: بتركي دختر اين چه وضع صدا كردنه زهرم تركيد با خنده گفتم: الهي .زهرتو بي خيال بيا كمكم همونطور كه دستش رو قلب بود گفت: خوب حالا چرا داد ميزني؟ اروم ميگفتي هم ميومدم چپ چپ نگاش كردم كه گفت: الهي قربون اون نگاه گودزيلاييت برم كه دوباره زهرمو تركوند خندم گرفت كه با لبخندي گفت: قربونت برم و با دستاش لپامو كشيد زود خودمو كشيدم اين ور و گفتم: اه سامان دستات ماهييه با خنده اي شيطنت اميز گفت: ميدونم ظرف رنگ رو برداشتمو گفتم: منو اذيت ميكني؟ با جديت گفت: غلط كرد با تعجب گفتم: كي؟ گفت: همون كه اذيتت كرد با خنده با ظرف رنگ به دنبالش دويدم كل خونه رو دويدم تا تونستم يه جا گيرش بيارم تو يه گوشه گير افتاده بود با لبخند رفتم جلو و سامان ميرفت عقب گفت: تو اين رنگ رو رو من نميريزي -چرا؟ با لبخندي اومد جلو و گفت: چون زيادي دوستم داري و سپس بغلم كرد و مرا بوسيد بغلش كردمو و گفتم: از كجا ميدوني؟ موهامو بو كرد و گفت: چي؟ كه من تو رو خيلي دوست دارم؟ شونه هاشو بالا انداخت و با شيطنت گفتم: زياد مطمئن نباش و ظرف رنگ رو موهاي خوشكل و خوش حالتش خالي كردم -اي نامرد

 

************************************************

 

قرآن را برداشتم و بوسيدم و لايه ان را باز كردم سپس از خدا خواستم كه منو سامانو خوشبخت كنه و يكاري كنه كه من تصميم درست رو بدون پشيماني بگيرم صداي سال نو مبارك از تلويزيون شنيده شد به سامان تبريك گفتم و عيديشو بهش دادم يك ست كيف و كمربند چرم خيلي خوشحال شد و گفت: حالا نوبت منه و يك گردنبند خيلي قشنگ كه پشتش سامان هك شده بود بهم داد با لبخندي گفت: اينو بهت دادم تا بدوني بري بالا بياي پايين بري خودتو بزني به در و ديوار مال مني اين نشونه منه يادت باشه لبخندي زدم خدايا چقدر من خوشبختم صداي تلفن بلند شد شماره ي مامان اينا بود تو دلم گفتم: خاك بر سرم چرا يادم نيومد من اول زنگ بزنم گوشي را برداشتم صدايي پشت خط گفت: سلام سمي جيغي زدمو گفتم: مااااااااااااااااااااااني ييييييييييييييياااااااااا اااااااااااااااااااا ادامه دارد. نميدونم چجوري خودمو رسوندم فقط وقتي رو يادم مياد كه دارم به مانيا نگاه ميكنم و چقدر خوشحالم كه دارم ميبينمش چقدر خوشكلتر شده بود از همون اولش مانيا از منو سپيده خيلي ناز تر بود پوستش سفيد و چشمان عسليش مثه دو تا گوي عسل اون وسط ميدرخشيد لبهاي قرمزي كه سرحال بودن اونو نشون ميداد و لبخندش كه ادم دوست داره ساعت ها بهش نگاه كنه -تو رو خدا نگالش كن اين من كه شوهرشمو با اين عشق نگاه نميكنه خوشبحال شما مانيا خانم مانيا لبخندي زد و سرشو انداخت پايين به سامان نگاه كردم عشق من هم اين جا بود و من فقط داشتم به مانيا نگاه ميكردم لبخندي به سامان زدم كه جوابم روداد مانيا صدام زد: سمي مياي بريم حياط وارد حياط شديم و زير درخت هلو ايستاديم كه گفت: تو دوسش داري با گنگي گفتم: كيو؟ گفت: سامانو سرمو انداختم پايين جوابي ندادم يعني جوابي نداشتم كه بدم كه گفت: ما ميخواستيم با هم بريم ميخواستيم با هم درس بخونيم و زندگي كنيم ولي تو عاشق شدي -نه اين طور نيست.اون.اون.اون حرفمو قطع كرد و گفت: اون چي؟ اونم دوستت داره اون هيچ وقت هيچ وقت حاظر نميشه طلاقت بده نميدونستم چي بگم تو دوراهي گير كردم واسه عوض كردن بحث گفتم: تا كي هستي با لبخند گت: تا سالگرد عروسيتون بعد بايد برگردم يعني بايد با هم برگرديم مگه نه؟؟؟ لبخندي زوركي زدمو سرمو تكون دادم نگاهم به سامان افتاد داشت اونور سالن به حرفي كه سهيل زده بود ميخنديد خيلي دوستش داشتم خيلي ميراث---فصل آخر امروز اول تير است و همه داريم به سمت شمال حركت ميكنيم مانيا هنوز اين جاست و منو سامان هم عاشق هم سوار ماشين شدم و حركت كرديم -چته سميرا ؟ حالت خوبه؟ نگاهش كردم و گفتم: نميدونم دلم درد ميكنه دلشوره دارم احساس ميكنم يه اتفاق بدي ميخواد بيوفته دستمو گرفت و گفت: نترس تا با مني هيچي نميشه -قول ؟ دستمو بوسيد و گفت: قول وقتي رسيديم ويلا بقيه رسيده بودند و داشتند وسايلشونو جاسازي ميكردند ميخواستم تصميم آخرمو به مانيا بگم من ميمونم پيش سامان تا اخرش باهاشم وقتي وسايلمونو گذاشتيم سامان گفت: بريم يه دور اين اطراف بزنيم؟ موافقت كردم و رفتيم كنار ساحل بوديم و امواج با ارامش به پاهامون ميخورد دستمو تو دستاش گرفته بود گفت: ميدونستي از همون روز اولي كه ديدمت ازت خوشم اومده بود؟ با ادا گفتم: مگه ميشه كسي منو ببينه و خوشش نياد؟ با دست اروم زد تو سرمو گفت: كمتر خودتو تحويل بگير تحفه با خنده گفتم: حتما تحفم كه تو ازم خوشت اومده بود ادامه داد:همون باري كه ديدمت. -سميرا.سميرا حرفشو قطع كرد و به صاحب صدا نگاه كرد و گفت: مانياست كارت داره گفتم: ولش كن تو بگو موهامو كشيد و گفت: زشته برو لپشو بوسيدمو گفتم: زود برميگردم و دويدم به طرف ويلا گفتم: ماني چي كارم داري؟ گفت: موبايلت يه ريز داره زنگ ميزنه شماررو نميشناختم ولي با اين حال گوشي رو برداشتمو گفتم: بله؟ صداي شخصي گفت: سلام سميرا خانم گفتم: شما؟ با صداي گرفته اي گفت: منم پندار با عصبانيت گفتم: فرمايش؟ با ارامش گفت: اومدم نجاتت بدم با طعنه گفتم: سرمنده من نه غرق شدم و نه دارم تو اتيش سوزي جون ميدم خنديد و گفت: اومدم زنديگتو از اون ادم خراب نجات بدم ته دلم ريخت -منظورت چيه؟ گفت: ميدونم منو باور نداري ميخوام به حرفاي اين شخص گوش كني گوشي را داد به كسي صداي دختري بود گفت: سلام -سلام شما؟ دختر با صداي ريزي گفت: منم سارا تو مهموني پندار با شما اشنا شدم يادتونه؟ گفتم: بله حالا امرتون -راستش اولين باري كه شما را ديدم فكر ميكردم ادم بدي هستيد تقريبا يكي مثل سامان ولي با چيزايي كه پندار گفت فهميدم شما حيفت منو ببخشي به خاطر اين حقيقتي كه ميخوام بهتون بگم ولي بايد بگم بايد نزارم شما به هدر بريد وقتي شانزده سالم بود ميديدم كه برادر يكي از بچه ها هي اونو مياره مدرسه و مياد دنبالش خيلي از آلما خوشم نميومد ولي براي رسيدن به بردارش حاظر شدم باهاش دوست شم خودم رو دوست صميميش نشون ميدادم در حالي كه همش چشمم دنبال بردار خوشكلش بود پسري كه نه فقط من همه دنبالش بودن بلاخره الما دعوتم كرد كه با اونا برم خونه سوار شدم و سعي كردم هي تو چشماش نگاه كنم اول به خاطر اين كه من دوست خواهرشم كاري بهم نداشت ولي.كم كم خودش هم بهم نگاه ميكرد تو چشمام خيره ميشد اينه رو رو چشمام تنظيم ميكرد ولي هيچ وقت نگفت دوستت دارم فكر ميكردم دوستم داره ولي نداشت ديگه خسته شده بودم يه بار كه الما كار داشت و زود پياده شد بهش گفتم دوستت دارم ميدوني چي كار كرد؟ فقط خنديد و گفت: بامزه اي همين هيچ اعترافي نكرد شماره رد و بدل كرديم با هم ميرفتيم بيرون تا اينكه. ازم خواست برم خونشون اونجا بود كه.دوستش داشتم و حاظر بودم براش باشم و فكر ميكردم كه اونم منو دوست داره و باهم ازدواج ميكنيم ولي نشد چند روزي ميشد كه حالم بد ميشد رتيم با الما ازمايش داديم كه فهميدم باردارم دنيا روي سرم خراب شد وقتي به سامان گفت اول كلي حرف بارم كرد و گفت كه از اول هم دوست شدن با بچه ها خطرناكه و مجبورم كرد بچرو سقط كنم چه دردي كشيدم به كنار دردي كه با كشتن بچم احساس كردم منو از بين برد وقتي سامان منو تو مهموني ديد بهم گفت اگه اين حرفارو به تو بگم زندگيمو نابود ميكنه ولي سامان نميدونه كه زندگي منو مدت ها قبل نابود كرد گوشي را داد به پندار -الو.سميرا.الوو روي زمين نشستم و به نقطه اي خيره شدم نفسم بالا نميومد ميتونست دروغ باشه براي انتقام ان دختر از سامان و پندار از من ولي نه واقعي بود دردي كه سارا حس كرد رو باور ميكردم صداي مانيا رو ميشنيدم كه ميگفت: سميرا سميرا تو رو جون هركي دوست داري حرف بزن سميرا با چشماني بيروح به مانيا گفتم: مانيا با چشماني ه اشك تو اونا جمع شده بود گفت: جانم بگو با درد گفتم: برو به سامان همه چي رو بگو تمومش كن با ناباواري گفت: چي؟ سميرا ديوونه نشو تو كه نميخواي من برم بگم تمام اين مدت وسيله اي بود تا تو با من بياي؟ نميخواي؟ سرمو انداختم پايين و داد زدم: برو بهش بگوو رفت پايين سامان لب دريا نشسته بود و يكي كلاه بامزه روي سرش بود هر چي حس گرمي كه نسبت به سامان داشتم پريد فقط احساس نفرت مونده بود عقم ميگرفت از نگاه كردن بهش باورم نميشد كلاه رو از سرش برداشته بود و داشت به حرفاي مانيا گوش ميداد ياد چند ماه پيش افتادم -سميرا خيلي دوستت دارم من اينو تا حالا صد بار گفتم ولي تو تا حالا نگفتي بگو ديگه با اخم گفتم: همه كه نميتونن از طريق زبان حرف بزنن بعضي ها هم با نگاهشون حرف ميزنن سامان با نتاراحتي گفت: تو با جفتش نميتوني *** سامان با نا باوري روي زمين نشسته بود و داشت به حرفاي نمانيا گوش ميداد يدفه پاشد و داد زد مانيا داشت مثل بيد ميلرزيد سامان خواست بياد داخل ولي مانيا دستشو گرفت و چيزي بهش گفت *** روزي كه تو چادر بوديم و من از سرما ميلرزيدم و سامان بغلم كرد گرمايي كه حتي توي روياهايم هم حس نكرده بود *** سامان سوار ماشينش شد ورفت مانيا داخل اومد و گفت: سميرا حرف بزن چي شده؟ اشك تو چشمام جمع شده بود گفتم: قلبم در ميكنه مانيا و قطره اي اشك پايين امد -----------------------------------------------

 

پشت در خونه رسيدم وارد كه شدمبوي عطر سامان تو خونه بودولي خودش نبود -چرا سميرا؟چرا؟ سرمو برگردوندم سامان تو تاريكي نشسته بود از جاش پاشد و داد زد: ديوونه ن دوستت داشتم من عاشقت بودم ميخواستم باهات تا اخر بمونم چجرا اين بلا رو سرم اوردي ؟ به ديوار تكيه كردموو فقط بهش خيره شدم دوباره داد زد: منه احمق منه خر فكر ميكرم چقدر خاص بودم كه تو راضي شدي با من ازدواج كني مني كه تموم اون زندگي كثافتي كه داشتمو ول كردم فقط به خاطر تو اونوقت تو فقط به خاطر يه ارث مسخره زندگي منو خودتو نابود كردي حرفي نزدم كه با خشم سمتم يقه لباسمو كشيد و منو كوبيد تو ديوار و گفت: حرف بزن دختره ي ديوونه حرف بزن تا بدونمچرا اين گندو بلارو سر زندگيمون اوردي؟ اروم گفتم: من؟من اين بلا رو اوردم يا تو كه به بچه ي خودت هم رحم نكردي تو قاتلي سامان تو بچه ي خودتو و زندگي يه دختر جوونو نابود كردي و اين جا ايستادي همه ي تقصيرات رو ميندازي گردن من؟ سامان با ناباوري نگاهم كرد و گفت: تو چي ميگي؟ بي تفاوت گفتم: سارا همه چي رو بهم گفت حداقلش اين قدر جرات داشت و از تو نترسيد تو كه از خدا هم نميترسي چطور تونستي سامان ؟ چطور زندگيشواز ريشه سوزوندي فقط به خاطر هوس خودت و حماقت كاريات روي مبل نشست و سرشو تو دستاش گرفت و هيچي نگفت گفتم: چيه؟ ساكت شدي؟ داد بزن بگو خراب كردن زندگي روياييمون تقصير من بود بگو راحت باش بگو و منو راحت كن سامان داشتم بهت اعتماد ميكردم سامان داشتم از پله ها بالا ميرفتم كه گفت: من ديگه اون ادم نيستم من كاراي خوبي نكردم ولي به خدا قسم دوستت دارم اهميتي ندادم و از پله ها رفتم بالا 10 روز مانده امروز سامان رو نديدم تو اتاقشه و بيرون نمياد ولي نميدونم چرا بوي عطرش تو بينيمه احساس ميكنم تو بغلشم 9روز مانده مامان اينا خبردار شدن ميخوام طلاق بگيرم و ميخوام با مانيا برم سپيده سري از تاسف تكون داد و مامان بابا دنبال راهي هستن كه دوباره منو سامان بهم برگرديم ولي افسوس هردو پس هاي پشت سرمون رو خراب كرديم 8روز مانده امروز مامان سامان و الما اومدن خونمون مامانش توپش پر بود هي ميگفت بهتر از سامان برام پيدا نميشه و همين كه سامان اومده منو گرفته لطف بزرگيه هيچي نگفتم هيچي نداشتم بگم الما اومد پيشم و گفت: سامان بهم گفت تقصير ساراست باور كن سارا از اول هم دختر خوبي نبود دست نخورده ي دست نخورده نبود فقط سامان رو مجبور به كاري كرد كه راهو براش باز كنه اون مادر و پدرش از هم جدا شدن و بيشتر مواقع تو سفر و اونو با كلي پول ازاد گذاشته بودن ميدونم سامان بي تقصير نيست ولي بدون سميرا اون عاشق توا فقط تو 7روز مانده دلم براش تنگ شده دلم براي سر و صداش براي خنده هاش تنگ شده دلم وجودشو ميخواد دلم سامانو ميخواد چند روزي اصلا نديدمش هيف وجود خودشو ازم دريغ ميكنه 6 روز مانده دوستش دارم ولي حاظر هم نبودم قبول كنم سامان بچه اي داشته و اون بلا را سر بچش اورده باشه 5روز مانده امروز رفتم دنبال كارهاي طلاق معمولا خيلي كار ميبره ولي مال من كاراش درست شد فقط امضاي سامان مونده خدارا شكر حق طلاق مال من بود 4روز مانده اتمروز با مانيا رفتم خريد مثل مرده ي متحركي فقط باهاش اين ور و اونور ميرفتم نه نظر ميدادم و نه نظر ميخواستم فقط به گوشه اي خيره شده بودم و حرفي نميزدم آيا سامان هم همين حس را دارد؟ 3روز مانده كار ديگري نمونده همه ي فاميل از رفتن و در خواست طلاق سريع من با خبر شده بودند چه شايعه هايي كه پشت منو سامان و مانيا نبود بعضي ها ميگفتند كه پسره با دختر عموي زنش رو هم ريخته و حالا دختره فهميده ميخواد طلاق بگيره يكي نيست بگه اگه دختر عموي من با شوهرم خيانت كردند من مرض دارم بخوام با همون دختر عموم از كشور خارج شم؟ 2روز مانده از پيش مانيا برميگردم خونه . تاريك تاريك بود چراغ ها رو روشن كردم بوي عطر سامان به مشامم خورد سامان رو مبل نشسته بود و سرشو تو دستاش گرفته بود خيلي مظلوم بود سرش را بالا اورد و نگاهم كرد سرمو انداختم پايين و گفتم: سلام از جايش پا شد و اومد نزديكم و گفت: واقعا ميخواي بري؟ سرمو تكون دادم گفت: خيلي نامردي و سپس از پله ها بالا رفت 1روز مانده فردا پرواز دارم فردا عشقم رو خانوادم و و سرزمينم رو ترك ميكنم و ميروم مگه اين هدفم نبود پس چرا احساس بدي دارم؟ سامان تو اتاقش بود و بيرون نمياد دلم ميخواست اين روز اخري رو با هم باشيم فقط منو او در مقابل دنيا غرورم رو زير پا گذاشتم حاظر نبودم روز اخري رو بدون اون باشم رفتم دم در اتاقش و در زدم جوابي نداد در را باز كردمو وارد شدم روي تخت نشسته بود و داشت به پنجره نگاه ميكرد موهاي مثل هميشه مرتب نبود و پريشان بود ته ريش در اورده بود .لي هنوز خوشكل بود و با اين ته ريشش جذاب تر شده بود صدايش زدم: -سامان جوابم رو نداد رفتم كنارش نشستم هيچ كاري نكرد و پابت داشت بيرونو نگاه ميكرد پاهامو تو بغلم جمع كردم و به سمتي كه نگاه ميكرد نگاه كردم دقايقي در سكوت گذشت -الما هميشه دوستاشو مياورد خونمون منم كه يه پسر دوازده ساله بودم و تو دنياي خودم غرق. از اينكه هميشه دوستاي الما ميخواستن من تو بازي هاشون دوماد باشم و اونا دعوا ميكردن كي بشه عروس بدم ميومد از اينكه دخترا دور و رم باشن اعصابم بهم ميخورد كمي بزرگتر شدم نگاه دخترا رو روم حس ميكردم بدم نميومد كي بدش مياد به خاطر ريخت و قيافش هي بهش زل بزنن؟ ولي خود تحمل اون همه نگاه رو نداشتم هفده سالم بود كه يكي از دوستاي الما كه اول راهنمايي بود بهم گفت از من خوشش اومده گفت تا حالا هيچ پسري به خوشكلي من نديده ازم خواست باهاش دوست باشم منم كه از زندگي روزمره حوصلم سر رفته بود قبول كردم يه هفته نشده حوصلم سر رفت رفتم با يكي ديگه بعد يكي ديگه و بعد. هميشه از اينكه به دختري نزديك بشم بدم ميومد نميخواستم بهشون عادت كنم و همچنين زود ازشون خسته ميشدن سارا خيلي منو ميخواست اينو از نگاهش كه به مدت هشت ماه باهام بود فهميدم دختر بدي بود قبلا هم با كسايي بود ولي رو نميكرد اگر اون بچرو نگه ميداشتم زندگي اي داشت براش بدتر از جهنم نبود تا اينكه كم كم صداش در اومد كه من باشد عروسي كنم چندتا دختر برام در نظر گرفته بودن چند روزي ميشد پندار هي از يه دختري حرف ميزد دختري كه همه ي پسرا هم ميخواستنش هم ازش ميترسن مثل يك بت . ميترسيدن نزديكش بشن كه نكنه بلايي سرشون بياد ولي هم زمان دلشون ميخواد بشينن و ساعتها به اون نگاه كنن و يا اونو مال خودشون كنن پندار گفت بيا ببينش اومدم و ديدمت از دور ديدمت اون روز هوا سرد بود و تو سرما خورده بودي از بيني قرمزت معلوم بود موهات تو صورتت بود و يه مانتوي بافت سفيد پوشيده بود و هي با دستمال دماغتو ميكشيدي بالا.به اين جا كه رسيد لبخندي زد و ادامه داد: انقدر دوست داشتني بودي كه ته دلم يه جوري شد وقتي مامانم عكس دخترهاي كانديدو برام اورد عكس تو هم توش بود انقدر خوشحال شدم حد نداشت انقدر خودخواه بودم كه حتي به اين توجه نكردم كه پندار چقدر دوستت داره و فقط خودمو ديدم زود اومديم خاستگاريت سخت بود ولي حاظر بودم به خاطرت زندگي نكبتي كه براي خودم ساخته بودمو ترك كنم ولي ميخواستم اول ببينم نسبت به حرفايي كه ميزرنم چه عكس العملي نشون ميدي ميخواستم بعد از حرفام بگم شوخي كردم ولي تو با خوشحالي گفتي : موافقم حس كردم كاسه اي زير نيم كاسست ولي چيزي نگفتم نفس عمقي كشيد و گفت: ميدوني چقدر سخت بود كنارت بودم ولي حتي نميتونستم بهت دست بزنم ميدوني فكر ميكردم با جدا كردن اتاقم راحت ميشم ولي بدتر بود پيشت حداقل وجودتو حس ميكردم ولي .كارم به جايي رسيده بود كه به اون عروسك مسخره حسادت ميكردم جوري بغلش ميكردي ميخواستش اونو تيكه تيكه كنم يه كه بار كه خونه نبود ياونقدر كوبيدمش به ديوار و زدمش كه هم اون داغون شد و هم من ولي بعد زودي درستش كردمو گذاشتم سرجاش ميوخاستم با دوست دخترام حس حسادتو در تو بيدار كنم ولي را ه نداشت تو انقدر بي احساس و دلسنگ بودي كه منو نميديدي اونشبي كه رفتيم لب درياچه بهترين شب زندگيم تو رو تو بغلم داشتم و همين حس منو گرم ميكرد ولي بدترين شب زندگيم روزي بود كه تو رو بوسيدم ولي كتابخانه نودهشتيا ميراث | نوشته كاربر سايت نميتونست داشته باشمت زود رفتم بيرون ميخاستم تو رو داشتهخ باشم ولي نه زوري ميخواستم تو هم دوست داشته باشي اونشب كه با هم بوديم فكر ميكردم دوستم داري ولي نداشتي و من موفق نشدم موفق نشدم كه عاشق هيچ دختري شدم و وقتي عاشق شدم كه عاشق سنگدل ترينشون شدم خنديد و خنديد تا اينكه به گريه افتاد شروع كرد به گريه كردن خدايا اين جواب كدوم گناهم بود. سامان اشك ميريخت و من نگاهش ميكردم اروم رفتم نزدي و او را بغل كردم سرش رو روي شونه هام گذاشت و اشك ميريخت در همون حال گفت: منو ببخش سميرا به خاطر كارهايي كه كردم به خاطر ازار هايي كه بهت رسوندم ميدونم لايق نيستم ولي منو ببخش تو رو خدا منو ببخش فقط منو ببخش و ميزارم بري التماس نميكنم بموني فقط من منو ببخش سرشو نوازش ميكردم و شونو ناز ميكردم روي موهاشو بوسه اي زدم بوي خوش شامپو ميداد در گوشش گفتم: ساماني من اروم باش تو رو خدا من تحمل اشكاتو ندارم خواهش ميكنم ديگه گريه نكن اين اخرين روزيه كه من اين جام بيا بخنديم بيا شاد باشيم خوب رفت حمام و امد بيرون موهاشو براش سشوار كشيدم در تمام داشت نگاهم ميكرد بعد از سشوار موهاشو بوسيدمو و گفتم من برم اماده شم گفت: كجا؟ گفتم: ميرم امده شم بريم شهربازي خيلي وقت نرفتيم دستش را گرفتم و سوار چرخ و فلك شديم هردو تو فكر بوديم اين چه كاري بود كه من داشتم ميكرد چرا داشتم ميرفتم من سامان را خيلي دوست داشتم و اوهم مرا دوست دارد پس چرا دارم ميرم؟ هيچي از شهربازي نفهميدم فقط وقتي را ديدم كه منو سامان از ماشين پياده شديم و وارد خونه شديم موقع خواب بهش گفتم: سامان ميشه امشبو پيشم بخوابي؟ كنارم دراز كشيد و فقط دستم رو گرفت منم با حس دستش به خواب رفتم روز اخر -مامان بابا باور كنيد ما خودمو بريم راحت تره باور كنيد به دردسر هم نمي ارزه كتابخانه نودهشتيا ميراث | نوشته كاربر سايت مامان كه يك ريز داشت گريه ميكرد و بابا خلي خودشونگه داشته بود سپيده كاري به كارم نداشت و سمانه چه حرفايي كه بارم نكرده بود عيد به نظرم احترام ميگذاشت ولي سهيل ناراحت بود و سهند بي خيال همرو بغل كردمو سوار اشين شديم و به سمت فرودگاه رفتيم سامان از صبح خونه نبود حتا تحمل ديدن منو نداشت حق داشت وارد فرودگاه شديم و منتظر شديم كه شماره پروازمون رو بخونند مانيا دستمو گرفت و گفت: پشيموني؟ با غم گفتم: نميدونم دلم درد ميكرد ميخاستم فرياد بزنم و از خدا سامانو بخوام از خدا خواستم فقط يه بار فقط يه بار ديگه سامانو ببينتم و بعد باهاش برگردم خونه انسان جايزالخطاست خوب سامان اشتباه كرد جوون بود بچه بود ولي اون منو دوست داره و من باورش دارم كه منو دوست داره سامان رو ز دور ديدم خودش بود؟ يا باز هم خيالات و تصورات من بود؟ نه خودش بود به كنارم رسيد مانيا بلند شد و گفت: سلام سامان سرش را تكون داد محو تماشايش شدم كه ناگهان شمره پروازمان رو گفتند مانيا گفت: من رفتم سمت گيت تو هم خداحافظي كن و بعد بيا رفت سامان چشم ازم برنميداشت و گفت: سميرا من تا ازت يه چيزي ميخوام خوب گوش كن تا حالا سامانو اين طور جدي نديده بودم گفت: نرو . با كانيا نرو و بمون اين جا پيش من پيش خانوادت خواهش ميكنم التماس تو چشماش برق ميزد داشتم ميرفتم كه برگشتمو گفتم: سامان سرشو بالا گرفت گفتم: شايد برگردم و ادامه دادم تو صف بوديم كه يه دفه مانيا گفت: سمي برو با حالت مفلوكانه اي نگاهش كردم كه ادامه داد: اون دوستت داره و تو هم دوستش داري زندگيتو حروم نكنو برو گفتم: ماني.ولي تو؟؟؟ با خنده گفت: ا باز هم همديگرو ميبينيم تا بستون ،عيدها من ميام شما ميايد راستي من ميخوام خاله شم -ماني. با لبخند ادامه داد: دوستت دارم سمي يانو بدون خوشبختي تو با شوهرتو منم يه روزي ازدواج ميكنم و دعا ميكنم به عاشقي تو و سامان باشم بغلش كردمو گفت: دوستت دارم ماني انرژي گرفتم انگار شور تازه اي درونم راه افتاد از ميان مردم پير و جوان زن ومرد ايراني و غير ايراني رد ميشدم و دنبال سامان ميگشتم اورا ديدم داشت اروم اروم از پله ها پايين ميرفت داد زدم: ساماااااااااااااان برگشت و منو ديدكه مثه كدو قلقله زن چمدون به دست دارم ميدوم چمدونمو پرتاب كردمو و پريدم بغلشو گفت: دوستت دارم به خدا دوستت دارم بيشتر از اونچه فكرشو كني دوستت دارم من نميرم هيچ وقت نميرم مگه ميتونم تو رو تنها بزارم خيلي دوستت دارم سامان با صداي بلند ميخنديد و گفت: ديوونه اين چه حركتيه شوهر نديده ديدي بلاخره اعتراف كردي خودم مجبورت كردم اعتراف كني با اخم ازش جدا شدمو و گفتم: وسط اين صحنه احساساتي بايد اين جوري اعترافمو برخ بكشي ميبيني من ميدونستم بي جنبه اي تا حالا اعتراف نكردم حالا هم چمدونمو بردار بريم سامان با لخندي شيطنت اميز گفت: پررو داشتم ميرفتيم سمت ماشين يدفه حالت تهوع بهم دست داد خم شدم بيارم بالا ولي چيزي نيومد سامان با سرعت خودشو كشد سمتم و با نگراني گفت: سميرا حالت خوبه دوباره حالت تهوع -سميرا خوبييييييي؟؟؟ -به من دست نزن بدم مياد ازت -ا.همين دو دقيقه پيش اعتراف كردي -ميدونم در حال حاظر از بوي عطرت بدم مياد -جاااااااااااااان؟ تو كه عاشق عطرم بودي -حالا نيستم برو اونور -خيلي خوب بابا بريم دكتر ببينيم چته -هيچيم نيست به تو الرژي دارم دوباره حالت تهوع و سرگيجه -سميرا نكنه

 

پايان 

شین براری صیقلانی

نشر پوررستگارگیلان

نشر آبرنگ کتابناک آژانس بوک پاییز 89.   

 


 عروس همگانی ٤ دلنوشته کلیک نمایید 


 

 

     عروس همگانی قسمت چهارم  

نویسنده اثر. شین براری. شهروز براری صیقلانی

بازنشر توسط سودابه سیار جویباری.   

______________________________________

 

روي مبل نشسته بودم و داشتم فکر ميکردم چجوري پندارو به طرز ماهرانه اي بپيچونم ديگه حوصلم سر رفت و با خود گفتم: اه پس اين سامان کوش؟

در همين حين فکري به مغزم رسيد برم خونه !

لباس پوشيدمو و درهاي خونرو قفل کردمو به سامان اس ام اس دادم که من دارم ميرم خونمون خواستي تو هم بيا . سوار ماشينم شدمو به سمت خونه حرکت تقريبا هرروز با مامانم حرف ميزدم ولي خوب حرف کجا و ديدار کجا 

رسيدم خونه ديدم چندتا از قشنگترين گلدونهاي مامان شکسته و و افتاده روي زمين گفتم: سلام اين جا چي شده؟ . سپيده گفت: ته تغاري مامان جون سهند خان داشت فوتبال بازي ميکرد زد تمام گلدونارو شکست 

يه بار ديگه گفتم: سلام 

نوچي کردو گفت: ببخشيد اين بچه جن که حواس نميزاره واسه من حالا بايد بشينم گندشو درست کنم قبل از اومدن مامان راستي سمانه زنگ گفت بهت بگم: دختره شوهر ذليل خاک برسر شوهر کردي خواهرتو فراموش کردي

- همين بود؟ چيزي جا نزاشتي ؟

- ها؟.نه فقط آخرش يه ذليل مرده هم گفت ولي نميدونم با تو بود يا من 

نگاهش کردم داشت با جارو خاک انداز گندورا جمع ميکرد حداقل اونچه که ازش باقي مونده بود 

 -حالا خودش کو؟ .موهاي بلندشو از رو صورتش کنار زد و گفت: کي؟ سمانه؟ ،-گرما زده سرت داغ کردي ميگم خود سهند کو؟

اخماش رفت تو همو گفت: ميخواي کجا باشه طبق معمول وله تو کوچه ها خنديدمو گفتم: حالا کمک ميخواي؟ اونم خنديد و گفت: نيکي و پرسش برو يه جارو اونجا هست بيا کمک راستش ميخواستم با سپيده صحبت کنم ،حياطو تميز کرديمو و خواستيم بشوريمش که تا ميخواستم حرف بزنم يه دفه مامان از خريد برگشت براي ناهار مامان خورشت سبزب درست کرد و تا خرخره ذخيره غذا کردم ،ديگه فرصت نشد با سپيده صحبت کنم موکولش کردم ،وارد خونه که شدم سامان را نديدم زير لبي گفتم: اين پسره ي پررو کجاست؟ ،همه جا رو گشتم تا رسيدم به اتاقش ردرش بسته بود اول در زدم و گفتم: سامان؟ سامان اون تويي؟ ،ديدم جواب نميده و در را باز کردم و رفتم تو اگه کسي بدون اجه داخل اتاق م ميشد سرشو از گزدنش جدا ميکردم ولي خودم.بايد توشو ببينم دارم از فضولي ميميرم

رفتم داخل بلا يه بار اتاقشو ديده بود يه اتاق ساده رفتم سمت ميز توالت و انواع ژل مو و عطر و اودکلن و اسپري ديده ميشد 

زير لب گفتم: بچه پررو از من بيشتر عطر و اودکلن داره اوني که بيشترش خالي شده بود را برداشتم و بوييدم مست شدم بوي عطر هميشگي سامانو ميداد از اعماقم آن عطر را بو کردم و چشمانم را بستم به ياد بوسه ي آنشبمان افتادم و اين که سامان از اتاق بيرون رفت يعني من چه کار اشتباهي انجام داده بودم؟ هنوز شيشه ي اودکن دستم بود که صدايي از پشت سرم گفت: اين قدر بوش خوبه؟

سرمو تند برگردوندم سامان بود باز هم بوي همان اودکلن را ميداد آن را از ميان دستانم بيرون کشيد و همانطور که آن را بو ميکرد به من نگاه کرد و آرام آرام به من نزديک شد و من آرام آرام عقب رفتم تا اين که خوردم به ميز و ديگر جايي واسه رفتن نبود نفسم را گرفتم سامان ارام با خونسردي جلو مي آمد و هنوز شيشه عطر دستش بود صورتش را اورد جلو آنقدر نزديک که پلک هايش به پيشانيم ميخورد سپس سرش را پايين آورد با تمام وجود ميخواستم فرار کنم ولي .

سامان نزديک شد و وقتي ميخواست دوباره اتفاق بيوفتد دستشرا دراز کرد و شيشه عطر را گذاشت سرجايش و پوزخندي به من زد نفسم را دادم بيرون و با نگاهي عصباني به او خيره شدم هنوز اون پوزخند مسخره روي لبانش بود خواستم برم

که شروع کرد به خنديدن با اخم گفتم: نيشتو ببند ولي خندش بلندتر شد زير لب با خود گفتم: نامرد 

وازاتاق بيرون رفتم زل زدم تو صورت پندار و گفتم: خسته نشدي انقدر نگاه کردي بس نيست ناسلامتي من زن دوستتم 

شونه هاشو بي خيال بالا انداخت و گفت: زن دوستمي باش ولي وقتي نه تو اونو دوست داري و نه اون تو رو دوست داره خوب خدا خوشکلت کرده تا بقيه لذت ببرن 

از عصبانيت به مرز ترکيدن رسيدن ميخواستم دستمو ببرم بالا و يکي بخوابونم تو گوش اين موجود بي خاصيت ولي در عوضش کتابامو برداشتمو و گفتم: من با تو به هيچ تفاهمي نميرسم من رفتم 

پاشدم که برم که ناگهان دستمو گرفت و گفت: خوب ببخشيد بيا بشين ديگه نگات نميکنم 

يه نگاه به دستش که دستمو گرفته بود انداختم و به چشماش نگاه کردمو گفت: تا دو ميشمارم ول نکردي پارکو رو سرت خراب ميکنم دستمو ول پررو

دستشو ول کرد و سعي کرد که خندشو نشون نده فکر ميکنه خوشم مياد ازش ايکبيري 

داشتم بداخلاق ميشدم حالا اگه سامان اين حرفو ميشنيد ميگفت: نکه تو هميشه خوش اخلاقي 

با فکر سامان لبخندي روي لبهام اومد پندار فکر کرد با اونم اونم لبخند زد که با خشم نگاش کردمو گفتم: خواهش ميکنم بيا زودتر اينو تموم کنيم بايد برم خونه تازه شام هم درست نکردم 

با پوزخندي گفت: حالا شام هم واسه آقا درست ميکني؟

بي توجه شروع کردم روي نيمکت دنبال تحقيقم کتابارو گشتم پندار هم اين کار را کرد هردو مشغول بوديم تا اين که موبايلم زنگ زد سامان بود ناگهان گرمايي درونم حس کردم حس دوست داشتن کسي گفتم: الو سلام 

- الو سلام خوبي سمي؟

- اره خوبم واسه چي زنگ زدي بهت که گفته بودم که درس دارم 

- ميدونم ولي من که بهت اجازه نداده بودم تازه امشب خونه ي مامان من دعوتيم تا هشت خونه باش خداحافظ 

بردون اين که صداي خداحافظي منو بشنوه قطع کرد پندار با طعنه پوزخند زد نتونستم خودمو بگيرمو گفتم: درد رو يخ بخندي 

پندار گفت: تا حالا کسي بهت گفته خيلي بي ادبي

با اخم گفتم: به تو ربطي نداره زودتر اينو تموم کنيم بايد برم 

-خونه ي مامان باباي سامان دعوتيد؟

-به تو ربطي نداره

ساعت هشت و ربع بود که به خونه رسيدم داشتم از خستگي ميميردم نصف قدرت و جونم با کل کل با پندار از دست رفت مرده شور برده 

وارد خونه که شدم ديدم همه چراغا خاموشه با تعجب رفتم داخل و ديدم کسي خونه نيست رفتم تو اتاقم و تا مقنعم را در ااوردم يکي گفت: ميزاشتي فردا صبح ميومدي خودتو راحت ميکرد 

تند سرمو برگردوندم قلبم از جاش در اومد دستمو گذاشتم رو قلبمو گفتم: اين چه وضعشو ؟ من فکر کردم کسي نيست و اونوقت تو يه دفه مياي خوب ادم سکته ميکنه 

پوزخندي زد و خيلي سرد گفت: تا هشت و نيم اماده ميشي ميريم يه دقيقه دير کني من رفتم 

راستش اولين بار بود که از سامان ترسيدم ديگه اون پسر مهربون نبود اين دفه يه مرد عصباني شده بود حالت تعادل نداشت رفتم حمخوم و يه دوش گرفتم و زود اومدم بيرون موهامو سشوار زدمو و صاف انداختم پايين وقت نداشتم که حالت بدم صورتم داشت از خستگي به رنگ قهوا اي در ميومد کمي کرم پودر شزدمو چشمامو مداد کشيدم و رژ صورتي زدم شلوار لوله تفنگي تنگ پوشيدمو يه تاپ دکمه دار صورتي تنگ مانتومو پوشيمو يه شال صورتي هم زدم يه کفش مشکي پاشنه بلند هم پوشيمو و کلي عطر رو خودم خالي کردم و رفتم پايين

سامان جلوي ايينه ي قدي ايستاده بود و داشت کراواتش رو درست ميکرد يه لحظه موندم يه کت و شلوار نوک مدادي پوشيده بود با يه پيرهن سفيد و کراوات صورتي قشنگ خيلي خوشکل شده بود موهاشو کامل داده بود بالا و و صورتشو اصلاح کرده بود باز هم از اون عطر ديوانه کننده زده بود 

يه لحظه برگشت و منو ديد و گفت: بلدي کراوات ببندي؟

سرمو ت دادم گفت: بيا اينو ببند 

با خودم گفتم: آها يعني تو بلد نيستي عمم هر روز يه کراوات جديد ميبنده ميره سرکار 

خودش را کشيد سمت من و کراوات را داد دشتم و شروع کرد به ديد زدن من همينطور زل زده بود به من هي ميخواستم تمرکز کنم و کراوات رو ببندم نميشد عصباني گفتم: چشماتو ببند 

پوزخندي زد و با طعنه گفت: چرا؟

ولي نبست با هر جون کندني بود کراواترو بستمو گفتم: بريم؟

بي توجه به من سرشو برگردوند و همونطور که به سمت در ميرفت گفت: شما اول بفرما من بايد درا رو قفل کنم

رفتمو تو ماشين شاسيبلندش نشتمويه ذره اذت بودم براي بالا رفتن به خاطر کفش پاشنه بلندم ولي نشستم سامان هم اومد نشست در را باز کرد و از در بيرون رفت و به سمت خانه ي مادر پدرش به راه افتاد

***********

خانه ي پدر مادر سامان در سعد آباد بود خانه ي به اندازه ي خانه ي شاه که با ان همه عظمت و زيبايي دره اي گرما و عشق در اون وجود نداشت با وارد شدن به خانه فک سامان منقبض شد ميدانستم خاطرات خوبي از اون خانه ندارد 

پدرو مادر سامان ادم هاي خشکي بودند که همه چيز را در پول ميديدند حتي من را هم فقط به خاطر شغل پدرم ميخواستند و وقتي به خاستگاري من امدند با ديد احتقار به خانه ي قديمي و دوست داشتني من نگاه ميکردند از مادر سامان بدم ميامد چون هر کدام از لباس هايش به اندازه ي در امد ساليانه ي يک خانواده متوسط بود از او به خاطر پول دار بودنش بدم نمي امد از او به اين خاطر بدم ميامد که به هر کس که از او پايين تر باشد را تحقير ميکرد و برايش مهم نبود که ان شخص چه احساسي دارد آلما هم دست کمي از او نداشت هيچ شايد بدتر هم بود 

وارد خانه ي سلطنتي ان ها شديم سامان دنده را محکم ميفشرد دستم را روي دستش گذاشتم که سالمان دستش را برداشت و نگاهي بهم کرد که تا عمق وجودم تير کشيد اون منو نميخواست برام غريبه شده بود نميدانم چه باعث شده بود اون سامان دوست داشتني به اين ادم بي احساس تبديل شود نگاهش سرد بود انگار از صبح شستشوي مغزي داده شده بود 

ايستاد. تا به عمرم اين قدر ماشين هاي مدل بالا نديده بودم جز در شب عروسيم به سامان گفتم: مگه تو نگفتي که فقط شامه؟ اين که بيشتر شبيه مهموني هاي ملکه انگليسه 

فکر کردم اگه سامان همون سامان قديمي بود ميگفت: مگه تو مهموني هاي ملکه انگليس رفتي که اينوميگي ولي اين همون سامان نبود و اين منو متعجب ميکرد 

وقتي تعجبم بيشتر شد که سامان بي خيال شانه هايش را بالا انداخت و بي احساس گفت: يادم رفته بود بگم بهتره بريم بالا 

و خودش جلوتر رفت با بغض به او نگاه کردم داشت اخلاقش کلافم ميکرد اخه چرا اين جوري ميکرد 

يه دفه سامان برگشت و اومد سمتمو گفت: رفتيم اونجا ميشيني کنارمو از جات ت نميخوري مثل ادم هم رفتار ميکني کل انداختن با من هم ممنوع مثل يک زن وظيفه شناس عمل ميکني فهميدي نمي خوام پس فردا مامانم برام کي بدتر از تو رو برام بگره ميفهمي؟ 

سرش رو برگردوند و زير لبي گفت: هرچند فکر نکنم بدتر از تو هم وجو داشته باشه 

داشتم خورد ميشدم سامان با نامردي تموم برگشت و به راهش ادامه داد يه لحظه حس کردم ديگه اون سميراي سرکش نيستم سامان خيلي با خودش دور برداشته در مورد من چي فکر کرده دو روزه باهاش راه اومدم فکر کرده کيه حالا هم برام داره اقا بالا سر بازي در مياره چشمام رو تنگ کردمو گفتم: من از اين سميراي خاک تو سر خوشم نمياد 

احساس گرمي درونم به وجو امد سميراي سرکش را در وجودم حس کردم لبخندي زدمو و به رفتن سامان نگاه کردم 

سامان ايستاد وسرشو به طرفم برگردوند و با همون لحن بي احساس گفت: مردي؟چرا نمياي؟

با سرعت به سمتش رفتم و گفتم: ميخواستم بدونم فضولم کيه حالا فهميدم 

و زودتر خودمو رسوند به در و در را باز کردم و داخل شدم 

نگاه متعجبه سامان رو حس ميکردم 

اوه اوه چه خبره اين جا اي سامان الهي سقط شي چرا نگفتي اينا مهموني گرفتن 

نگاهي به پشت سرم انداختم اقا ريلکس اومد داخل و با لبخندي به سويي رفت و کاملا منو ناديده گرفت پسره ي پررو به طرفي که سامان رفت برگشتم و مامان سامان را ديدم يه کت و دامن شيک گرفته بود مانند ژورنال هاي فرانسوي و کلي به خودش رسيده بود با لبخندي متکبر سامان را بغل کرد سامان هم زورکي لبخندي زد و سلام کرد و مادرش را بغل کرد و عقب آمد و به سمت پدرش رفت پدرش هم کت و شلوار بسيار شيکي پوشيده بود 

به سمت مادر سامان رفتم رفتم که ديدم دارد سر تا پايم را نگاه ميکند و گفت: سلام عزيزم مگه نميدونستي مهموني داريم؟

فهميدم از لباسام راضي نيست خوشحال شدم چون فهميدم ناراحت شد 

جلوي زبونمو گرفتمو و گفتم: سامان دير بهم خبر داد 

نگاهي انداخت و بدون حرف ديگه اي رفت رفتم جلو و با پدر سامان سلام و عليک کردم که يه دفه سامان دستشو انداخت دور گردنموو سرمو بوسيد و گفت: خوب بابا من و سميرا ديگه بريم 

و دستمو گرفت و به سمت سالن 

صداي موسيقي مي امد تعداد نفرات خيلي زياد نبود حدود پنجاه نفر که همه هم لباس مجلسي پوشيده بودن بعضي هارو روز عروسيم ديده بودم و بايد با همه سلام عليک ميکردم تعداد اندازه ماشين ها بود انگار هرکس با ماشينش اومده بود تا پز بده رفتم بالا که مانتومو در بيارم که صداي خنده هاي کسي رو شنيدم منم که فضول رفتم سمت صدا که ديدم در بالکن بازه و آلما و يه پسر ديگه چسبيدن به ديوار و دارن همديگرو ميبوسن اه اه اه حالم بهم خورد تو فيلماي بد هم اين جوري کسي کسي رو نميبوسيد ولي ببينم اين که نامزد الما نيست از سامان هم نشنيدم که نامزديشونو بهم زده باشن 

راهمو کج کردمو وارد اتاق سامان شدم عجب اتاقي سه برابر اتاق حالاش بود بي چاره زن گرفت بدبخت شد لباسامو عوض کردمو و يکمي ديگه آرايش کردمو و رفتم بيرون صداشون از تو بالکن نمي اومد رفته بودن با خودم گفتم چشم مامان باباشون روشن با اين بچه هاشون يکي رو زن دادن دوست دختراش بيشتر شد يکي رو شوهر دادن تو بغل يه پسر ديگست

اومدم پايين و به دنبال سامان گشتم احساس ميکردم همه دارن نگام ميکنن به خاطر لباس ساده اي پوشيدم به درک مگه من خواستم بيام اونا منو دعوت کردن يه حرفا ميزنم من ها اوه اوه چه بساطيه اين جا انواع و اقسام مشروب هاي الکلي يکيشون رنگش آبي بود با تعجب يه ليوان برداشتم که که دست کسي را دور ليوانم ديدم سامان اروم گفت: فکر نميکنم تو از اين خوشت بياد 

با خشم گفتم: به تو چه دوست دارم ميخورم 

ليوانو از دستش گرفتمو و به لبام نزديک کردم و قبل از اين که کار احمقانه اي ازم سر بزنه سامان از دستم گرفت و گفت: تو که نميخواي اون رو قشنگمو نشونت بدم؟ هان ؟ ميخواي؟

با اخم نگاش کردم و پشتم بهش کردمو گفتم: اصلا تو تا حالا کجا بودي؟

- نگرانم شده بودي؟

به سمتش برگشتمو و پوزخندي زدمو گفتم: حتما فقط تنهام و اين جا غريبه زودتر بريم 

لبخندي زد و گفت: باشه ديگه تنهات نميزارم 

دستشو انداخت دور کمرمو و منو به خودش نزديک کرد و گفت: يادت نره ما زوج خوشبختي هستيم و سرمو بوسيد و به سمت يکي از همکارهاي پدرش رفت 

تا موقع شام هي اين و ر و اونور رفتيم

شام رو که خورديم نگاهي به اطراف انداختم

اصلا چيزاي دور و رمو باور نميکردم الما خيلي ريلکس تو بغل نامزدش نشسته بود و داشت با موهاي چربش بازي ميکرد و از اون طرف داشت به همون پسره که داشت ميبوسيد نگاه ميکرد

سامان هم قربونش برم فقط واسه من زرنگه نذاشت بمونم سرکارم و .استغفرالله 

سرمو انداخت پايين که چشمم افتاد به ليوان هاي مشروب و اون ليوان آبيه بلند شدمو و رفتم سمتشون و ليوان آبيه رو برداشتم واسه لج سامان هم که شده ليوان رو بردم بالا و همه اش را سر کشيدم ا ه ه ه ه ه ه ه ه سرم سوت کشيد موجي از گرما روتو کل بدنم حس کردم و سرم گيج شد 

-سميراي کله شق چشمالتو باز کن حداقل ببينم زنده اي 

لبخندي زدموبه سامان نگاه کردم اين چرا اين قدر خوشکله چرا دارم اين جوري نگاهش ميکنم حالت خودمو نميفهميدم اصلا برام مهم نبود چي درموردم ميگه 

در خونه رو با پا باز کرد و منو بلند کردو گذاشت روي مبل خواست بره که از کرواتش گرفتمو و گفتم: کجا ميري؟ و خنده ي مستانه اي سر دادم 

سامان هم خندش گرفت و گفت: ميرم يه چيزي بيارم مستي از سرت بپره 

با گيجي خنديدمو گفتم: من؟من مستم؟ من خيييييييلي هم عاليم توپه توپ 

لبخند زد 

-چيه چرا داري ميخندي 

با لبخند گفت : هيچي فقط گردنم داره ميشکنه ول کن کرواتمو 

کرواتشو ول کردمو و از جام پا شدم اومد کنارم نشست کم کم داشت چشمام روي هم مي افتاد حال خوشي نداشتم به سامان تکيه کردمو و خنديدم حس کردم نفس هاش تند شده نگاهش کردم هنوز حالت صورتش سفت و سخت بود 

دستامو گذاشتم دو طرف صورتشو گفتم: چي شده ساماني؟

نگاهم کرد و گفت: امروز با پندار چي کار ميکردي؟

با گيجي خنديدمو و گفتم: پندار ديگه کيه؟

-همون باهاش تو پارک بودي؟

قهقهه اي زدمو گفتم: منظورت ارسلان ديوونهست؟ استاد زورکي.مارو همگروه کرد .براي پروژه فارق التح.صيلي وگرنه چش.ندارم تو روش نگاه کنم 

و خودمو انداختم تو بغل سامان بدنش گرم گرم بود بوي عطرش داشت ديوونم ميکرد سرمو آورد بالا و تو چشمام نگاه کرد ته چشماش يه غم بود گفت: سميرا پشيمون نميشي؟

با لبخند گفت: واسه چي؟

نگاهي به چشمانم کرد و گفت: واسه اين و لبهاش رو گذاشت رو لبهام 

دستانش رو دور کمرم انداخت و منو به خودش ميفشرد دستانم را بي اختيار انداختم دور گردنش وموهايش را نوازش کردم بوسه اي لذت بخش 

ارام ارام ميبوسيد و سرش را تکان ميداد تو دلم گفتم ماشالله چه حرفه اي عمل ميکنه و خندم گرفت خودش را کشيد عقب و با خنده گفت: چيه ميخندي؟

شونهامو انداختم بالا و لبخندي زدم خوابم ميومد سامان لبخندي شيطنت اميز زد و گفت: نخواب خانم مست حالا حالاها باهات کار دارم 

تغيير حالت داد و و منو گذاشت رو مبل و خودش روم افتاد و شروع کرد به بوسيدم لبم داشتم نفس کم مي آورم ميخواستم يکمي عقب بکشم ولي اون بيشتر خودشو مينداخت روي من دست راستش را روي لپم گذاشت و سرش را به سمت گوشم برد و بوسه اي به روي ان گذاشت مور مور شدم تمام بدنم بي حس شد لبخندي زد و لاله ي گوشم را به سمت لبانش برد 

سپس به سمت گردنم رفت داشتم ميسوختم تمام بدنم سفت شده بود 

سامان دستانش را به همه جاي بدنم ميکشيد 

ناگهان موبايلش زنگ خورد فحشي داد و گوشي را برداشت 

از رويم بلند شد چشمانم بسته بود وقتي چشمانم را باز گردم ديدم کرواتش را دارد ميبندد سپس با سرعت از در خارج شد

آي خدا به دادم برس چرا اين قدر سرم درد ميکنه؟ ياامام من اين جا چي کار ميکنم ؟ اه اه اه چرا بدنم اين قدر درد ميکنه؟

از روي مبل بلند شدمو و به دورورم نگاه کردم روي مبل خوابم برده بود کي ما اومديم خونه؟ اخرين چيزي که يادمه.اي خدا من احمق از اون زهرماري خوردم اصلا بهش فکر ميکنم ميخوام بالا بيارم اين موجود بي خاصيت سامان کجاس؟

از جايم بلند شدمو از پله ها رفتم بالا و افتادم رو تختم کمي بعد بلند شدمو و رفتم تا يه دوش بگيرم وقتي از حموم اومدم بيرون بيشتر سست شدم نگاهي به ساعت انداختم ساعت يک بود و من داشتم هلاک ميشدم

لباس پوشيدمو و زير لب گفتم: پس اين جن بوداده سامان کوش هميشه اين موقع خونه پلاسه پس کوش شونه هامو بي خيال انداختم بالا و گفتم: حتما با دوست دخترش رفته بيرون ناگهان احساس حسادت کردم غلط کرده مگه شهر هر.

-سلاااااااااااااااااااااام

وسط فکر کردنم بودنم که اين جن بوداده پريد تو پله ها از ترس خوردم تو ديوار و اهم بلند شد 

-اه اه اه وحشي اين چه وضع سلامه؟ تو ادم نميشي؟

با شيطنت لبشو گاز گرفت و گفت: پناه برخدا اين چه حرفيه؟ من فرشتم 

همونطور که سرمو ميماليدم گفتم: اره عزرائيل هم فرشتست 

نشستم پشت ميز که اومد کنارم نشست با شک بهش نگاه کردمو گفتم: وا؟ مگه مرض داري برو رو اون يکي صندلي ها بشين 

صندليشو عوض نکرد و همونطور که جا به جا ميشد گفت: ميدوني چيه سميرا من عاشق اين فن بيان تو هستم اين قدر عاشقانه ما رو مورد عنايت خودت قرار ميدي ادم هز ميکنه 

زيرلبي گفتم: برو بابا که فکر کنم شنيد و اين دفه بلند گفتم: ناهار چي داريم؟

شونه هاشو انداخت بالا و نگاهم کرد 

-چيه؟ چرا اين جوري نگام ميکني؟ من که غذا درست کردن بلد نيستم 

کلافه گفتم: تو چي بلدي؟

با شيطنت و لبخندي موزي بر لب گفت: اوم من کارهاي زيادي بلد نباشم يه کارو خوب بلدم ميخواي نشونت بدم؟

با عصبانيت گفت: ميکشمت سامان بي ادب

خنديد و گفت: اااامنحرف من که منظورم اون نبود بيا شرکت نشونت ميدم نقشه کشي چجوريه 

چشمامو ريز کردمو گفت: اره جون عمت منظورت نقشه کشي بود 

با لبخندي شيطنت اميز گفت: جون عمم منظورم اون بود 

روي مبل نشسته بودم و داشتم با کنترل شبکه ها رو عوض ميکردم که يه دفه اومد چسبيد بهم و کنارم نشست يذره جا به جا شدم ديدم دوباره اومد چسبيد بهم عصباني گفتم: چته ؟ چرا اين قدر ميچسبي بهم؟

مظلومانه بهم نگاه کرد و سرشو انداخت پايين يذره که گذشت حس کردم يه چيزي لاي موهامه نگاش که کردم فهميدم داره با دستش با موهام بازي ميکنه داد زدم: اه انقدر به من دست نزن ديگه 

لبخندي شيطنت آميز زد و گفت: ديشب که بدت نميومد تازه کلي هم خوشت اومده بود 

يدفه گفتم: چي؟

گفت: چي چي؟

-چي گفتي؟

-چي گفتم؟

-همون که الان گفتي چي بود؟

-منظورت (چي) بود؟

کلافه ن را به طرف سامان پرت کردم و گفتم: سامان! درست جواب بده چي گفتي؟

ن را گرفت بغلش و با موزي ترين لبخندي که تا حالا ديده بودم گفت: اها منظورت ديشبه؟

نگران پرسيدم: ديشب .مگه چي شده بود؟

لبخندي زد و گفت: ديشب يه ليوان مشروب زدي داغ کردي نزديک بود به من کني

-غلط کردي

اخمي کرد و گفت: اه.درست حرف بزن بي ادب به من چه تو جنبه نداري يه پسر خوشکل ببيني 

کم کم يادم اومد لبخند شيطنت اميز سامان که گفت: حالا حالا ها باهات کار خانم مست 

واااااااااااااااااااااااا اااااي

 

نه.نهنه.نه.نهههههههههههه هههههههههههه هههههههههه هههههههه امكان نداره كه منو .منو منو سامان باهم.نه امكان نداره سامان داره خالي ميبنده ولي نه همه ميدونن سامان هرچي باشه دروغگو نيست موبايلم هي زنگ ميخوره ولي برام مهم نيست ولي خدا را شكر موبايل سامان به موقع زنگ زد وگرنهخدا نكنه زبونتو گاز بگير سميرا تلفن خونه زنگ ميخوره ولي جواب نميدم سامان جواب ميده وايسا ببينم چرا اين تا حالا خونه مونده؟ حالا يه امروز كه تحمل قيافه نحسشو ندارم خونست واسه حرص منم شده ميمونه سرمو تو بالشتم گذاشتم و خودمو با بالشت خفه كردم -بله بله .نه خواهش ميكنم چه زحمتي اين جاست بي چاره خيلي خوابش مياد .نه نه بيداره گوشي يه لحظه بالشت رو از روي صورتم برداشت به سختي داشت جلوي خودشو ميگرفت يه موز دستش بود و داشت با شيطنت بهش گاز ميزد تلفمو به سمتم گرفت و گفت: عشقم تلفن با شما كار داره تلفنو انداخت رو تخت و دويد از در بيرون رفت -سامان الهي خودم كفنتو تنت كنم .الهي بيام سر قبرت ادامس پخش كنم الهي نفس عميقي كشيدمو گوشي را گرفتمو گفتم: الو ؟ صداي معصومه تو گوشم پيچيد -داشتي چي كار ميكردي كه سامان اين قدر سرحاله تو انقدر خسته اي سامان الهي به زمين گرم بخوره الهي.بري جهنم راحت شم -اه .منحرف ديشب رفته بوديم مهموني خسته شده بودم اعصاب ندارم اين سامان هم بدتر رو اعصاب منه -خوب بابا چرا رگبار به سمتم گرفتي واسه اين زنگ زدم كه بدونم خبرت كجا رفتي؟چرا نمياي دانشگاه اين ارسلان دهن همه رو سرويس كرده از بس ازت سراغ گرفته صدامو اوردم پايينو گفتم: معصوم خر نشي شمارمو بدي بهش -باشه بابا مگه ديوونم ولي زودتر پروژتو باهاش تموم كن تا ديگه از اين گرفتاري ها نداشته باشي اميروز مياي ساعت 2كلاس داريم؟ يادش افتادم كه امروز سامان افتاده رو دور تيكه پروني مخصوصا با گندي كه من بالا اوردم گفت: اره ميام -ميخواي بيام دنبالت؟ -نه بابا مهربون شدي .نه با ماشين ميام كاري نداري -نه -خدافظ

 

----------------------------------------------------------- -

 

امشب يه مهموني گرفتم .به سامان گفتم و دعوتش كردم تو رو هم همينطور حتما بيا بلكه چندتا از دوست دختراي سامانو ببيني دست از سرش برداري بدوني چه ادميه كلافه عينكمو از رو چشمام برداشتمو گفت: سامان هرچي باشه از تو بهتره كه داري زندگيمونو خراب ميكني تمومش كن ارسلان خسته شدم از دستت بزار اين تموم شه بريم پي كار و زندگيمون فقط نگاهم كرد و سپس گفت: امشب كه اومدي ميفهمي ----------------------------------------------------------- -

 

سميرا اگه دوست نداري باور كن لازم نيست بياي با عصبانيت نگاهي به صورت نگرانش انداختمو گفتم: نخير من مشكلي ندارم اتفاقا خيلي هم دوست دارم به اين مهموني برم تا اخرين تكه هاي تحقيقمو بدم ارسلان تموم شه اين پروژه كه جز بدبختي واسه من هيچي نداره -ميخواي من بدم يدفه به سامان گفتم: نكنه چيزي داري كه ميخواي از من مخفي كني؟ هرچند مهم هم نيست فقط خواستم بهت بگم برام مهم نيست من ميخوام برم بدون تو يا باتو يدفه عصباني شدو گفت: به به خودسر شدي ميخواي بري پارتي اونم تنهايي اونوقت پارتي كي ؟ پندار ارسلان يكي از خطرناك ترين پسرهايي كه ميشناسم نگاهي بهش كردمو گفتم: هيچ كي خطرناكتر از تو نيست چشماش قرمز شد از عصبانيتو گفت: ميخواي خطرناكي رو نشونت بدم؟ تا خواست بياد نزديك ناگهان موبايلش زنگ زد چشماشو بست و گوشي را جوا ب داد و با خونسردي ساختگي گفت: بله؟ داريم ميايم توهم انقدر زنگ نزن ملكه انگليسو كه نميخوام بيارم و نگاهي به من كرد -باشه خدافظ ميراث 24 در يك جمله نور، موسيقي ،حركت ديوانه خونه رو اين مهموني گذاشته بود تو جيب كوچيكش يادش بخير وقتي هجده سالمون بود منو مانيا و سپيده پيچونده بوديم رفتيم پارتي نيم ساعت نشده خسته شديم اومديم بيرون رفتيم شهربازي پارتي رفتنمون هم مثل ادم نبود ياد اون روزا افتادم سامان دستم رو فشرد و گفت: سميرا هرچي ديدي و هر چي شنيدي به من اعتماد داشته باش به من باور داشته باش كه من ديگه اون ادم قبلي نيستم سرم را انداختم پايين –به من نگاه كن نگاهش كردم ادامه داد: من ادم قبلي نيستم سميرا من كاراي بد زيادي انجام دادم ولي ادما عوض ميشن مگه نه؟ سرمو تكون دادم اروم پيشونيمو بوسيد و جلو رفت پندار با وضعي كه در دانشگاه ميديدمش خيلي فرق ميكرد يه تاپ پوشيده بود به رنگ طوسي كه روش به انگليسي نوشته شده بود من ستاره ي راكم با يه شلوار جين تنگ موهاشو رنگ شرابي زده بود و كاملا فشن و سيخ كرده بود يه ليوان مشروب دستش و داشت وسط با يه دختري ميرقصيد وقتي ما رو ديد با خنده دست دختره رو گرفت و اومد پيش ما تا چشمان سامان روي دختر افتاد به واضحي روز رنگش پريد چشماش از حد معمول گشاد تر شده بود با پندار نگاه كردم لبخندي پيروزمندانه روي لبهايش داشت و داشت واكنش سامان را نگاه ميكرد دست دختر را كشيد وسط و گفت: سلام بچه ها اين ساراست سارا خودت سامان رو ميشناسي و اينم.زنش سميراست دختر نگاهي به من كرد موهايش را بلوند كرده بود و لنز طوسي گذاشته بود خيلي ارايش كرده بود ولي نتوانسته بود معصوميته صورتشو قايم كنه خدايا! مگه اين دختر چند سالش بود كه گير اينا افتاده بود نگاهي به سامان انداختم زل زده بود به سارا و همونطور رنگ پريده به نظر ميرسيد به قدري محكم دستم را گرفته بود به سفيدي ميزد بين اينا چه بود كه سامان اين قدر نگران بود و ترسيده پندار اين قدر خوشحال و اين دختر اين قدر بي خيال بود پندار كه تازه انگار منو ديده بود و ما دوستان قديمي و صميمي هستيم با خوشحالي در حالي كه چشمانش برق ميزد گفت: سميراااااااا چطوري تو دختر از صبح كه نديدمت دلم برات تنگ شده بود بدون اين كه حالت سر سامان عوض بشه چشم از روي سارا برداشت و به پندار نگاه كرد دندونهاشو روي هم فشار ميداد تا بلايي سر پندار نياره با صدايي دورگه گفت: اين مسخره بازي ها چيه داري در مياري پندار؟ بازي جديدته از پدر مادر و دوستات و دوست دخترات خسته شدي اومدي سراغ منو زنم؟ سارا پوزخندي زد و سرشو پايين انداخت و با ناخوناش بازي كرد پندار در حالي كه كمي مست شده بود گفت: بازي؟ كدوم بازي مگه بده دارم زنتو با گذشتت اشنا ميكنم؟ و خنديدو به سارا نگاه كرد لحظه اي به فكرم رسيد نكنه سامان اين دختررو دوست داره نه از سامان بعيد نيست ولي شيفتگي در چشمهاي سامان موج نميخوره فقط ترس ترس از چي نميدانم سارا داشت با حسرت به سامان نگاه ميكرد سامان نگاهش را روي سارا متمركز كرد و گفت: سارا يه لحظه بيا بيرون كارت دارم دستش را از دستم خارج كرد و گفت: تو اين جا باش برگه ها رو بده پندار زود بريم الان من ميام با نگراني نگاهش كردم كه زور كي لبخندي زد و گفت: زود ميام قول ميدم و رفت تو حياط نگاهي به پندار كردمو گفتم: بيا ارسلان اين برگه هاي پروژه اميدوارم ديگه با هم ديگه در ارتباط نباشيم چشماش قرمز بود انگار عصبانيه و گفت: گذاشتي اون عوضي با اون دخترهي هرزه برن بيرون و تو اينجا داري به من برگه ميدي؟ با خشم به او گتم: چته تو ارسلان چه مرگته؟ چرا به سامان ميگي عوضي؟ مرض داري؟ مگه خير سرت دوستت نيست؟ داد زد: من غلط بكنم كه دوست اون باشم از ادمي كه يه دفه مياد همه چيز ادمو برميداره ميره ككش هم نميگزه متنفرم -منظورت چيه؟ فقط با نفرت نگاهم كرد گوشه ي لباسشو گرفتمو كشون كشون بردمش گوشه ي سالن و گفت: منظورت چيه يه دفه همه چيزه ادمو برميداره ميره ؟ نگاهم كرد و گفت: مهم نيست حالا بدوني بهتر از اينه كه اون سامان بي همه چيز هيچ وقت بهت نگه -از همون روزاي اول دانشگاه ازت خوشم ميومد هي ميخواستم باهات دوست شم ولي خوب هم ميدونستم پا نميدي هم هيچ واسطه اي نبود كه به وسيلش شمارتو گير بيارم كم كم دوست داشتني شدي برام كم كم تو دلم جا باز كردي تو فرشته نبودي ولي خوب مال اين زمين هم نبودي تو نه محجبه بودي كه رو اعصاب بري نه جلف بودي كه زود از دستت خسته بشم تو ازاد بودي مال كسي نبودي و چقدر دوست داشتم مال من بشي هر روز از تو براي سامان ميگفتم از خوشگليت از دوست داشتني بودنت از اخلاقت كه با بقيه فرق ميكرد اوايل براش مهم نبود ولي كم كم براش جالب شدي يه روز پا شدم فهميدم زن سامان شدي كسي كه نه ميشناختيش نه دوستش داشتي و ميدونستم هيچ وقت قبولش نميكني -نميدونستم تو هم از اين حرفاي عاشقونه بلدي پندار اونم وسط پارتي كه خودت گرفتي با صداي سامان سرمو تند برگزدوندم سامان با عصبانيت ايستاده بود داشت نگاه ميكرداومد جلو -تو خجالت نميكشي به زن دوستت نه نه دوست دختر دوستت به زن دوستت اين حرفارو ميزني ؟ تو فكر ميكني سميرا خره اين چرت و پرت هاي تو رو قبول كنه؟ تو نميدوني منو سميرا همديگرو دوست داريم؟ پندار توجهي به حرف سامان نكرد و فقط به من نگاه ميكرد و گفت: حقايقي تو زندگي سامان وجود داره حقايقي كه ميدونم دوست داري بدوني ميدونم سامانو دوست نداري ولي نميدونم چرا باهاش ازدواج كردي فقط ميدونم منتظرت ميمونم تا بياي پيشم تا اونوقت لذت زندگي و خوشبختي رو نشونت بدم سامان داد زد : خفه شو آشغال ! و با مشت افتاد به جون پندار پندار گيج تر از اوني بود كه واكنشي نشون بده داد زدم: سامان ولش كن و دستش گرفتمو و كشيدمش به سمت خودم يذره عقب رفتم و گفتم: سامان تو رو خدا تمومش كن خواست دوباره حمله كنه كه صورتشو بين دوتا دستام گرفتمو و گفت: به من نگاه كن من تو رو دوست دارم سامان.من فقط تو رو تو اين دنيا دوست دارم دست مشت شدش رو پايين اورد نگاهي به اطراف انداختم همه داشتند ما رو نگاه ميكردند از دهن و دماغ پندار داشت خون ميومد و خودش هم افتاده بود روي زمين خبري از سارا هم نبود دست سامان را گرفتمو كشون كشون بردمش وسط راه بوديم كه صداي پندار را شنيدم كه اسممو صدا ميكرد برگشت كه گفن: سميرا دوستت دارم باور كن در چشمانش صداقت موج ميزد من گفتم: ولي من سامانو دوست دارم پندار شوهرمو دوست دارم دست سامانو گرفتمو و با هم رفتيم بيرون 25 روي تختم نشسته بودمو پاهامو تو بغلم گرفته بودم ياد پندار افتادم و براي لحظه اي دلم براش سوخت بي چاره چقدر هم بد زدم تو ذوقش يدفه دستام رو گوشام گذاشتمو گفتم: 

 

نه نه نه اصلا به درك اين همه دختر تو دانشگاه كيليد كرده رو من اصلا چي كار كنم بزار بميره تو همين افكار بودم كه در اتاق به صدا در اومد سامان بود -سميرا بيداري زود رفتم زير پتو و خودمو زدم به خواب درو اروم باز كرد و اومد داخل نشست لبه ي تخت و نگاهم كرد خيلي اذيت بودم كلا وقتي يكي نگاهم ميكرد عصبي ميشدم يذره اخمام رفت تو هم ناگهان دست سامان رو حس كردم كه اروم روي صورتم كشيده ميشد سپس پيشونيمو بوسيد و رفت بيرون از جام پا شدمو دستمو رو پيشونيم گذاشتم گرم گرم بود

 


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها